#آرشام_پارت_474
لبام و با لباش بست..تپش قلبم تندتر شد....
ترسیدم..نباید می ترسیدم ولی ترسیدم..سلامتی خودش واسه م از هر چیزی مهم تر بود..
کامل روم نخوابید..با اینکه هنوز شکمم به اون صورت که مشخص باشه برامده نشده بود ولی مراعات می کرد....
با زبونش زیر گردنم و قلقلک داد..خندیدم..شل که گرفت از زیر دستش در رفتم ..ولی تا خواستم از رو تخت بلند شم دستم و گرفت و نرم
کشید سمت خودش..افتادم تو بغلش و بلند جیغ کشیدم....
در اتاق نیمه باز بود و بی بی بنده خدا هم که فکرش و نمی کرد ما اینجا داریم چکار می کنیم، هراسون اومد لای در..
حالا ما رو با چه وضعیتی دید بماند..
آرشام خوابیده بود رو تخت و منم کامل تو بغلش بودم..
موهام ریخته بود توصورتش..
تا بی بی رو با چشمای گرد شده تو درگاه دیدم خفیف جیغ کشیدم و از زور شرم سرخ شدم..حالا آرشام که بی بی رو نمی دید فک می کرد
واسه تقلاهای خودم و خودشه که دارم جیغ می کشم و عقب نشینی می کنم..مچ دستام و سفت نگه داشت..با اینکه حرکاتش نرم بود ولی من
از زور شرم کبود شده بودم..
سرم و کشیدم عقب تا موهام بره کنار بی بی رو ببینه..و تا نگاش به بی بی افتاد نیمخیز شد و با چشمای گشاد شده همزمان گفت: ا.ِ.ا..ِبی
بی...........
صداش اونقدر جدی بود که بی بی بنده خدا رو به خودش اورد..نمی دونستم بخندم یا سرم و بندازم پایین..
بی بی که سعی داشت نگاش به آرشام نیافته نفس زنون در حالی که ترسیده بود رو به من گفت: دخترم چرا جیغ کشیدی؟..گفتم خدایی
نکرده یا یه اتفاقاتی واسه خودت افتاده یا....
با دیدن صورت خندون من یه نفس راحت کشید.. لبخند زد و سرش و تکون داد ..و همونطور که از در می رفت بیرون گفت: هی جوونی
کجایی که یادت بخیر..برم..برم یه اسفند واسه تون دود کنم چشم حسود و بخیل و چشم شور کور شه ایشاالله......
داشتم می خندیدم که آرشام دستم و گرفت و کشید ..جفت دستام و اروم گذاشتم رو سینه ش..بی هوا چونه م و یواش گاز گرفت و گفت: د ِ
آخه شیطون چرا یه کاری می کنی که پیرزن بیچاره تو یه همچین موقعیتی یاد جوونیاش بیافته؟....
خندیدم و به تلافی گازی که گرفت لاله ی گوشش و دندون گرفتم که صدای آخ گفتنش بلند شد....
با خنده از کنارش پا شدم ..همونطور که به لاله ی گوشش دست می کشید با اخم گفت: بالاخره که یه روز تنها میشیم دلی خانم..
دستم و تو هوا تکون دادم و شیطون نگاش کردم: کو تا اون یه روز بیاد؟!..
سرش و تکون داد و با یه نگاهه خاص گفت: حـــالا....صبر کن بهت میگم.......
ابروم و انداختم بالا و با چشم به لیوان شیر اشاره کردم: یادت نره اقای رئیس.....
اخم کرد و جدی، با همون لحن گذشته گفت: مگه بهت نگفتم به من نگو رئیس؟..
به یاد قدیما با شیطنت گفتم: پس چی بگم؟..آرشام جون خوبه؟....
یه جوری نگام کرد و خندید که تو دلم یه جوری شد..از قصد نگاهش و رو اندامم چرخوند و با یه لحن و*س*و*س*ه انگیزی گفت: یه چند
لحظه دیگه بمون تا اونوقت.........
با دیدن صداش که اوج می گرفت و خودش که داشت سمتم نمیخیز می شد پا به فرار گذاشتم و صدای خنده ش و از پشت سرم شنیدم..
درو بستم .. با لبخند بهش تکیه دادم..
چشمام و بستم و سرمو بالا گرفتم..
و تو دلم زمزمه کردم: خدایا..شکرت...........
************************************
هر دو کنار هم نشسته بودیم..
سنگ قبر پدرام و با اب و گلاب شستیم و براش فاتحه خوندیم..من زیر لب دعا می خوندم و از پدرام ممنون بودم که زندگی رو به هر دوی ما
برگردوند و آرشام همونطور که انگشتش و گذاشته بود رو سنگ به تصویر حک شده ی پدرام خیره شده بود....
چقدر جوون بود..خدا بیامرزدش ولی لایق خاک نبود.......
سر راه گل و شیرینی خریدیم و آرشام از قبل یه سکه تمام به عنوان کادو واسه خانواده ی مودت خریده بود..به هر حال دست خالی که نمی
شد رفت اونم برای اولین بار....
خوشبختانه با دیدنمون عکس العمل بدی نشون ندادن..پدرش اقای مودت گرم باهامون رفتار کرد..
مادرش که قبلا از پونه شنیده بودم اسمش ریحانه ست نگامون می کرد ولی نه حرف می زد نه جوابمون و می داد..
پونه دیگه مثل قبل سرسنگین نبود.....
آرشام با منش ِ خاص خودش به قدری مسلط با اقای مودت حرف می زد که همه رو تحت تاثیر خودش قرار داده بود..حتی مادر پدرام
..توجهش و رو آرشام می دیدم..اینکه قلب پسرش الان تو سینه ی ارشام داره می تپه..اینو می فهمید.......
موقع رفتن صدامون زد..هر دو ایستادیم..چشم تو چشم آرشام مقابلمون وایساد و بعد از چند لحظه سکوت گفت: پسرم ازت خواسته بود مراقب
قلبش باشی..به خواسته ش عمل می کنی؟..
@romangram_com