#آرشام_پارت_475

آرشام که بر حسب عادت اخم کمرنگی رو صورتش داشت سرش و تکون داد..
ریحانه خانم با بغض گفت: مرد و مردونه بهم قول بده که مراقبش هستی..
آرشام با صدای محکمی گفت: قول میدم.....
پونه جلو اومد و شماره ش و بهم داد: هر وقت خواستی بهم زنگ بزن..خوشحال میشم..
با لبخند بغلش کردم و صورت هم دیگه رو بوسیدیم..تو چشمام نگاه کرد و گفت: اون نامه رو از تو کشوی میزش پیدا کرده بودم..به محض
اینکه خوندم فهمیدم قضیه چیه....اوردم دم بیمارستان ولی پری رو جلوی در دیدم و بهش دادم..گفتم حتما به دستت برسونه....
به ارشام نگاه کرد و با بغض گفت: من همین یه دونه برادر و داشتم..خیلی دوسش داشتم خیلی..اما حالا نیست..قسمت نبود که باشه..ولی
قلبش تو سینه ی شماست..پدرام دلش پاک بود..مطمئنم قسمت کسی شده که لیاقتش و داره..
آرشام تو سکوت فقط شنونده بود..ولی تا دو قدم رفتیم سمت در طاقت نیاورد و ایستاد رو به اون جمع سه نفره که تو نگاهشون نم اشک و به
وضوح می شد دید گفت: زندگی و آرامشی که الان دارم و مدیون پسر شما هستم....نیم نگاهی به من انداخت و ادامه داد: اینکه الان کنار
همسر و فرزندم خوشبختم و هم مدیونشم..برای منی که زندگی گذشته م تو تلخی و سیاهی خلاصه شده حکم یه گنج و داره....و آرومتر ادامه
داد:حکمت ِ این قلب و نمی دونم ولی اگه اهلش هستم و لایقشم توان مراقبتش و هم دارم..خیالتون از همه جهت راحت باشه.......
رو لبای هر سه لبخند نشست..
جلوی خونه نفسش وعمیق و محکم از سینه بیرون داد و به صورتش دست کشید....
تموم راه و ساکت بود و ترجیح دادم سکوتش و نشکنم..
مطمئنا بهش نیاز داشت.....
*******************************
امروز قرار بود آش نذری بپزیم..
همه ی کارا رو بقیه کردن و اجازه ندادن دست به سیاه و سفید بزنم مخصوصا آرشام که در همه حال هوام و داشت و تا یه قابلمه ی خالی بلند
می کردم با اخم بهم هشدار می داد که بذارمش زمین......
عصر که شد آش و بین همسایه ها پخش کردیم..کل واحدا رو که دادیم هیچ، بیرون مجتمع هم به همه آش رسید..
تو هال سفره پهن کردیم ونشستیم رو زمین..بی بی می گفت پا سفره ثوابش بیشتره..بعد از دعایی که بی بی خوند اولین قاشق آش و گذاشتم
دهنم ..وای، عالی بود..
همه با ولع می خوردن و از بی بی و دستپختش تعریف می کردن..
دیگه هیچ کس واسه شام گرسنه ش نبود..
چقدر اون شب گفتیم وخندیدم..از ته دل شاد بودیم..بعد از این همه فراز و نشیب با خیال راحت می خندیدم و من تو هر دقیقه از این خوشی
خدا رو فراموش نکردم و شکرگزارش بودم....
اخر شب بی بی اصرار داشت با امیر اینا برگرده..می دونستم قصدش چیه.. می خواست ما رو با هم تنها بذاره..با دیدن دست گلی که آرشام اون
روز عصر به اب داد حتما فکر کرده به این تنهایی نیاز داریم..
این مدت هم به خاطر من موند..که دست تنها نباشم......
بعد از رفتن مهمونا اصلا احساس خستگی نمی کردم..آرشام هم صورتش نشون نمی داد که خسته باشه..بنابراین بهترین موقعیت بود که سوالام
و یه بار دیگه ازش بپرسم..
دو تا چایی که یکیش به خاطر آرشام کمرنگ بود ریختم و رفتم تو هال..
رو به روی تلویزیون نشسته بود..سینی رو گذاشتم رو میز..
دست چپش و به طرفم دراز کرد..
با لبخند دستم و گذاشتم تو دستش..
منو نشوند رو پاش و دستش و دور کمرم حلقه کرد..
و نفسای داغش و که واسه من طرواتی از زندگی بود لا به لای موهای بلند و افشونم رها کرد..
بیتا و استادش اقای رحیمی تو بهبودیم خیلی کمک کردن..هر خوابی که می دیدم..حتی اونایی که بیش از اندازه شبیه به واقعیت بود رو با
دکتر درمیون می ذاشتم..تموم تلاشم رو این بود که هر چه زودتر حافظه م و به دست بیارم..
سعیدی می گفت قبلا ازدواج کردم و من می گفتم امکان نداره..می گفت نمی دونه اون دختر کجاست و من هر شب و هر روز به این فکر می
کردم که اون دختر کیه؟..اونو به تصویر رو دیوار ربط می دادم..و همین تصویر کمک کرد حافظه م و به دست بیارم..تو توی خوابم بودی..توی
تموم اتفاقات زندگیم..و دیدن همین صحنه ها و حوادث کم کم حقایق و پیش روم پررنگ کرد..
اون زمان که تحت نظر پزشک بودم تازه ناراحتی قلبی پیدا کرده بودم و از اون جهت هم به اصرار امیر و بیتا تحت درمان قرار گرفتم..ولی وقتی
حافظه م و به دست اوردم و دیدم نیستی..دیدم رفتی..دیدم که دیگه نمی تونم پیدات کنم و بدتر از همه اینکه دستم به هیچ جا بند نبود حتی
پلیس.. دیدم و شکستم ..گفتم دیگه این زندگی رو نمی خوام..دکتر گفت سیگار کشیدن بیش از اندازه م و شوکی که بهم وارد شده بیماری
قلبیم رو تحت شعاع قرار داده و این نشونه ی خوبی نیست..
حتی وقتی جواب آزمایش و دیدم و از زبون دکتر شنیدم که بیماریم تو چه مرحله ای ِهیچ حسی بهم دست نداد..اینکه شانس زنده موندم کم

@romangram_com