#آرشام_پارت_462

جنازه ش و چند روز بعد پلیسا پیدا می کنن..صورت خوشگلش از بین رفته بود..دیگه چیزی از رویا باقی نمونده بود..
پدرام زنگ می زد..نامه می داد می گفت رویا کجاس؟..چرا خبری ازش نیست؟..چرا زنگ می زنم جوابم و نمیده؟..چرا دیگه جواب نامه هام و
واسه م نمی فرسته؟....
نامه های عاشقانه ش و می خوندیم و داغ دلمون تازه می شد..پدرام بهش گفته بود لباس عروسش و از همونجا براش خریده..می گفت هر شب
تو اون لباس بلند و سفید رویاش و تصور می کنه..می گفت قلبش با عشق می تپه..
هر بار با یه بهونه دست به سرش می کردیم..می دونستیم بفهمه درسش و ول می کنه و میاد اینجا حالا یا یه بلایی سر خودش میاره یا........
صداش از زور بغض و گریه گرفته بود..صورت منم از اشک خیس شده بود..
لبش و با غصه گزید و گفت: هوشنگ گم و گور شده بود حتی پلیسا هم نتونستن پیداش کنن..بابای خرپولش خیلی راحت می تونست پسرش
و فراری بده..ولی اون عوضی دست بردار نبود..می خواست حالا که جون رویا رو گرفته عشق اونو هم از بین ببره..
وقتی پدرام برگشت و جای خالی رویا رو دید شکست..به بزرگی ِ خدا قسم خرد شد..جوری داد می زد که دیوارای خونه می لرزید..گریه ای می
کرد که دل سنگ به حالش اب می شد..هر چی جلو دستش می اومد می کشت و اسم رویا رو صدا می زد..
تا چند روز از اتاقش بیرون نیومد....ما که تا حالا اشک پدرام و ندیده بودیم هر روز و هر شب شاهد ضجه زدناش و هق هق کردناش بودیم..
شبا عکس رویا رو می گرفت بغلش و می خوابید..یه شب از بس زیر بارون موند تب و لرز کرد و اگه به موقع نرسونده بودیمش بیمارستان از
دست رفته بود....
تا اینکه یه روز بی خبر از خونه رفت بیرون..شب شد نیومد..به گوشیش زنگ زدیم خاموش بود..دوستاشم ازش خبر نداشتن..دلمون مثل سیر و
سرکه می جوشید تا اینکه خونین و مالین برگشت خونه..
نوچه های هوشنگ اون بلا رو سرش اورده بودن..به پلیس خبر دادیم ولی بازم هیچ اثری ازش پیدا نشد..تا اینکه 2شب بعد دیدیم پدرام تو
خواب داره ناله می کنه .. رویا شده بود ورد زبونش..
رفتیم بالا سرش و از خواب که پرید مثل دیوونه ها شده بود..با هیچ کس حاضر نشد حرف بزنه..و درست فردای همون روز خبر اوردن که پدرام
تصادف کرده و رسوندنش بیمارستان..
ضجه زد: ضربه به سرش خورده..دکترا میگن دیگه نمیشه کاری کرد..میگن به کمک همون دستگاههاست که داره نفس می کشه....تازه همین
پریروز متوجه شدیم پدرام قبل از مرگش فرم اهدای عضو رو پر کرده و گفته که بعد از مرگش اعضای بدنش و به بیمارای نیازمند اهدا کنن....با
اینکه پدرام رضایت داده و این خواسته ی خودش بوده ولی دل کندن ازش غیرممکنه....
هوشنگ این بلا رو سرمون اورد..بدبختمون کرد..خوراک روز و شبمون نفرین به جونش ِ که 2تا از عزیزکرده هامون و یکیش و فرستاد سینه ی
قبرستون و یکی دیگه ش و هم اندخت رو تخت بیمارستان..
می دونم..می دونم رویا منتظرشه..پدرام هم واسه رفتن عجله داره..ولی............
سرش و گذاشت رو شونه م و با گریه گفت: سخته دلارام..داغ فرزند سخته..داغ برادر سخته........
سرگذشت رویا و پدرام واقعا سرگذشت غم انگیزی بود..
منم پا به پاش گریه می کردم، واسه دوتا عاشق که عشقشون اسمونی بود و رو زمین جایی نداشت..
-الان هوشنگ کجاست؟..
دماغش و بالا کشید و با دستمال اشکاش و پاک کرد: دیروز گرفتنش..خدا رو شکر اینجا دیگه پول باباش کارساز نیست..خدا کنه قصاصش کنن
ما که ازش نمی گذریم..
-امیدت به خدا باشه..هر چی اون بخواد همون میشه..
با بغض سرش و تکون داد..
***********************************
یه شب که مثل هر شب بی خوابی زده بود به سرم .. کنار پنجره ایستاده بودم و به ارشام نگاه می کردم که فرهاد و کنارم دیدم..
-تو این موقع شب اینجا چکار می کنی؟..
--یه چیزی از سر شب تا حالا داره اذیتم می کنه که بهت بگم یا نه..
-چی؟!..
ترسیده بودم..و فرهاد این ترس مبهم رو تو چشمام دید و گفت: نگران نباش حرفام می تونه امیدوارکننده باشه..
-چی شده فرهاد؟..!تو که نصف جونم کردی.......
مکث کرد..به لباش دست کشید و گفت: مورد بخش ای سی یو رو که می شناسی؟..پدرام مودت رو میگم..
-خب اره..چی شده مگه؟..!..
--می دونی که دکترا ازش قطع امید کردن و اونم قبل از مرگش اعضای بدنش و اهدا کرده.....امروز با پزشکش حرف زدم..گفتم یه تیر تو
تاریکی شاید بخوره به هدف........
-فرهاد چی می خوای بگی؟..!..
--پزشکش پرونده ی ارشام و دید..می گفت گروه خونی هر دوشون به هم می خوره..و فقط نیاز به یه سری ازمایش هست که اگه خانواده ش
رضایت بدن و انجام بشه به نتیجه ی قطعی می رسیم که من امیدوارم این کار بشه در اونصورت................

@romangram_com