#آرشام_پارت_473

صداش زدم .. وقتی نگام کرد چشماش خیس بود و اون رگه های سرخ نشون می داد ناراحته..
نمی خواستم تا کامل خوب نشده نامه رو نشونش بدم اما چون گذاشته بودمش تو کشوی میز پیداش کرده بود..با خوندنش هیچی نگفت..فقط
سکوت کرد....
دکتر کلی سفارش کرد که استرس واسه ش خوب نیست..هر شب صدای نفساش و چک کنم..اگه تو خواب عرق کرد و ضربان قلبش بالا رفت
داروهاش و بهش بدم..
گه گاه یه درد کوچیک تو قفسه ی سینه ش احساس می کرد ولی با چند تا نفس عمیق رد می شد..هر روز با هم می رفتیم پیاده روی..من به
خاطر بارداریم باید روزی نیم ساعت و به پیاده روی اختصاص می دادم..و چی بهتر از این که آرشامم همراهم بود..
شب جمعه این هفته قرار بود بریم بهشت زهرا..آرشام با خودش قرار گذاشته بود که هر هفته بره سر خاکش..اونم مثل من آرامشمون رو مدیون
پدرام بود..
هنوز فرصتی پیش نیومده بود که به دیدن خانواده ش بریم..به خاطر وضعیت آرشام مجبور بودیم این مدت صبر کنیم..قرار شد از اونجا یه
جعبه شیرینی بگیریم بریم دیدنشون....
و تا اون زمان فقط 3روز مونده بود..
-اومممممم..چه بویی راه انداختی بی بی ..بوی آشت برق از سر ادم می پرونه..
مهربون نگام کرد: روز جمعه به نیت امام زمان آش نذر کردم واسه سلامتی خودت و بچه ت..نذر آرشام و هم بهش اضافه می کنیم و بین درو
همسایه پخش می کنیم..خوبه مادر؟....!
رفتم جلو و گونه ی چروکیده و گوشتالوش و بوسیدم: ای قربونه دل مهربونت بشم که انقدر خوبی..اره بی بی جون چرا بد باشه؟..دستتم درد
نکنه..
اخم بامزه ای کرد و گفت: خدا نکنه مادر تو چرا راه به راه قربون صدقه ی من میری؟....
بازوم و گرفت و رفت سمت یخچال: به جای اینکه اینجا وایسی برو یه لیوان شیر گرم کن برای شوهرت ببر.......
به ساعت تو اشپزخونه نگاه کردم ..حینی که در یخچال و باز می کردم گفتم: فک کنم الان خواب باشه..
--باشه مادر بیدارش کن..دیگه داره شب میشه......
شیر و گرم کردم و گذاشتم تو سینی..راه افتادم سمت اتاقمون..اروم در و باز کردم و رفتم تو..اروم رو تخت خوابیده بود..با دیدن صورت پر از
ارامشش لبخند زدم و سینی رو گذاشتم رو میز..
رو تخت نشستم و نگاش کردم..پیراهنش و در اورده بود و با بالا تنه ی برهنه دراز کشیده بود..دیگه جای زخمش و باند نمی بست..و حالا یه رد
کمرنگ لا به لای موهای کم پشت رو سینه ش افتاده بود..
نگام رو عضله های محکم و ورزیده ش بود..دلم ضعف رفت بغلش کنم..ولی فعلا باید صبر می کردم..دکترش گفته بود تا 2هفته بعد از عمل
هیچ فعالیت ج*ن*س*ی نباید داشته باشه..ولی الان 3هفته گذشته بود..بازم نگرانش بودم..می ترسیدم مثل اون بار که تو هال بودیم حالش
بد شه و..
گرچه اون سری قلبش ناراحت بود ولی الان، اوضاع کاملا فرق می کرد..
دستم و نرم رو بازوش حرکت دادم..تکون خورد..سرش و چرخوند سمتم و اروم لای چشماش و باز کرد..لبخندم با دیدن چشماش پررنگ شد:
ساعت خواب....
چند لحظه نگام کرد و نیمخیز شد..به ارنج دست چپش تکیه داد و با صدایی که در اثر خواب بم شده بود گفت: ساعت چنده؟......به صورتش
دست کشید......
.... -6/5واسه ت شیر اوردم بخور بعد برو پیاده روی.....
به لیوان روی میز نگاه کرد ..و نگاهه من شاید فقط واسه 3ثانیه رو بالا تنه ش موند که تو همین زمان کوتاه غافلگیرم کرد..سرم و انداختم
پایین تا اشتیاق و تو چشمام نبینه..قلبم تو سینه م دیوونه بازی راه انداخته بود..می ترسیدم صدای کوبیده شدنش رو آرشامم بشنوه..
خواستم بلند شم که مچم و گرفت و به تخت فشار داد..که یعنی بمون..
نگاش کردم..با دیدن لبخندش منم لبخند زدم..تک سرفه ای کردم و با سر به در اشاره کردم: من برم کمک بی بی چون........
صورتش و اورد نزدیک..از اونطرف منو اروم کشید سمت خودش..نگاهش و از تو چشمام گرفت و اورد پایین..
یه تاپ و دامن بنفش سیر تنم بود..بلندی دامن تا یه وجب بالای زانوهام می رسید و تاپمم جذب و بندی بود....با این نگاهه داغ و حرارت ِ این
دستای مردونه و بی تابی چشمای من دیگه باید گفت دلی کارت در اومد.....
منو کامل گرفت تو اغوشش و گردنم و بوسید..اروم گفت: مگه بی بی داره چکار می کنه که تو بری کمکش شیطون؟..
من که سعی داشتم صدام نلرزه خواستم خودم و یه کم بکشم عقب ولی نذاشت ..همونطور که بازوم و نوازش می کرد گفتم: تو آشپزخونه
ست..داره...........
خوابوندم رو تخت..لال شدم..خدایا چقدر می خواستمش..چقدر بهش نیاز داشتم..به این گرما و به این اغوش مهربون که فقط متعلق به من
بود..مال دلارام....ولی..ولی اگه آرشام..با این تحرکات چیزیش بشه چی؟!..
با حرارت داشت صورتم و می بوسید..چشمام و خود به خود بسته بودم..دستم رو بازوهاش بود که تو همون حالت مرتعش و ریز گفتم: آرشام
نکن..حالت......

@romangram_com