#آرشام_پارت_479
خدا می دونه که چقدر خوشحال شدم..دوست داشتم تموم خوبی هاش و یه جوری جبران کنم..
بیتا از همه نظر دختر خوبی بود..و اینکه احساس می کردم نسبت به فرهاد بی میل نیست..
از دیشب هر چی به آرشام میگم بذار با بیتا حرف بزنم میگه نه به ما ربطی نداره..فرهاد اگه انقدر رو تصمیمش مصر ِ بره جلو و مرد و مردونه
بگه که بیتا رو می خواد، دیگه چرا تو واسطه شی؟..!..
ولی فرهاد برادرم بود..نمی تونستم نادیده ش بگیرم..ولی آرشام هم هنوز همون آرشام مغرور و یه دنده ای بود که هیچ حرفی جز حرف خودش
و قبول نداشت..!اما بالاخره راضیش می کنم..هرطور که شده.......
صدای زنگ در و که شنیدم به خودم اومدم..
بی بی بود با لبخند اومد تو و صورتم و بوسید..
--ای وای مادر چرا تنت سرد ِ ؟!..
-نمی دونم بی بی..کمرمم خیلی درد می کنه!..
کمکم کرد بشینم رو مبل..چادرش و برداشت و نشست کنارم..
دستم و تو دستش گرفت و مهربون گفت: دخترم حتما فشارت افتاده..رنگ به رو نداری..دلتم درد می کنه؟.!.
سرم و تکون دادم: آره ..زیر دلم......
نگران شد: خدا مرگم بده دختر..این ماه باید بیشتر مراقب باشی..
-دور از جونت بی بی....آخ..ای بی بی....بی بی.......
با دردی که یهو زیر دلم پیچید دستم و به شکمم گرفتم و خم شدم..بی بی بنده خدا که هول شده بود با ترس گفت: یا فاطمه
زهرا..دلارام..دلارام..آروم باش دخترم..
از درد گریه م گرفته بود: نمی تونم بی بی..فکر کنم وقتش ِ ..خیلی درد دارم!..
با اینکه از سنش بعید بود ولی تر و فرز از جاش بلند شد و رفت سمت تلفن..نگران بود و دستاش می لرزید....
چشمام و بستم و سرم و به مبل تکیه دادم..
--الو....پسرم هر جا که هستی زود بیا خونه زنت حالش خوش نیست....نه مادر نگران نشو انگار وقتش ِ باید برسونیمش بیمارستان....باشه..باشه
....فقط مواظب باش هول نکنی مادر تو جاده بلا ملا سر خودت بیاری....خدا پشت و پناهت....
لای پلکام و باز کردم..بی بی گوشی رو گذاشت رو تلفن و رفت سمت اتاق: لباسات و میارم بپوش..الان شوهرت می رسه میریم بیمارستان!..
نای حرف زدن نداشتم..ضربان قلبم رفته بود بالا و رو پیشونیم و پشت لبم عرق سرد نشسته بود..درد هر چند دقیقه یه بار می گرفت و ول می
کرد..و خدا می دونه که وقتی می گرفت چقدر درد می کشیدم و لبمو می گزیدم تا صدای جیغ و ناله م بلند نشه..!..
به کمک بی بی لباسام و پوشیده بودم..
صدای چرخش کلید تو قفل و بعد هم در با شتاب باز شد و هنوز خودش تو درگاه ظاهر نشده بود که صدای دادش تو خونه پیچید: بی بی..بی
بی دلارام کجاست؟..!..
بی بی دوید سمتش و گفت: پسرم آروم باش اتفاقی نیافتاده که..خداروشکر حالش خوبه فقط درداش نزدیک شده، بجنب....
آرشام بدون توجه به حرفای بی بی با دیدن من که ولو شده بودم رو مبل دوید سمتم و با نگرانی دو زانو رو زمین نشست..دستم و تو دستش
گرفت وسرماش و حس کرد....
تند بغلم کرد و به مخالفتای من که می گفتم:« نکن واسه ت خوب نیست» بی اعتنا بود....
تو ماشین بودیم..اینبار که دردم شروع شد دیگه نتونستم جلوی خودم و بگیرم و با گریه ناله می کردم..مثل مار به خودم می پیچیدم و بی بی
زیر گوشم دعا می خوند و لرزون فوت می کرد تو صورتم....با پر ِ چادرش آروم صورتم و باد می زد..
از تو کوره ی آتیش بودم ولی تنم سرد بود....!چشمام بسته بود و قطرات داغ اشک صورت یخ زده م رو می شست و گرمای اونام نمی تونست
سرمای تنم و از بین ببره....
بی بی با بغض گفت: بچه م داره می لرزه..تنش سرد ِ می ترسم فشارش از اینم بیاد پایین تر..حالش خوب نیست پسرم تو رو خدا یه کاری
کن..!..
سرعت آرشام زیاد بود..صدای اونم می لرزید: هولم نکن بی بی..چیزی نمونده الان می رسیم..زنگ زدم به دکترش گفتم داریم میریم
بیمارستان.....
و از پنجره رو به ماشین جلویی که آروم حرکت می کرد و جلوی آرشام و گرفته بود داد زد: مرتیکه بکش کنار..این همه بوق می زنم مگه
کری؟..بکش کنار بت میگم!..
نفهمیدم یارو چی گفت ولی آرشام تا راه واسه ش باز شد پاش و گذاشت رو گاز......
حالم به قدری بد بود که نفهمیدم چطور رسیدیم بیمارستان و منو بردن بخش زایمان......
********************************
«آرشام»
کلافه تو موهام دست می کشیدم و طول و عرض راهرو رو قدم می زدم....تو حال خودم نبودم..موقعیت جوری نبود که به خودم مسلط باشم..
یکی از پرستارا که از اتاق اومد بیرون بی اختیار سرش داد زدم: یکی تو این خراب شده نیست جواب منو بده؟!..
@romangram_com