#آرشام_پارت_478

-دقیقا....ولی دکترم می گفت چند ماه اول اینجوری ِ کم کم خوب میشم..البته الان خیلی بهترم تا 1ماه پیش که صبح ها نمی تونستم تکون
بخورم..
دستش و گذاشت زیر سرش..هر دو به پهلو خوابیده بودیم.....
سکوت بینمون چشمام و سنگین کرد..انقدر بهم خیره شد و با نگاهش صورتم و نوازش کرد که نفهمیدم کی چشمام گرم شد و خوابم برد..
یه خــواب پر از آرامـــش.......
*****************************************
رفت جلوی آینه..داشت یقه ی پیراهنش و درست می کرد....
دلخور گفتم: می خوام بدونم چی میشه باهاش حرف بزنم؟!..
اخماش و طبق معمول کشیده بود تو هم..یه نگاهه جدی هم چاشنیش کرد و تو همون حالت که کتش و می پوشید گفت: دلارام یه بار گفتم
نه بگو خب..این قضیه از نظر من منتفی.. ِ
لجم و در اورده بود..دستم و به کمرم گرفتم و اروم از رو تخت بلند شدم: ولی این نظر تو ِ نه من..!فرهاد مثل برادر ِ منه دوست دارم سر و
سامون بگیره..!کی بهتر از بیتا؟..!با وقار..متین..فهمیده..درست مثل فرهاد....
یه کم از عطر همیشگیش و زد به گردنش و کمی هم به مچ دستش....و در حالی که ساعت مچیش و می بست با همون حالت قبل که حالا
جدی تر هم شده بود گفت: من دارم میرم..همه چیز و به بی بی سپردم، تا نیم ساعت دیگه می رسه..اگه به چیزی نیاز داشتی بهم زنگ بزن
سر راه می گیرم میارم....
جوابش و ندادم در عوض با اخم رومو ازش گرفتم..بی توجه به اخم و تَخم ِ من اومد جلو..و بعد از یه مکث کوتاه خم شد رو صورتم و گونه م و
بوسید!..
با کمی ناز سرم و کشیدم عقب....بازوهام و گرفت و سرش و اورد جلو..نگاهه من به پنجره ی اتاق بود و سنگینی نگاهه اون به نیم رخ ِ گرفته ی
من..
--این موضوع این همه برات اهمیت داره که به خاطرش اوقات ِ هردومون و تلخ می کنی؟!..
از گوشه ی چشم نگاهش کردم: اگه اهمیت نداره بذار با بیتا حرف بزنم.....
نرم گونه م و گاز گرفت و با لبخند گفت: چون اهمیت نداره میگم نمی خوام باهاش حرف بزنی..اصلا به ما چه؟..!
با اینکه جای گازش درد نگرفته بود ولی بدخلق شدم و دستم و گذاشتم رو صورتم..
نشستم لب تخت..سکوتش عصبیم می کرد..با سر انگشتام ساتن براق رو تختی رو لمس می کردم....
حضورش و پشت سرم احساس کردم..حتی برنگشتم نگاش کنم..فقط صداش و شنیدم که گفت: عصر که برگشتم در موردش حرف می
زنیم..مراقب خودت باش....یادت نره که چی گفتم......
سرم و بلند نکردم..می دونستم از کم محلی متنفره..و حالا اینو از صدای بازدم عصبی نفسهاش می تونستم بفهمم.....یه نفس عمیق کشید و با
قدم های بلند بدون خداحافظی از اتاق رفت بیرون....هنوز در کامل بسته نشده بود که سرم و چرخوندم سمتش و خواستم چیزی بگم
که....صدای کوبیده شدنش دلم و لرزوند..!..
پوفی کردم و چشمام و بستم..بچه تو شکمم لگد زد..چشمام و باز کردم....دستم و گذاشتم روش..
نازش کردم و با لبخند کمرنگی که رو لبام بود زمزمه کردم: شیطونی نکن مامانی..چیزی نیست..فقط یه کوچولو رو اعصاب بابات رژه رفتم..ولی
حقش بود نه؟..!..
نفسم و دادم بیرون و کمی بلندتر گفتم: آخه بابات چرا اینقد قُد و یه دنده ست؟..!..
شکمم منقبض شد..خندیدم....از رو تخت بلند شدم و کنار پنجره ایستادم..
کمرم یه کم درد می کرد..ماه آخر بارداریم بود و طبق گفته ی دکتر این درد های گاه و بی گاه طبیعی بودند!..
از اون فاصله نگام و دوختم به خیابون..تا شاید ماشینش و ببینم..چند دقیقه همونجا موندم..تا اینکه در پارکینگ باز شد و ماشین آرشام با
سرعت اومد بیرون....!هنوزم عصبانی.. ِ
تا هر کجا که می شد با نگاهم بدرقه ش کردم..!پرده رو انداختم....
مثل هر روز صبح که تنها می شدم با دخترم حرف می زدم تو همون حالت که داشتم تخت و مرتب می کردم گفتم: بابات خیلی کله
شقه....لبخند زدم و ملحفه رو کشیدم رو تخت: ولی به حرفش گوش نکن..اون میگه چشمات به من بره ولی من میگم عاشق چشمای بابا
آرشامتم..!..
دردم بیشتر شده بود..اخمام و ناخداگاه کشیدم تو هم و نشستم رو صندلی..سعی کردم فکرم و مشغول کنم تا این درد یه جوری از یادم بره..!..
بچه مون دختر بود..اینو دکترم تو ازمایش سونوگرافی که انجام داد بهم گفت..
رنگ اتاقش و صورتی مات انتخاب کرده بودیم ..لوازم و لباسا و عروسکاشم همه دخترونه بود!..
رفتم تو فکر..به حرفای خودم و فرهاد تو مهمونی دیشب....خونه ی پری اینا دعوت بودیم..امیر از فرهاد هم خواسته بود تو مهمونی باشه..بیتا هم
واسه یه هفته همراهه مادرش اومده بود تهران..اونجا چندبار نگاه فرهاد و رو بیتا دیدم و غافلگیرش کردم!..
تا اینکه طاقت نیاوردم و از خودش پرسیدم ..اولش یه کم من و من کرد و خواست از زیرش در بره ولی نذاشتم..وقتی دید چاره ای نداره همه
چیز و گفت..اینکه مدتی ِ به بیتا علاقه مند شده!..

@romangram_com