#آرشام_پارت_469

از رو صندلی بلند شدم و رفتم سمتشون: چی شد بی بی؟!..
بی بی مهربون نگام کرد و دستم و گرفت..رفت سمت صندلی و تو همون حالت هن هن کنان گفت: ای مادر بذار بشینم نفسم دیگه بالا نمیاد
بس که رو پا وایسادم....
نشست رو صندلی .. پری یه ابمیوه باز کرد و داد دستش..
بی بی _ پیر شی مادر......
مهناز خانم و لیلی جونم کنارش نشستن..
مهناز خانم با دستمال نم چشماش و گرفت: دلم کباب شد به خدا..خودمم مادرم، داغ دیدم..بهش حق میدم ولی چه کنم که طاقت ندارم.......
بی بی که نفسش تازه شده بود همونطور که اشکاش و پاک می کرد گفت: تا ما رو دید فهمید واسه چی اومدیم..دخترش همه چی رو واسه ش
گفته بود..به احترام موی سفیدم بلند حرف نزد..بهش گفتم به زیارتی که رفتم..به خدای بالا سر که شاهده اگه بدونم پسرت به زندگی بر می
گرده حتی 1درصد باشه خودم واسه ش نذر می کنم به حق فاطمه ی زهرا شفا پیدا کنه....دکترشم اونجا بود.......
گریه می کرد.. با هق هق چادرش و گرفت تو صورتش و گفت: دکتر ِ گفت بچه ش دیگه بر نمی گرده..یه چیزایی هم گفت که من سر در
نیاوردم ولی اب پاکی رو ریخت رو دست همه مون.....مادر ِ زار می زد می گفت بچه ش 2شب بعد از تصادف اومده به خوابش..گفته مادر همون
شبی که هراسون از خواب پریدم و یادته؟..مادرش می گفت با اینکه خواب بود ولی انقدر به واقعیت شبیه بود که انگار پسرم واقعا کنارم
نشسته..می گفت بچه ش بهش گفته: من دیگه پیشتون بر نمی گردم..همون شب با رویا عهد کردم تنهاش نذارم..نمی خوام که برگردم چون
همه ی رویای من همینجاست........
بی بی با گریه خودش و تکون می داد..منم همپاشون اشک می ریختم..کنارش نشستم و سرم و تو دستام گرفتم..
بی بی با دستمال اشکاش و پاک کرد و گفت: بازم مادرش دلش رضا نمیشه..میگه بچه م ِ ..جیگر گوشه م ِ ..واسه ش هزارتا آرزو داشتم..نمی
تونم تن ورزیده ش و تیکه تیکه کنم....بازم باهاش حرف زدم..دلداریش دادم..گفتم منم داغ دیده م..بچه هام و خدا ازم گرفت ولی بازم توکلم به
خودش بود.......
بی بی سکوت کرد..هیچ کس حرف نمی زد..سکوت بدی بخش و پر کرده بود که مهناز خانم گفت: وقتی دیدیم دیگه هیچی نمیگه
برگشتیم....ولی معلوم بود جونه مادر ِ به جونه بچه ش بسته ست..خیلی بهش وابسته بود..دل سنگ با ضجه هاش اب می شد..
صدای تق تق کفشای زنونه رو سرامیکای بیمارستان نگاه همه مون رو به اون سمت کشوند..با دیدن مادر پدرام از جا بلند شدیم....پونه هم
باهاش بود، با چشمای سرخ و متورم.....مادرش نای راه رفتن نداشت و پونه زیر بازوش و گرفته بود..
جلوی ما ایستاد..از حضورش اونم سرزده و ناگهانی هر 7نفرمون متحیر بودیم..نگاه کوتاهی به تک تکمون انداخت و رو من ثابت نگهش
داشت..جلو اومد که احساس کردم فرهاد یه کم خودش و کشید سمتم..لابد می ترسید بهم حمله کنه ولی از این مادر رنج کشیده با این نگاهه
غمگین بعید بود..
نگاهش تو چشمام بود..با صدایی که لرزش و بغض کامل درش مشهود بود گفت: تو زنشی؟..
منظورش و متوجه نشدم..به اتاق ارشام اشاره کرد..سرم و تکون دادم.....راه افتاد سمت اتاق..سریع پشت سرش رفتم ولی پشت پنجره ایستاد و
تو اتاق و نگاه کرد..آرشام زیر اون همه لوله و دستگاه چشماش بسته بود..
نگاهش رو آرشام بود ولی مخاطبش من بودم: حامله ای؟..
نگاهم و از روش برداشتم و اروم گفتم: بله.......
--چند وقته؟..
منظورش و از سوالایی که می پرسید نفهمیدم ولی جواب دادم: هنوز 3ماه نشده..
--دوسش داری؟..بچه ت و میگم.....
بدون مکث گفتم: جونمه.......
برگشت و نگام کرد..نگاهش با اینکه اشک الود بود ولی لحنش جدی بود: هنوز مادر نشدی و میگی جونته..هنوز به دنیا اومدنش و با چشمات
ندیدی و میگی جونته..هنوز تو بغل نگرفتیش و بوش نکردی و شبا بالا سرش ننشستی و از دهن خودت نکندی بذاری دهنش میگی
جونته....من چی بگم دختر؟..من چی بگم؟.......
حالا که پی به منظورش برده بودم نمی تونستم تو چشماش نگاه کنم..چونه م از بغض لرزید و سرم و انداختم پایین..
انگشت اشاره ش و گذاشت زیر چونه م و سرم و بلند کرد..با دیدن صورت خیس از اشکش صورت منم خیس شد.......
--شوهرت و چقدر می خوای؟..
به آرشام نگاه کردم..نفسم بود..همه چیزم بود..
و بی اراده با عاشقانه ترین لحن ممکن زمزمه کردم:همه ی عمر و زندگیم.. ِ
هیچی نگفت..سکوتش و که دیدم نگاش کردم..زل زده بود تو صورتم..نتونستم سکوتش و معنا کنم حتی اون نگاهه لرزون و..
لب باز کرد و اروم گفت: بچه ت از جونتم برات عزیزتر ِ وشوهرت همه ی زندگیت ِ ..حاضری بچه ت و بدی تا شوهرت زنده بمونه؟!..
متحیر نگاش کردم..دستم و به دیوار گرفتم تا سقوط نکنم.....پونه کنارم ایستاد و معترضانه رو به مادرش گفت: مامان خواهش می کنم........
ولی نگاهه مادرش رو صورت رنگ پریده ی من بود: از چی ترسیدی دختر جون؟..من که فقط حرفش و زدم نخواستم بچه ت و ازت بگیرم....با
بغض گفت: اره می دونم سخته..حتی اگه حرفش و بشنوی..حتی اگه یکی بیاد بهت بگه بازم جون میدی..با اینکه فقط شنیدی با اینکه حسش

@romangram_com