#آرشام_پارت_465

نمی دونم..
سخته..
نمی تونم حتی بهش فکر کنم....سکوتم و که دید عصبی تر شد و پری رو کنار زد..می دونست حالم و..می فهمید چقدر داغونم..کاریم
نداشت..فقط حرصی بود..عصبانی بود..بهش حق می دادم و می ذاشتم هر چی می خواد بگه..
--چرا هیچی نمیگی؟..تو اگه جای من بودی چکار می کردی؟..دِ بگو لعنتــی....
هق زدم..اشک ریختم: نمی دونم..به خداوندی ِخدا نمی دونم..
با گریه داد زد: پس تو که نمی دونی چرا همچین چیز ِ محالی رو ازم می خوای؟..
زانو زدم..توانم و از دست دادم حتی پری هم نتونست نگهم داره..اونم گریه می کرد..مات و مبهوت مونده بود و بدتر از من جوابی برای دل
زنجیده ی پونه نداشت..
با هق هق گفتم:مجبورم..پونه من حامله م..پدر بچه م رو تخت بیمارستان بی جون افتاده..اگه دکترا گفتن به زنده موندن برادرت امیدی ندارن
اما همونا به من گفتن شوهرت می تونه زنده بمونه و زندگی کنه فقط وقتی که واسه ش یه قلب سالم پیدا بشه......
ضجه زدم..داشتم خفه می شدم: بهم رحم کن..به بچه ی تو شکمم رحم کن..بهم رحم کن پونه......
کنارم زانو زد..هر سه گریه می کردیم....چندتا پرستار و بیمار با فاصله از ما، فقط تماشاچی بودند..تماشاچی ِضجه های من و هق هق کردنای
پونه و اشک ریختن های پری....
بذار نگاه کنن...برام مهم نبود..خدایا امتحانت سخته..می ترسم..ترسم از رد شدن ِ ..ترسم از نتونستن ..ِترسم از، از دست دادن ِ ..خدایا گناهه من
چیه؟..و تو دلم داد زدم: عاشقــــی؟!..
قلبم تندتند می زد..دستم و روش مشت کردم..حالت تهوع داشتم..چشمام سیاهی می رفت و حتی با پلک زدن مداوم هم بهتر نشد..یه دستم و
به زمین گرفتم که نیافتم..
پری با جیغ خفه ای بازوم و گرفت: دلارام..دلارام عزیزم..دلارام چشمات و باز کن..
تنم بی حس بود..پری و پونه سعی داشتن از رو زمین بلندم کنن ..جونی تو پاهام نداشتم و اگه کمک اونا نبود نمی تونستم قدم از قدم بردارم..
تو همون حالت که تعادل نداشتم رو به پری گفتم: پـ..پری....حالم بده..منو برسون دسـ.......
پری با بغض گفت: باشه..باشه باشه الان می برمت....و بلندتر گفت: تو رو خدا یکیتون بیاد کمک خواهرم داره از دست میره.......
به کمک دوتا از پرستارا منو بردن تو..هر کار کردم جلو خودم و بگیرم نتونستم..همین که پام به دستشویی رسید محتویات ِ نداشته ی معده م
رو خالی کردم..غیر از اسید معده م که یه ماده ی زرد رنگ بود هیچی از گلوم خارج نشد..
حلقم می سوخت..درو نبسته بودم..پری اومد کنارم و دید که بی حال تکیه دادم به دیوار سرد دستشویی..زیر بازوم و گرفت و با نگرانی گفت:
خوبی عزیزم؟............فقط سرم و تکون دادم.....
نه..حالم خوب نبود..داشتم می مردم....
با امپول تقویتی و سرمی که بهم زدن چشمام کم کم سنگین شد و نفهمیدم کی خوابم برد..
*****************************
یکی داشت دستم و نوازش می کرد..
اروم چشمام و باز کردم..پری با لبخند مهربونش ازم استقبال کرد..پلکام داغ بود..
--بسه دیگه تنبل خانم چقدر می خوابی؟..
بی رمق سرم و چرخوندم..دیگه سِرُم تو دستم نبود..
-چقدر خوابیدم؟!..
به ساعتش نگاه کرد و با لبخند گفت: دقیقا 4ساعت و 20دقیقه........
با تعجب نگاش کردم:جدی؟..!چرا بیدارم نکردی؟..
اخم شیرینی کرد و گفت: دیگه چی؟..!با این حالت فقط باید استراحت کنی..اخرش بچه ت عین خودت مُنگول به دنیا میاد، حالا ببین کی
گفتم......
بی جون مشتم و اوردم بالا و زدم به دستش..مقاومت نکرد و خندید: حقیقت تلخه خواهر ِ من....ولی خاله قربونش بره مُنگولیاشم دوست
دارم.....
خودمم خنده م گرفته بود..ولی با وجود اون همه فکر تو سرم خیلی زود لبخند از رو لبام رخت بست....پری فهمید..نمی دونم چرا اما حس می
کردم رنگ نگاهش با زمانی که هنوز خوابم نبرده بود فرق داره..شاد بود..می خندید وسر به سرم می ذاشت..
-پونه چی شد؟!رفت؟..........
با لبخند سرش وتکون داد: حله.....
با تعجب نگاش کردم و با مکث گفتم: چی حله؟!..
--قرار شد پونه با مادرش حرف بزنه..الانم که وقت ملاقاته بی بی و مامان مهناز و مامی خودم رفتن پیش مادر پدرام تا باهاش حرف
بزنن..گرچه به نظرم همون بی بی رو مینداختیم جلو بهتر بود....قربونش برم لب باز کنه طرف عاشقش میشه..
از تصور صورت مهربون و خندون و همیشه پرمحبت بی بی لبخند نشست رو لبام..

@romangram_com