#آرشام_پارت_466

--یه خبر دیگه هم دارم که اگه بگم تا خود بخش دوی ماراتون میذاری......
نگاهه شیطون و خندونش و که دیدم گفتم: پری تو رو خدا سر به سرم نذار حال و حوصله ش و ندارم........
رو ترش کرد ولی جدی نبود:اوهو..کی خواست سر به سرت بذاره؟....منو بگو دو ساعت ِ نشستم واسه خودم برنامه چیدم چطوری بهت بگم
آرشام بهوش اومده که خرکیف شی..ولی بشکنه این دست که نمک نداره..
داشتم با لبخند به غرغراش نگاه می کردم که تا اسم آرشام و اورد لبخند که رو لبام خشک شد هیچ متحیر و شتاب زده نشستم رو تخت که
همزمان نطق پری بسته شد و با ترس نگام کرد.......
-چی گفتی؟!..
--وای بسم الله..چته تو؟..باید یه دعا مُعایی چیزی واسه ت بگیرم جنی شدی؟!..
کلافه و بی حوصله گفتم: پری خواهش می کنم شوخی رو بذار کنار ظرفیتم پر ،ِ گفتی آرشام بهوش اومده؟..تو رو خدا حرفت و نپیچون نمی
بینی حالمو؟....
خندید: خیلی خب بابا، مخلص شما و اون وروجکم هستیم..آره خواهرجون درست شنیدی ..آرشام همین 2ساعت پیش بهوش اومد..اولین
چیزی هم که دل مبارکش خواست تو بودی.......
پریدم از تخت پایین که سفت دستم و گرفت می خواستم برم سمت در نمی ذاشت: ولم کن پری، چرا دستم و گرفتی؟!..
--بابا حالا من یه چیزی گفتم جدی جدی می خوای دوی ماراتون بدی با این حال و روزت؟!..
همونطور که دستم تو دستش بود از اتاق رفتیم بیرون..تا خود بخش کلی سر به سرم گذاشت..با اینکه اصلا حواسم به حرفاش نبود........
تا رسیدیم بخش دستم و از تو دستش بیرون کشیدم و دویدم سمت سی سی یو.....نفس زنون پشت پنجره ایستادم..
چشماش بسته بود..قلبم گرفت....
فرهاد تو اتاق بود که تا اومد بیرون جلوش و گرفتم با دیدنم لبخند زد و گفت: چشمت روشن..
من که تو حال خودم نبودم بی توجه به حرفش گفتم: پری راست میگه؟آرشام واقعا بهوش اومده؟!..
با لبخند سرش و تکون داد و به اتاق اشاره کرد: منتظرته.......
باز از پنجره نگاش کردم......چشماش بسته بود..حتما خوابه..
بی درنگ دستم رفت سمت دستگیره که با صدای فرهاد تو همون حالت موندم: می تونی ببینیش چون خودش خواسته باهات حرف بزنه ولی
دلارام قبلا هم بهت گفتم بازم میگم استرس واسه ش خوب نیست مراقب باش..در ضمن قبلش باید گان بپوشی(.. لباسها و پوششهای
بیمارستانی به رنگ سبز یا آبی بوده و عمدتا از جنس پنبه می باشند)........
سرم و تکون دادم و اروم دستگیره رو کشیدم.......
به کمک پرستار گان سبز رنگی رو پوشیدم..یه ماسک همرنگش هم به صورتم بستم و وقتی از استریل شدنم مطمئن شد از اتاق بیرون
رفت........
من پشت پرده بودم و با رفتن پرستار پرده رو کشیدم..آرشام فقط چند قدم باهام فاصله داشت.......کنار تختش ایستادم..هنوز پلکاش بسته
بود..بدون اینکه تردید کنم خم شدم رو صورتش..
با اینکه ماسک به صورتم بود ولی عقب نکشیدم و تو همون حالت نرم و اروم پیشونیش و بوسیدم..قلبم آروم گرفت..مکث کردم..سرم و از
صورتش فاصله دادم که نگام تو یه جفت چشم سیاه و براق گره خورد..
لبخند زدم..ندید..پشت این ماسک لعنتی مخفی شده بود ولی چشمام..پر از خنده بود..پر از شادی..
انگشتاش و تکون داد و همزمان پلکاش و بست و باز کرد..با همون لبخند دستم و که کنارش گذاشته بودم سُر دادم زیر انگشتاش..خدایا سرد
نیست..دلم گرم شد..وجودم از گرمای اون دستای مردونه پر از آرامش شد..آروم گرفتم..دلم آروم گرفت..وجودم اروم شد..خدایا این آرامش و ازم
نگیر..
دستم تو دستش بود و نگام تو چشمای نافذش..سرم و رو به پایین مایل کردم و اروم گفتم: خوبی؟..
چشماش می خندید..ولی لباش..کاسه ی اکسیژن نمی ذاشت راحت باشه..صداش و شنیدم..بم و خس خس مانند..که با وجود اکسیژن گرفته تر
هم شده بود..
--حال من..توی این..وضعیت..مهم نیست....چه خوب باشم..چه بد..هر دوش یکیه....ولی..اروم نیستم..تا نگی..خوبم........
خندیدم..طاقت نیاوردم..برگشتم سمت پنجره کسی نبود..ماسک و کشیدم پایین و پشت دستش و بوسیدم..سریع و بی قرار....نتونستم..سخت
بود کنارش باشم و اروم بگیرم..
فرهاد حق داشت جلوم و بگیره..حق داشت بگه حق ورود به اتاق و ندارم..شاید می دونه کم طاقتم..کنار ارشام نمی تونستم ادم خودداری
باشم....
سرم و اوردم بالا ولی قبل از اینکه ماسکم و بزنم دستش واورد بالا..نمی لرزید..هنوزم محکم بود..مثل گذشته.........
با سر انگشتاش به لبام دست کشید..لبایی که از نم اشک چشمام خیس شده بود..سر انگشتاش و بوسیدم..دستش و اورد پایین..ماسکم و
زدم..روی شکمم مکث کرد..دیگه تکونش نداد..تو چشمام زل زد و با همون صدای گرفته گفت: خوبین؟........
و همین یه کلمه..جمله..واژه و هر چیزی که اسمش بود کافی بود تا دلم غنج بره و دستش و محکم تو دستام بگیرم: خوبیم عزیزم..تو که خوب
باشی ما هم خوبیم.......

@romangram_com