#آرشام_پارت_460

-میشه بدونم چکار کرده؟!..
--ارسلان شایان، سرکرده ی باند بزرگ مواد مخدر و اشیاء قاچاق و اعضای بدن..این ادمی که شما می گید چیزی ازش نمی دونید کارگاهی رو
تو جنوب تهران پیدا کردیم که زیر نظر همین شخص اطفال و دخترای نوجوون زیادی رو بعد از فریب به اونجا انتقال می دادن و بعد از بیهوش
کردن اونها اعضای بدنشون رو برمی داشتن و به اونور اب صادر می کردن..ظاهرا از همسر شما هم بارها درخواست شده که توی این گروه ها
فعالیت کنند ولی ایشون تن ندادن..اینو با توجه به بازجویی هایی که قبلا از ادم های ارسلان داشتیم فهمیدیم..
تموم مدت که از ارسلان حرف می زد مات و مبهوت نگاهش می کردم....خدای من یعنی ارسلان همه ی این کارا رو کرده؟....و من چه راحت با
همچین ادمی برخورد می کردم، اونم تو ویلای شایان....آرشام گفت این ادم درستی نیست من قبول نکردم و باهاش حتی بیرونم رفتم..پس
حالا می فهمم که چرا ارشام منو از اون خراب شده فراری داد..شاید با منم..!!..خدایا...
یعنی آرشام بعدا فهمیده؟..
لابد بعد از اینکه بهش پیشنهاد میشه می فهمه و منو میاره بیرون............
فرهاد و امیر که تا اون لحظه ساکت بودن از جاشون بلند شدن و امیر گفت: پس با توجه به این همه جرمی که مرتکب شده حکمش صددرصد
اعدامه..
سرگرد_ در حال حاضر باید منتظر حکم دادگاه باشیم..مدارک قابل توجهی در دست داریم که تمومش رو ....به من نگاه کرد و گفت: مدیون
همسر شما هستیم..
با تعجب نگاش کردم که ادامه داد: اقای آرشام تهرانی بعد از اینکه هوشیاریشون رو به دست اوردند با در دست داشتن اون مدارک به اداره ی
پلیس مراجعه کردند..شایان کشته شده بود و ارسلان هم با شائعه ی مرگ دروغین خود تونسته بود فرار کنه....ولی خب چند باند بزرگ وابسته
به گروه ارسلان با توجه به اون مدارک به چنگ پلیس افتادند..و ما به کمک همین اسناد تونستیم اون گارگاه و پیدا کنیم....بی شک اون افراد از
وجود چنین مدارکی باخبر نبودن وگرنه حتما جون همسر شما به خطر میافتاد..
فرهاد_ پس یعنی این کار ارسلان یه جورایی به خاطر انتقام گرفتن از آرشام بوده درسته؟..
سرگرد_ حدس ما هم همینه..تا به الان دنبالش بودیم که پیداش کردیم..اون شب اقای سمایی به موقع پلیس رو در جریان اتفاقات قرار
دادن..گرچه متاسفانه توی این درگیری 2تن از افراد ما به شهادت رسیدن اما تونستیم این ادم رو دستگیر کنیم.......
با امیر و فرهاد دست داد و رو به من گفت: از همکاریتون ممنونم خانم..انشاالله که هر چه زودتر همسرتون بهبود پیدا کنند....
هنوز تو شوک حرفاش بودم ..فقط زیر لب تشکرکردم..
سرگرد که رفت فرهاد رو کرد بهم و گفت: دلارام ابمیوه ت رو بخور..دختر چرا لج می کنی رنگت پریده..
ابمیوه رو پس زدم و از جام بلند شدم: نمی تونم..می خوام برم پیش ارشام..
ولی بازم بی خیالم نشد و یه کیسه ابمیوه و شکلات و کیک و بیسکوبیت خرید و باهام اومد....
-فرهاد تو می تونی یه کاری کنی برم تو؟..
فرهاد _ نه نمیشه..
-تو می تونی، من مطمئنم..با دکترش حرف بزن راضیش کن..
فرهاد- فکرکردی بهش نگفتم؟..ولی دکترش هم معتقده که اطراف ارشام باید خلوت باشه..میری بالا سرش هم حال خودت بد میشه هم ممکنه
...........نفسش و بیرون داد و گفت: ببین دلارام،درک کن که حال جسمی آرشام الان به هیچ عنوان نرمال نیست..اگه کما رو فاکتور بگیریم
مشکل قلبیش یه بحث جداست..هیچ تنش و استرسی واسه ش خوب نیست..اون به محیط اطرافش واقفه و ممکنه با یه عکس العمل منفی
جونش به خطر بیافته..می دونم که تو هم اینو نمی خوای..
و با همین یه توضیح کوتاه از جانب فرهاد مجبور شدم ساکت بمونم و دیگه اصرار نکنم..
من نمی خواستم جون ارشام و به خطر بندازم..
فقط می خواستم برم پیشش و یه کم باهاش حرف بزنم تا این دردی که تو سینه م هست و یه جوری آروم کنم..
صورتشو ببوسم..
تو موهاش دست بکشم..
دلم تنگ شده بود..دلم واسه لمس اون دستای قوی و مردونه تنگ شده بود..
خدایا دردی دارم تو سینه که نمی تونم به هیچ کس بگم..
جز خودت..
که دوای هر دردی بر دل بی قرارم..........
****************************
1هفته گذشت..
توی این مدت فقط واسه حموم کردن می رفتم خونه و باز به 2ساعت نمی کشید که بر می گشتم بیمارستان..
دیگه همه اونجا منو می شناختن..
فرهاد و بقیه هر چی اصرار کردن برم خونه یه کم استراحت کنم زیر بار نرفتم..
به کمک فرهاد یه تخت خالی تو همون بیمارستان بهم دادن تا شبا رو اونجا استراحت کنم..

@romangram_com