#آرشام_پارت_457
مردم..نیست شدم..
نابود شدم..
نفهمیدم..هیچی نفهمیدم..
ندیدم..حس نکردم..
تهی شدم........سبک شدم....
همه چیز اطرافم تاریک و..دنیای یخ زده م پیش چشمام سیاه شد..
*****
با سوزشی که تو دستم احساس کردم قبل از اینکه چشمام و باز کنم صورتم از درد جمع شد..
--خانمی بیدار شدی؟..
آروم لای چشمام و باز کردم..نگام به پرستاری افتاد که با لبخند کمرنگی کنار تختم ایستاده بود..
صدام گرفته بود و گلوم می سوخت..
-من..کجام؟!..
پرستار_ تو بیمارستانی عزیزم باید بیشتر مراقب خودت و کوچولویی که تو راه داری باشی..این همه استرس براش خوب نیست..
تا اسم بیمارستان و آورد همه ی حرفای دکتر و توی اون لحظه به یاد اوردم..خواستم نیمخیز شم که صدای پرستار در اومد: دراز بکش نباید
بلند شی، هنوز سرمت تموم نشده..
بی رمق نگام و به سرم دوختم..لعنتی چقدر زیاده..
-من خوبم..می خوام برم پیش شوهرم....
--پیش شوهرتم میری خیالت راحت ولی با این وضعیت پات به درگاه اتاق نرسیده از حال میری پس یه کم استراحت کن حالت که بهتر شد
خودم می برمت پیش شوهرت باشه؟..
با فکری که به سرم زد لبای خشک شده م رو با سر زبونم تر کردم و گفتم: بهم قول میدی؟..
با تعجب نگام کرد: چه قولی؟!..
-اینکه بعد از تموم شدن سرم منو ببری پیشش تو اتاق..می خوام از نزدیک کنارش باشم....
لبخند زد: نمیشه خانمی ..ملاقات تو بخش ویژه ممنوعه مگر با دستور پزشک..
-خواهش می کنم..من حتما باید برم پیشش....
لحنم به قدری ملتمسانه و نگاهم به حدی مظلومانه بود که تا چند لحظه خیره نگام کرد و چیزی نگفت..دیگه لبخند نمی زد..مردد بود..و از
همین موقعیت استفاده کردم و گفتم: تو رو خدا..اگه نبینمش میمیرم..
و بعد از یه سکوت کوتاه: با دکتر بخش صحبت می کنم..بعید می دونم قبول کنه چون خیلی سختگیر ِ..به هر حال تلاشم و می کنم تا ببینم
چی میشه، اما قول نمیدم.....
لبخند نیم بندی تحویلش دادم..سرم و تکون دادم و هیچی نگفتم..
لباسام و عوض کرده بودن..یه مانتوی سفید و شلوار جین ابی و شال سفید....حتما بقیه هم اینجان ..شک نداشتم کار بی بی ِ که همیشه ی خدا
نگرانمه..
شاید اگه توی این وضعیت نبودم می گفتم سفید بهم آرامش میده ولی نمی داد..دیگه رنگ سفید بهم آرامش نمی داد..
پرستار که از اتاق بیرون رفت چند ثانیه بیشتر طول نکشید امیر و بقیه اومدن تو..حتما امیرخبرشون کرده بود..
پری صورتش از اشک خیس بود..بی بی هق هق می کرد..مهناز خانم با دستمال اشکاش و پاک می کرد و لیلی جون غمگین نگام می
کرد..چشمای امیر سرخ شده بود....و با صدایی گرفته رو به بی بی گفت: بی بی آروم باش مگه نشنیدی دکتر چی گفت؟..
بی بی که صداش از بغض گرفته بود با گوشه ی چادرش اشکاش و پاک کرد و گفت: چه کنم مادر؟چه کنم؟..به ولای علی دست ِ خودم نیست
این سینه داره می ترکه بذار خودم و خالی کنم..
از این همه مهربونی و غم تو صداش دلم گرفت..اون دستم که ازاد بود رو به سمتش دراز کردم..بی بی اروم اومد طرفم و همونجور بغلم کرد..سر
شونه ش گذاشتم و اشکام رو صورتم جاری شد..
بی بی هق هق می کرد و من بی صدا اشک می ریختم..
پری که صداش بم شده بود گفت: دلارام دکتر گفته استرس واسه ت خوب نیست با وجود..........
سکوت کرد..منظورش به بچه ای بود که در بطن داشتم..بچه ای که از جونمم بیشترمی خواستمش، اون از وجود آرشام بود..
از اغوش بی بی بیرون اومدم..پری یه برگ دستمال کاغذی از روی میز کنار تخت بهم داد..اشکام و پاک کردم و رو بهش گفتم: ببخش پری
عروسیتون به خاطر ما خراب شد..
پری خواست لبخند بزنه ولی نتونست..بغض داشت: این چه حرفیه می زنی دلارام؟ توی این شرایط کی به فکر مجلس واین حرفاست؟..الان
فقط سلامتی تو و بچه ت و ارشام برامون از هر چیزی مهمتره، خودت و اذیت نکن....و با چشمک و لبخندی که مصنوعی بودنش عجیب حس
می شد ومی دونستم محض دلخوشی ِ منه گفت: بذار آرشام خوب بشه باید تلافی کنه..یه جشن مفصل می گیره هم واسه ما و هم واسه
خودتون..آرزو به دل موندم تو رو تو لباس عروسی ببینم..
@romangram_com