#آرشام_پارت_470
نکردی ولی بازم مرگ و با چشمات می بینی..
هق زدم: تو رو خدا دیگه ادامه ندید..تو رو خدا.......
توانی تو پاهام نداشتم..سُر خوردم..فرهاد شتاب زده کنارم نشست و پری و امیر رو به روم بودن..بی بی «یا حسین» گویان دست سردم و
گرفت..و صدای اون زن..هنوزم داشت ادامه می داد ولی اینبار گریه می کرد: من بچه م و تیکه تیکه نمی کنم..نمی کنم......
صدای ویبره ی موبایل پونه بلند شد..توی اون لحظه از ذهنم رد شد که مگه نباید خاموشش می کرد؟!..
تو حال خودم نبودم..
پونه جواب داد و بلند گفت: چی؟....!باشه باشه الان میایم......
با هق هق گوشی رو قطع کرد و رو به مادرش گفت: مامان..پدرام......
مادرش، با ترس نگاش کرد که پونه گفت:وضعیتش وخیمه.... بابا رفته تو حیاط از اونجا بهم زنگ زده میگه پدرام داشته رو تخت بال بال می
زده که دکترا رسیدن بالا سرش...... و هنوز جمله ی پونه تموم نشده بود که مادرش گریه کنان دوید سمت راهرو.....
سرم و به دیوار تکیه دادم و تو دلم نالیدم: خدایـــا نجاتمون بده...........
*********************************
پدرام بعد از اون شوکی که بهش وارد شد اگه دکترا به موقع نمی رسیدن تموم کرده بود..مادر پدرام دید..با چشمای خودش دید..با گوشاش
شنید که پدرامش بر نمی گرده و حالا چشماش شهادت می دادن..
سخت بود..
دل کندن از اولاد سخت بود..
درکش می کردم..دلم می سوخت..می دونستم پدرام واسه زندگی انگیزه ای نداره که بخواد برگرده..امیدی توی این دنیا نداره و همه ی امیدش
به رویاست که اون دنیا انتظارش و می کشه..
این همه تقلا و کشمش واسه دل کندن از این دنیا محض ِ خاطر مادر ِ دلشکسته ش بود..
اینو حس می کنم..
از مادرش می خواد دل بکنه..بذاره خلاص بشه..راحت بشه..آروم بشه..کنار عشقش به ارامش برسه..می خواست بره..عجله داشت واسه
رفتن..واسه دیدارعشقش....
می تونستم اینا رو بفهمم..با تمام وجود درک کنم..حس کنم....
دردشون و خوب می فهمم..خیلی خوب..
چه دنیای غریبانه ای ست
یکی می آید یکی می رود
چه دنیای پر فرازی ست
یکی می ماند یکی می میرد...........
اون شب پیش آرشام موندم..ولی فقط چند دقیقه..بیشتر از اون بهمون اجازه ندادن..
آرشام نمی ذاشت ولی هرطور که بود راضیش کردم..
از خدام بود پیشش بمونم اما به خاطر خودش نتونستم..مجبور بودم..این دوری فقط از روی اجبار بود..
*******************************
بالاخره مادر پدرام رضایت داد..با پدرش برخورد نداشتم ولی دیگه پونه هم باهام حرف نمی زد..بهش حق می دادم..همین که این لطف و در
حقمون می کردن خودش دنیایی ارزش داشت..و این زندگی ِدوباره رو مدیون پدرام بودیم..
وقتی این خبر و فرهاد بهم داد نمی دونستم بخندم یا گریه کنم..دقیقا دو حس متضاد..چقدر حس ِ بدی داشتم....
خدایا قسمت هیچ کس نکن..
این درد و قسمت هیچ مادری نکن..
این گریه های بی امان رو قسمت هیچ همسری نکن..
این آه و ناله های پر از حسرت رو قسمت هیچ فرزندی نکن....خدایا قسمت نکن..
چون ارشام بهوش اومده بود بعد از کنترل علائمش دکتر تشخیص داد که اماده ست واسه جراحی..
دل تو دلمون نبود..تا دم اتاق عمل پا به پای تختش قدم برداشتم .. دستش و تو دستم گرفته بودم..می گفتم امیدوار باش..توکل کن..من دلم
روشن ِ ..تو بر می گردی..تو بر می گردی پیشم آرشام..تو بر می گردی....
دقایق به کندی می گذشت..
خانواده ی پدرام حاضر نشدن اونجا بمونن..
چندین ساعت پشت در اتاق عمل..همون یه ذره توان و انرژی هم که داشتم رو ازم گرفت..مجبور شدن بهم سرم بزنن..
ولی بازم اروم نگرفتم..سرم لعنتی....بدنم ضعیف شده بود خیلی زود کرخت می شد..
و خوابی که هیچ ارامشی همراهش نداشت تن خسته م رو در بر گرفت...........
وقتی چشم باز کردم که فقط بی بی کنارم نشسته بود....فقط یه چیز می خواستم بشنوم..اینکه آرشام کجاست؟..عمل چطور بود؟..چی
@romangram_com