#آرشام_پارت_463

دهنم از حیرت باز موند..
یعنی..قلب پدرام....آرشام......خدایا..
فرهاد که راز نگاهم و خونده بود سرش و تکون داد.....
دستم و گرفتم جلوی دهنم و به ارشام نگاه کردم..نمی دونستم..نمی دونستم الان باید خوشحال باشم از وجود قلبی که واسه آرشام پیدا شده
بود و یا گریه کنم به خاطر جوونی که دکترا با اطمینان گفتند دچار مرگ مغزی شده..
خدایا..
بهمون حق بده..
حق بده که تو حکمتت بمونیم..
خدایا..
این بازی سرنوشت تا کی ادامه داره؟.......!
زندگی یعنی یه راهی
واسه آزمون الهی
زندگی یعنی کلاغ پر
همه میریم یه روز آخر.........
*****
آره..بهش ایمان داشتم..ما همه یه روز باید تو این آزمون سنجیده بشیم..یکی با ایمان قوی و انگیزه ی به زندگی پیروز میشه ..و دیگری با عجله
و اعمال نسنجیده می خواد رَهه صدساله رو یه شبه طی کنه..در نتیجه به بن بست می خوره..بن بست ِزندگی..
تو یه حال و هوای دیگه بودم که صدای فرهاد منو به خودم اورد.........
--آرشام تنها مورد اورژانسی ِ این بیمارستان ِ دلارام..معمولا موردای اورژانسی می تونن تو اولویت باشن.....مکث کرد: البته با توجه به، اجازه ی
خانواده ی اهدا کننده...........
با استرس نگاش کردم: یعنی چی؟!..
متوجه ِ تشویشم شد..آرومتر از قبل ادامه داد: ببین، الان نزدیک به 1ماهه که آرشام تو کماست..اگه از جانب خانواده ی پدرام مطمئن بشیم
که اون قلب رو به گیرنده که ما باشیم اهدا می کنند با توجه به صحبتی که با پزشک آرشام داشتم می تونیم تلاشمون و بکنیم..درسته..شاید
نشه کار زیادی کرد اما....بازم جای امیدواری هست..
صدام می لرزید..فرهاد حال خرابم و فهمید..بازوم و گرفت و گفت بشینم رو صندلی..ولی نگاه مسخ شده ی من تو چشماش بود: فرهاد، این
حرفت یعنی چی ؟..ممکنه خانواده ش قبول نکنن؟..
لبخند زد..چقدر کمرنگ و گرفته ست.....
--دخترخوب، من این همه حرف زدم تو ازهمین یه تیکه ش ترسیدی؟....و با یه نفس عمیق سرش و تکون داد و نگاهش و ازم گرفت: ولی اره..
با مشکل بزرگی مواجهیم.. مطمئنا به همین راحتی رضایت نمیدن..
-طبیعی ِ ..بچه شون ِ ، چطور توقع داریم دلشون بیاد رضایت بدن؟!..
نگام کرد........
--ولی ما هم مجبوریم..
سرم و تکون دادم..مکث کردم و گفتم: تو مطمئنی که پدرام.........
ادامه ندادم..ولی منظورم و فهمید........
--مطمئنم..پدرام الان فقط به کمک اون دستگاه هاست که می تونه نفس بکشه..و به محض قطع سیستم از بدنش علائم حیاتیش کاهش پیدا
می کنه تا جایی که...........
متوجه ِ رنگ پریده م شد..سریع حرفش وقطع کرد و گفت: دلارام آروم باش....منم به خاطر وضعیتت تردید داشتم که بگم یا نه ولی دیگه
طاقت نیاوردم..گفتم تا دیر نشده یه کاری کنیم شاید این قلب واقعا قسمت ِ آرشام.. ِ
-ولی پدرام چی؟..به قیمت از دست دادن جون یه نفر؟..
مکث کرد و با لحنی که مملو از آرامش بود گفت: آخه تو چقدر دلرحمی دختر..درکت می کنم تو خودتم الان تو موقعیت نرمالی نیستی
اطرافت پر از استرس و تشویش ِ..اما چه تو بخوای چه نخوای این تقدیر اون پسر ِ ..هیچ امیدی نیست که حتی شده 1درصد به زنده موندنش
امیدوار باشیم..با سرنوشت نمیشه جنگید دلارام ..اگه ما درخواست ندیم اون قلب قسمت یکی دیگه میشه..تو اینو می خوای؟..می خوای این
شانس و از خودت و آرشام بگیری؟..به زندگیت فکر کن..به اون بچه ای که تو راهه..به آرشام که نیازمند این قلب ِ ..دلارام مرگ و زندگی دست
من و تو نیست که بخوایم واسه ش تعیین و تکلیف کنیم..همه ی ما یه روزی میریم حالا یا با واسطه یا بی واسطه....و شاید یه روز با مرگمون
به یه نفر دیگه حق حیات بدیم..مثل پدرام و پدرام هایی که تعدادشون کم نیست..نه تنها قلب، بلکه تموم اعضای بدن پدرام به تنهایی می تونن
به چند نفر ِ دیگه زندگی دوباره ببخشن..دلارام یه کم به حرفام فکر کن..جای تردید نیست در حال حاضر فقط باید عجله کنیم..
تردید نداشتم..نه....واسه سلامتی آرشام ذره ای مردد نبودم ولی اون پسر..جوون بود..دلم می سوخت....با اینکه حق و به فرهاد می دادم..
-تو میگی چکار کنیم؟!..

@romangram_com