#آرشام_پارت_464
دست به سینه به عقب تکیه داد و نگاهش و به دیوار ِ رو به رو دوخت.....
--با اینکه خود پدرام فرم رضایتنامه رو پر کرده ولی بازم به اجازه ی خانواده ش نیاز داریم..راه درستشم همینه که بدون آه و ناله این قلب اهدا
بشه اونم در کمال آرامش طرفین......
سرش و کج کرد سمتم..نگاهش یه جوری بود..هر جور خواستم معنا کنم نشد..چشمام و باریک کردم و گفتم: نکنه من باید...........
--تو با خواهرش صمیمیی..یه جورایی این مسئله رو پیش بکش..اگه اون راضی بشه می تونه با مادرش حرف بزنه.. منم پشتتم و میگم چکار
کنی..
اضطرابم با این حرف فرهاد 10برابر شد: ولی من نمی تونم فرهاد..اونا رضایت نمیدن..من........
--چاره ای نداریم دلارام..از پری و بی بی و مهناز خانم هم می خوام باهاشون حرف بزنن..بی بی خیلی بهتر می تونه با مادرش ارتباط برقرار
کنه..به هرحال زن جاافتاده ای ِ و می دونه اینجور مواقع باید چکار کرد..مهنازخانمم یه مادر ِ در هر صورت حرفای همو درک می کنن..تو و
پری هم با خواهرش حرف بزنید..ایشاالله که به یه نتیجه ی مثبت می رسیم..
سکوت کردم..حرفی برای گفتن نداشتم..جمله ای برای ادامه دادن این بحث رو زبونم نمی چرخید..
مجبور بودم..به خاطر آرشام..به خاطر پدر بچه م مجبور بودم..
خدایا تنهام نذار..
من با این حالم ناتوانم، تو بهم توان بده..........
***************************
مثل هر روز کنار هم نشسته بودیم ولی اینبار پری هم پیشمون بود..
باید یه جوری حرف و پیش می کشیدم..
حالت تهوع دست از سرم بر نمی داشت..صبح ها بیشتر حالم بد می شد..نمی دونم چه سِری بود که از اذون صبح تا عصر تهوع و سرگیجه
داشتم و بعد از اون تا یه کم ترشی مزه می کردم حالم بهتر می شد......ولی بازم روز از نو و روزی از نو..هر روز همین بساط و داشتم..
حتی از بوی عطر خودمم بدم می اومد..از بوی الکل..بوی گل..بوی غذا..از همه چیز....
فرهاد به یکی از پرستارا سپرده بود هوای منو داشته باشه که تا حالم بد شد سریع خبرش کنه..
اونم مشغله های خودش و داشت..یه پاش تو بیمارستان خودش بود یه پاشم اینجا..خستگی رو تو چشماش می دیدم ولی همیشه سعی می
کرد باهام با ارامش رفتار کنه..
ازش ممنون بودم و بیشتر از اون سپاسگزار ِخدا بودم که فرهاد و برادرانه کنارم نگه داشت تا توی چنین موقعیتی بدون پشتوانه نمونم..
دیگه نگاه هاش مثل گذشته نبود..گرم نگام می کرد ولی رنگ نگاهش فرق داشت..خوشحال بودم..اینکه تونسته منو از قلبش بیرون کنه....با
اینکه خودمم عاشقم و می دونم چه کار سختیه و حتی می تونم بگم کامل شدنی نیست، اما اون داره تلاشش و می کنه..
پونه دختر خونگرمی بود و پری هم با شیطنت های خاص خودش خیلی زود تونست باهاش صمیمی بشه..من به خاطر حال خرابم بیشتر
شنونده بودم..تا اینکه پری کاملا ماهرانه حرف و کشید به پدرام .. و بعد مورد یکی از دوستاش و پیش کشید که اعضای بدنش و اهدا کرده و
الان به واسطه ی همین شخص چندین نفر از مرگ نجات پیدا کردند و سلامتیشون و مدیون اون دختر هستند..
در واقع این موضوع حقیقت داشت..پری خیلی وقت پیش درموردش باهام حرف زده بود..
اینبار نوبت من بود....می ترسیدم..همه ی وجودم می لرزید..حتی چشمام..حتی نگاهی که سعی داشتم گرم نشونش بدم ولی سرد بود..
از آرشام گفتم..از اینکه دکترا گفتن باید عمل پیوند بشه....
فهمید..اسم قلب پیوندی که اومد نگاهش رنگ باخت ..دیگه اون دلسوزی رو تو چشماش نمی دیدم..هر چی که بود، از تعجب بود..از بهت..از
حرص..از عصبانیت..و در آخر خشم......
از رو صندلی بلند شد و با صدایی که ارتعاشش ناشی از بغض تو گلوش بود رو به من و پری انگشتش و نشونه گرفت و گفت: شما دوتا..از کی تا
حالا مخ منو کار گرفتید که ..که قلب داداشم و.......
نفس نفس می زد..خواستم یه چیزی بگم که مهلت نداد و بلند گفت: ببند دهنت و....پوزخند زد: منو بگو..منه خر و بگو که فکر می کردم یکی
هست که باهاش درد و دل کنم..یکی که باهام همدرده..یکی که خودشم یه عزیز رو تخت بیمارستان داره....تو درمورد من چی فکر کردی؟..از
اولشم به خاطر اینکه چشمت به قلب داداشم بود بهم نزدیک شدی آره؟..باید فکرش و می کردم.......
با ترس بلند شدم..پری دستم و گرفت ولی فایده نداشت، لرز تنم کاری به گرمای دست پری نداشت....می لرزیدم..از ترس و دلهره پر بودم......
-نه..نه به خدا..نه به عزیزم..نه به قرآن نه..من اصلا روحمم خبر نداشت..به ارواح خاک پدر و مادرم نمی دونستم قراره اینجوری بشه..از دهن
خودت فهمیدم دکترا قطع امید کردن..تازه دیشب فهمیدم با این عمل شوهرم می تونه به زندگیش برگرده..
بهم حمله کرد که پری جلوش و گرفت..عصبانی بود ولی از بس صداش گرفته بود که هر کار می کرد بلند شه و سرم فریاد بکشه نمی
تونست....اونم بغض داشت..
خدایا این چه عذابیه؟..
--د ِ اخه لعنتی پس من چی؟..پس خانواده ی من چی میشه؟..پس داداشم چی؟..تو بودی می کردی؟..تو اگه جای من بودی می ذاشتی
برادرت و تیکه تکیه کنن؟..
نه..
@romangram_com