#آرشام_پارت_461
گرچه هر شب با کابوس از خواب می پریدم و خیس عرق راه میافتادم سمت بخش..
و تا اون خط منظم ضربان و رو مانیتور نمی دیدم اروم نمی گرفتم....
بعد از اینکه خانواده م و از دست دادم دیگه هیچ وقت نماز نخوندم و لای سجاده ای رو باز نکردم..
ولی حالا..
یه لحظه از نماز اول وقتم غافل نمی شدم..
به خدا نزدیک شده بودم..
با هر رکعت حسش می کردم..
با هر سبحان الله آرامش و به تن می کشیدم..
با هر سجده اون و شکر می کردم و ازش صبر و امید طلب می کردم..
ذکر هر شبم..هر روز و هر دقیقه م سلامتی آرشام بود..
دیگه چیزی نبود که نذر نکرده باشم..
دست به دامن ائمه شدم..
ضامن اهو رو قسم دادم..
سیدالشهدا رو قسم دادم..
با خدای خودم عهد کردم که بشم یه بنده ی خالص..با قلبی عاشق..
خدایا.....
بنده ت رو دریاب..
تنهاش نذار.............
**************************
فرهاد به واسطه ی شغلش ازادانه بهم سر می زد..فقط اجازه ی ورود به اتاق آرشام و نداشتم منم با توجه به حرفای فرهاد به خاطر سلامتی
آرشام رعایت می کردم..
3روز بود صدای شیون و زاریشون می اومد..مادرش خیلی بیتابی می کرد..خواهرش پونه باعث و بانیش و نفرین می کرد..پدرش کمر ِ خم شده
ش نشون می داد داغ بزرگی تو سینه داره ..و یه زن که هم سن مادرش بود و نمی دونستم چه نسبتی باهاش داره، ضجه می زد و به تخت
سینه ش می کوبید: الهی خیر از جوونیت نبینی هوشنگ..الهی به زمین گرم بخوری..الهی یه روز خوش تو زندگیت نبینی که بچه م و پرپر
کردی........
کنجکاو بودم، بدونم اونی که اوردنش تو بخش ای سی یو کیه؟!..
اونی که پرستارا میگن یه جوون رشید و خوش قیافه به اسم پدرام ِ که ضربه مغزی شده کیه؟..
کیه که جیغ می کشن و داد می زنن و قربون صدقه ش میرن؟..
یه روز که داشتم از اون بخش رد می شدم به صورت اتفاقی صحنه ی ضجه زدنشون و دیدم....
تا اینکه یه روز با خواهرش تو حیاط رو به رو شدم..از اونجا به بعد چون زیاد می اومد بیمارستان به هم نزدیک تر شدیم..
درسته بخشامون جدا بود ولی من دیگه می دونستم کیا به برادرش سر می زنه و همون موقع برای دیدنش می رفتم..یه جورایی حالش و درک
می کردم..
بهش می خورد 24یا 25سالش باشه..صورت گرد و سفید و هیکل توپر و قد متوسط..چهره ش بانمک بود مخصوصا با اون چشمای قهوه ای
روشنش..
بهش گفته بودم شوهرم به خاطر بیماری قلبی تو کماست و توی همین بیمارستان بستری.. ِ
اونم سر درد و دلش باز شد و منم واسه اینکه آروم بشه گذاشتم بگه و سبک شه..
پونه_ همه چیز از وقتی شروع شد که پدرام درسش تموم شد و برگشت ایران ، اما........
گریه می کرد..با بغض ادامه داد: رویا دختر خاله مون بود..یه دختر ظریف و خوشگل و مهربون..پدرام و رویا همدیگه رو از بچگی دوست
داشتن..انقدری که جونشون برای هم در می شد..
وقتی واسه ادامه تحصیل خواست بره آلمان به رویا گفت منتظرش بمونه..همه ی ما شاهد عشق پاکشون به هم بودیم..رویا شیرینی خورده ی
داداشم بود..
وقتی پدرام اونجا با خیال رویاش داشت درسش و می خوند یکی اینجا مزاحمش شده بود..یه پسر که هم دانشگاهیش بود و به واسطه ی پول
باباش هر غلطی دلش می خواست می کرد..
اسمش هوشنگ بود..هر کاری کرد تا رویا رو به دست بیاره..حتی تهدیدش کرد تو صورتش اسید می پاشه..ولی رویا بی خیال ازش گذشت و یه
روز هر چی از دهنش در اومد به هوشنگ گفت و اینم گفت که نامزد داره و اگه مزاحمش بشه به پلیس خبر میده..
اونم که یه پسر شر و شیطان صفت بود به دوست و رفیقای اینکاره ش سپرد رویا رو بدزدن..نامردای بی وجدان همین کارو هم کردن..
هوشنگ رویای پدرام و دختری که واسه داداشم از جونش عزیزتر بود و می بره تو یه جای پرت .. بهش تجاوز می کنه..واسه اینکه شرش
گردنشون و نگیره رویا رو بعد از تجاوز جا در جا می کشن..
@romangram_com