#آرشام_پارت_477

--چی؟!..
-یادمه عکسمم با خودت برده بودی..اون و چکار کردی؟!..
سرش و تکون داد و گفت: اره ..ولی وقتی خواستم برم پیش شایان با خودم نبردم..همراهه اون مدارک یه جا مخفیشون کردم..موبایلمم همونجا
بود..وقتی حافظه م و به دست اوردم مدارک و تحویل پلیس دادم..بعد از اینکه خیالم از اون مدارک راحت شد پیگیر ارسلان و شایان شدم....
یادته گفتم نفر دهم این بازی پدرم ِ ؟..کسی که نه می دونستم کیه و نه ازش نشون یا عکسی داشتم....
-اره خوب یادمه..چطور؟..!..
اخماش و کشید تو هم..
با یاد اوریش نگاهش و غم پر کرد..ولی صداش هنوزم جدی بود..
--یکی از نوچه های منصوری یه پاکت به دستم رسوند..منصوری فهمیده بود دارم بر علیه ارسلان یه کارایی می کنم و از این بابت خوشحال
بود..ولی اونم یکی مثل شایان، واسه م فرقی نداشت..توی اون پاکت از پدر واقعیم گفته بود..از کامران شایان..برادر همایون و کامبیز
شایان..حرفاش با سند و مدرک بود..مدارکی که ثابت می کرد اون پدرمه..عکساش با مادرم....حتی تموم نامه های اونا رو برام فرستاده
بود..همراهه ادرس و نشونی کامران..
وقتی تحقیق کردم فهمیدم تمومش حقیقت داره..من پسر کامران بودم..کسی که برادر شایان و عموی ارسلان بود..
پوزخند زد..تلخ و عاری از احساس.......
--نمی تونستم باور کنم..شوک بدی بود..اینکه این همه سال خودم و از تهرانی ها می دونستم و حالا از خون ِ شایان ها بودم..منصوری گفته
بود که با پدرم دوستای صمیمی بودن..اینکه شاهد عشق بین کامران و مادرم بوده..می گفت خیلی وقته دنبالمم ِ که این مدارک و بهم بده ولی
خب بعد از اون اتفاق دیگه اثری از من پیدا نکرده..
پدرم به زمان الان تا 8سال پیش زنده بود ولی اینجا زندگی نمی کرد..تو فرانسه.. تو تنهایی وغربت........تا اینکه در اثر این بیماری جونش و از
دست میده....منصوری روزای اخر عمرش و می گذروند و رو ویلچر گوشه نشین شده بود..گفت قبل از مرگم باید این راز و بهت می گفتم..گفت
کامران ازم خواست هیچ وقت بهت هیچ حرفی از هویت واقعیت نزنم ولی تو باید بدونی که کی هستی..تو هم یکی هستی مثل شایان و واسه
همین همیشه ازت متنفر بودم چون زیر دست اون عوضی بزرگ شدی و جلوی من قد علم کردی..گفت پدرت هیچ وقت مثل شایان نبود....می
دونستم با گفتن حقایق هنوزم سعی داره منو ازار بده..این مرد بازم داشت تو لباس گرگ نقش بازی می کرد....
اون اوایل که فهمیده بودم برام اهمیت زیادی داشت ولی کم کم همه چیز و فراموش کردم چون تو رو پیدا کردم..
خیلی جالبه، زندگیم شده بود مثل یه پازل.. که یه قسمتش و گم کرده بودم و.. تو اون قسمت ِ گم شده م بودی..
کنارم بودی اما....نمی تونستم تو رو برای همیشه داشته باشم..چقدر سخت بود و این عذاب و با تموم وجود حس کردم..وقتی نداشتمت خودم و
با گل های یاس سرگرم می کردم و اگه هفته ای 4روز به امیر اینا سر می زدم بیشتر محض خاطر اون گلا بود..
مهناز خانم و مثل مادرم می دونستم و امیر و مثل برادرم..وقتی قرار شد هویتم و ازت مخفی کنم شدم آرتام..این پیشنهاد امیر بود که اسم
برادرش و انتخاب کنم..
-ارسلان چی؟..چطور پاش تو زندگیمون باز شد؟..
--ارسلان از خیلی وقت پیش دنبال من بود..حتی وقتی هنوز تو رو پیدا نکرده بودم..اون زمان هم حس می کردم یکی همیشه سایه به سایه
دنبالم ِ ولی نمی دونستم اون ادم ارسلان ِ ..فکر می کردم مرده..اون موقع که دنبالش بودم بهم گفتن کشته شده..ولی زنده بود.. و دنبال یه
موقعیت مناسب که بهم ضربه بزنه....حتما وقتی تو رو دیده نقشه ش و عوض کرده..
به پشت رو تخت دراز کشید و دستاش و رو سینه ش قلاب کرد..نگاهش به سقف بود و نگاهه من به لباش..
--اونم گرگ بود..یه گرگ زاده..نتونست عوض شه..نخواست که تغییر کنه..حاضر بود به هر ریسمون ِپوسیده ای چنگ بزنه فقط بتونه منو
شکنجه کنه..حرص و طمع چشماش و کور کرده بود..وجودش پر بود از نفرت و کینه......
سرش و چرخوند سمتم و نگام کرد..و با یه مکث کوتاه گفت: منم یه روز جای اون بودم ولی ارسلان نبودم..اگه راه و رسم اونا رو قبول داشتم
الان اینجا نبودم..
با لبخند سرم و تکون دادم..موهام و از تو صورتم کنار زدم و گفتم: اقای سعیدی کجاست؟..!تو این مدت ندیدمش..
--آلمان زندگی می کنه، پیش پسرش..ولی تا چند ماهه دیگه بر می گرده.......
چشمای خمارم و که دید لبخند زد و گفت: دیگه خوابت گرفته آره؟..
-اوهوم....
و صورتم و تو بالشت فرو کردم..نرم بود....با شنیدن صداش نگام چرخید روش......
--بیا اینجا.......
به اغوشش اشاره کرد..لبخند زدم و گفتم: نچ..نمیشه..
با تعجب گفت: چرا؟..!نترس گازت نمی گیرم.......
خندیدم: نه اخه می ترسم نصف شب حالم بد شه..دقیقا دم سحر که میشه به هر چی بو اطرافم ِ حساس میشم..چه عطر و گل، چه تن و بدن
تو و حتی خودم......
--پس به خاطر همینه که این مدت با فاصله ازم می خوابیدی؟!..

@romangram_com