#آرشام_پارت_476
ِ ..
اون موقع ارزو کردم قبل از مرگم فقط یه بار تو رو ببینم..سیگارم و کم کرده بودم تا بیشتر زنده بمونم..اونم به خاطر دیدن دوباره ی تو..که این
شانس و به خودم بدم..هر چند گناهکار بودم..لایق زندگی نبودم..خودم و داشتم مجازات می کردم..به خاطر تموم اون کارهایی که انجام دادم
لایق این عذاب کشیدن ها بودم....به خاطرهمین به زندگیم فکر نمی کردم وقتی پیدات کردم که تو شدی همه ی زندگیم ولی دیگه دیر شده
بود..دیگه زمانی واسه موندن نداشتم..
به پهلو دراز کشیدم و از تو بغلش اومدم بیرون..نگاهمون تو چشمای هم بود..اون گرفته و من تشنه ی جملاتی که به زبون می اورد........
--خواستم تو رو از خودم دور کنم و به زندگی و خوشبختی نزدیک..ولی نمی دونستم دوباره دارم راه و اشتباه میرم و این مسیر اونی نیست که
می خواستم..هر کار می کردم جلوی خودم و بگیرم..حساسیتام و نشون ندم و به فرهاد بی توجه باشم می دیدم نمیشه..نمی تونم....اینکه بدونی
داری عذاب می کشی و بازم خودت و به سمت اتیش سوق بدی خیلی سخته..مثل تو هر ثانیه هزار بار جون دادن.. ِ
اخماش رفت تو هم..دستم و گرفت......
--اون روز که فرهاد دستت و گرفت وگفت با هم نامزدین پام و اوردم بالا تا بیام سمتتون و بگیرمش زیر باد مشت و لگد و بزنم تو دهنش و
بگم خفه شو بی همه چیز که نگاهت و محو زندگی ِ من کردی....اون چشمایی که عاشقانه زل زده بود به تو رو می خواستم با همین دستام در
بیارم و وجودش و از هستی ساقط کنم ولی تیر کشیدن قلبم بهم نهیب زد..واسه دهمین بار..صدمین بار..هزارمین بار تو گوشم داد زد خودت
همین و می خواستی..دیگه چرا ولش نمی کنی لعنتی؟....
اگه می موندم قلبم دووم نمیاورد و دردش و رسوا می کرد....پس رفتم..با اون حالم سوار ماشین شدم و از اون ویلایی که عمر و زندگیم و توش
جا گذاشته بودم دور شدم....رفتم کنار دریا..تا جون داشتم داد زدم..تا رمق تو تنم بود فریاد کشیدم ..از خدا به خودش شکایت کردم..که چرا
داغونم؟..چرا دیگه مثل گذشته نمی تونم قوی باشم و رو پام بایستم؟..چرا نمی تونم تو رو داشته باشم؟..چرا نمی تونم با خیال راحت دستات و
بگیرم و تو چشمات زل بزنم و بگم ارومم؟....بهش گفتم نفس و از تو سینه م بگیر ولی زندگیم و نه..زندگیم تو بودی....واسه ت انگیزه داشتم
ولی از طرفی گناهکار ِ این قصه من بودم..
چند تار از موهام و گرفت تو دستش و نوازش کرد..و با یه لبخند کمرنگ گوشه ی لباش که از روی غم بود ادامه داد:می دیدم این عذاب واسه
منه..می دیدم این عذاب ثمره ی گناهان ِ منه و نمی خواستم تو رو هم تو این عذاب شریک کنم....وقتی برگشتم خونه تو حیاط که بودم
سنگینی نگاهت و با تموم وجود حس کردم..چشمم که به چشمای نگرانت افتاد دلم گرفت..از خودم بدم اومد، منی که باعث آزارت بودم نه
آرامشت..ناخواسته تو رو هم با خودم شکنجه می کردم..
همون موقع که نگاهت و دیدم فهمیدم هرکاری کنم بازم تو توی زندگیم هستی..چون نه خودم می خوام که نباشی و نه خودت راضی می
شدی که بری و به این جدایی دامن بزنی..
تو چشمام نگاه کرد..با پشت انگشت اشاره ش گونه م و نوازش کرد و اروم گفت:فکر می کردی که نمی دونستم؟ تو منو فقط آرتام صدا می
زدی در حالی که قلبا می دونستی من آرشامم..به زبون میاوردی که منو نمی شناسی و باهام غریبه ای ولی چشمات عکس تموم گفته هات رو
فریاد می زد..
پیشنهاد رفتن به روستا از من بود..واسه اینکه یه موقعیت جور شه و بهت بگم ..ولی نه از موندن..از رفتن..
می خواستم این تیر شکسته رو تو تاریکی رها کنم ولی به جای هدف، قلب خودم و نشونه گرفته بودم..اون روز وقتی تو قبرستون فهمیدم تا
حالا سر اون قبر کذایی نرفتی نمی دونی چقدر خوشحال شدم..یه حالی بهم دست داد که قابل وصف نبود....ولی تو قبل از اینکه شاهد نگاهه
گرم و پر از اشتیاق من باشی گذاشتی رفتی..من هیچ وقت اون آهنگ و تو جمع نمی خوندم..ولی اون شب فرق داشت..اون شب شبی بود که
بهونمم کنارم نشسته بود..همونی که بهونه ی این آهنگ و ترانه بود....
ولی بازم غرورم اجازه نداد بهت نزدیک بشم و با نگام ازت دوری می کردم..اما صدای تپش های قلب ضعیفمم با صدای آهنگ هم ترانه شده بود
..و این فریاد دلم بود..با تموم وجود توی خط به خط ِ اون آهنگ..
خودش و کشید سمتم..به پشت خوابیدم..یه دستش و گذاشت زیر سرش و خیره نگام کرد........
--وقتی گذاشتی رفتی دنبالت اومدم..نتونستم اون یه جفت چشم بارونی رو طاقت بیارم..ولی حالم بد بود.......
چشماش و باریک کرد و از ته دل آه کشید: وای وای وای که چقدر سخت بود خودم و جلوت نبازم و به زانو در نیام..بغلت که کردم باید قلبم
درد می گرفت ولی اینطور نشد..دستت که به پشت چشمام خورد اروم شدم..یه ارامش خاص و تکرار نشدنی..تو بغلم که خوابت برد سریع
رسوندمت تو کلبه.......
خم شد رو صورتم و رو لبم و ریز بوسید..بدون اینکه بین صورتامون فاصله ایجاد کنه از همون نزدیک تو چشمام زل زد و زمزمه وار گفت: دیگه
بقیه ش و لازم نیست بگم..می دونم که خودت می دونی....اونجا توانم و ازم گرفتی..دیگه دستم پیشت رو شده بود....دست آرشام..پیش یه دختر
شیطون و وحشی رو شده بود..خیلی حرف ِ ها..
خندیدم....معترضانه گفتم: من وحشی َم؟!..
یه تای ابروش و انداخت بالا و از گوشه ی چشم نگام کرد: نیستی؟..!..
با لبخند نگاش کردم....سرش و تکون داد و همونطور که با موهام بازی می کرد گفت: الان شاید نباشی..ولی قبلا یه دختر وحشی و گستاخ و بی
پروا بودی که همین بی پروایی هات تونست نظرم و به تو جلب کنه..
با لبخند گفتم: یه چیزو نگفتی....
@romangram_com