#آرشام_پارت_468
***********************************
از اتاق که امدم بیرون پری و امیر و فرهاد رو نشسته رو صندلی دیدم..هر سه با دیدنم بلند شدن..
امیر_ حالش چطوره؟!..
لبخند زدم: خوبه خداروشکر......
نفس راحتی کشید و زیر لب گفت: خداروشکر......
-بی بی و بقیه کجان؟!..
فرهاد_ دارن با خانواده ی مودت حرف میزنن..
خواستم منم برم که پری جلوم و گرفت و فرهاد گفت:دلارام از اینجا به بعدش و بسپر دست ما .. زمینه ش و فراهم کردی دیگه مابقیش صلاح
نیست تو باشی..
می دونستم به خاطر وضعیتم اینو میگه..پری دستم و کشید و نشوندم رو صندلی: بشین همینجا تکونم نخور..دیگه حالت تهوع نداری؟..
-نه بهترم....
از تو نایلون کنارش یه اب پرتقال و کیک داد دستم: بخور وگرنه باز میافتی زیر سرم..
-اشتها ندارم......
فرهاد_ اگه نخوری باز حالت بد میشه..یه کم حرف گوش کن..
به امیر نگاه کردم..با غم از پنجره به آرشام نگاه می کرد..حس می کردم تو فکر ِ ..صورتش جمع شده بود و تو خودش بود..
صداش زدم..اول متوجه نشد و بار دوم برگشت و نگام کرد..صورتش از اشک خیس بود..همونطور که اشکاش و پاک می کرد اومد سمتم و گفت:
با من بودی؟!..
-حالت خوبه؟!..
سر تکون داد: خوبم..خوبم....
پری گفت: ولی رنگت پریده..چیزی شده امیر؟!..
امیر سکوت کرد..انگار کلافه بود..هنوزم چشماش اماده ی باریدن بود و اون سعی داشت جلوشون رو بگیره..
--یاد داداشم افتادم..
صدای پری هم پر از غم شد: آرتام؟!..
امیر سرش و تکون داد..من که گیج و منگ فقط نگاشون می کردم نتونستم حرفی بزنم..
خود امیر ادامه داد: داداشم به خاطر سرطان مرد..خیلی جوون بود........
به در و دیوارای بخش نگاه کرد و آه کشید: چقدر از این محیط بیزارم..منو یاد اون زمان میندازه..یاد وقتی که قلب آرتام از حرکت ایستاد و اون
پارچه ی سفید لعنتی رو آروم کشیدن رو صورتش..جیغ دستگاه ها هنوزم تو سرم.... ِ
تو موهاش دست کشید..با حرص مشتش و به دیوار کوبید و پیشونیش و بهش تکیه داد: آرشام به مرور جای داداشم و برام پرکرد..آرتام مغرور
بود..غرور آرشام منو یاد اون مینداخت..مامان آرتام و تو وجود آرشام می دید..وقتی هم خواست از پیشمون بره مامان نذاشت..منم نمی خواستم
ولی اون حرف حرف خودش بود..بعد از اینکه حافظه ش و به دست اورد از پیشمون رفت ولی کامل ترکمون نکرد..در هفته 4روزش و پیش ما
بود..از وقتی حافظه ش و به دست اورد دیگه اون آرشام سابق نبود..یا تو اتاقش بود یا ته باغ کنار گلای یاس.........
برگشت..پشت به دیوار سرش و به عقب تکیه داد..نگاهش به سقف بود..به نقطه ای نامعلوم..........
امیر_ ولی حالا اونم رو تخت بیمارستانه..کسی که همیشه داداش صداش می زدم الان........
ادامه نداد..بغض حبس شده تو گلوش این اجازه رو بهش نمی داد..پری رفت کنارش..بازوش و گرفت و نوازش کرد..امیر دستش و گذاشت رو
دست پری...
من و فرهاد ساکت بودیم..ولی با این حال نتونستم جلوی خودم و بگیرم و اون سوالی که مدت هاست دنبال جوابشم و نپرسم..
با شنیدن صدام نگاهش و به صورتم دوخت: آرشام چطور با خانواده ی شما آشنا شد؟!..
لبخند زد..ولی انقدر کمرنگ که فقط ردی از اونو رو لباش دیدم.....
--بهتره می پرسیدی ما چطور باهاش آشنا شدیم.....مکث کرد: داییم وکیل ارشام بود....فامیلیش سعیدی بود..حسین سعیدی....مردی مهربون و
با درایت..با ما زندگی می کرد چون تنها بود مادرم نمیذاشت ازمون فاصله بگیره..تا اینکه دقیقا 5سال پیش سراسیمه اومد خونه و از من
خواست برم کمکش..یه مرد جوون پشت ماشینش نشسته بود..سرش بانداژ شده و دست و پاشم شکسته بود..بردیمش تو..اون مرد آرشام بود که
همون روز از زبون داییم شنیدم 2هفته هم تو بیمارستان بستری بوده....
میون حرفش پریدم و گفتم: چرا اقای سعیدی همچین کاری کرد؟..!منظورم اینه آرشام و واسه چی برده بود خونه ش؟..
نگام کرد..چند لحظه بی حرف و با معنا..
--بذار اونا رو خود ارشام برات بگه..فقط تا همینجاش و چون سوال کردی واسه ت تعریف کردم....کم کم حالش بهتر شد..بیتا هر از گاهی
بهمون سر می زد..چون پزشکی می خوند به آرشام خیلی کمک کرد..به کمک استادش و راهنمایی های اون آرشام حافظه ش و به دست
اورد..ولی بازم همیشه یه غم مبهم تو چشماش بود که هیچ کس ازش سردر نمیاورد و برای ایـ....
صدای بی بی رو تشخیص دادم..نگام چرخید سمت چپ..داشت با مهناز خانم حرف می زد..نگاهه هر سه شون سرخ و بارونی بود..
@romangram_com