#آرشام_پارت_456
خدایا از عمر من کم کن بده به آرشام..
زندگیم وبرگردون..همه چیزم و بهم برگردون..
بعد از خانواده ای که ازم گرفتی ارشام و بهم دادی و نفر سومی که درونم حیات داره..
جون داره..
نفس می کشه..
احساس می کنه..این درد تو قلبمه و اونم داره احساس می کنه..
پدرش رو تخت بیمارستان داره با مرگ دست و پنجه نرم می کنه..
نمی خواد اون چیزیش بشه..روحشم مثل جثه ش کوچیکه..ناتوانه..نمی تونه چیزی بگه..
ولی اره..
انگار اونم داره فریاد می زنه..
داره تو رو صدا می زنه..
داره میگه خدا بابام و بهم برگردون..نمی خوام یتیم به دنیا بیام..یتیم بزرگ بشم..داره داد می زنه خــــدا..
دارم می شنوم..
روح داره..
جون داره..
از ضربان قلب نااروم من می فهمه بیرون از این سینه چه خبره..این قلب با هر تپش غم و غصه هاش و فریاد می کشه..
خدایا.......
عزیزم و بهم برگردون..
آرشامم رو..
همه چیزم رو..........
هق هق کردم و چشمام و رو هم فشار دادم..
نمی دونم چقدر گذشت.....
1ثانیه...... 1دقیقه...... 1ساعت........1عمر.. نمی دونم چقدر فقط..
وقتی صدای جیغ دستگاه ها بلند شد قلبم فرو ریخت..
نفسم برید..
چشم باز کردم و اولین چیزی که دیدم یه خط ثابت روی مانیتور بود....
امیر سمتم هجوم اورد و از شیشه ی پنجره داخل و نگاه کرد..پرستارا به هیاهو افتادن..دکتر دوید سمت اتاق و با شنیدن سوت ممتد دستگاهها
و جسم بی جون آرشام داد زد: پرستار جریان اکسیژن و قطع کن (به علت خطر جرقه و انفجار ) دستگاه شوک .. Modeغیر سینکرونیزه.....
دکتر هم مضطرب بود..همه به تلاطم افتاده بودن..پرستارا کنار ایستادن و اونام نگاهشون با غم به صورت آرشام بود ولی من.........انگاراونجا
نبودم..انگار مرده بودم..این روحم بود که شاهد بال بال زدن ِ آرشام ِ ..اره نفس ندارم...........
دکتر:اماده.......
دکمه ی تخلیه ی انرژی رو فشار داد....نگاه پرستارا به مانیتور و یکی دیگه حواسش به نبض آرشام بود : عدم ریتم سینوسی دکتر........
دکتر دوباره پدال های شوک رو گذاشت رو سینه ی آرشام: اماده.......و بازم شوک....جسم آرشام از رو تخت کنده می شد و نگاهه وحشت زده ی
من به مانیتور بود که با شوک سوم ضربان قلبش رو مانیتور افتاد: دکتر نبض خیلی کنده.......
دکتر چشمای آرشام و معاینه کرد..نبضش و گرفت و به ساعتش نگاه کرد..یه چیزی زیر لب به پرستار گفت و نگاهش وبه زمین دوخت و از
اتاق اومد بیرون..
نفهمیدم چطور به سمتش هجوم بردم و روپوش سفیدش و تو چنگم گرفتم..
هیچی نگفت ..حتی نگامم نکرد..
لبای لرزونم و باز کردم و چیزی مثل: دکتر..آرشامم!.......از لا به لاشون خارج شد..
امیر که چشماش سرخ و نفساش بریده بود با صدایی که از قعر چاه بیرون می اومد گفت: دکتر چرا چیزی نمیگی؟حالش چطوره؟..
و صدای آروم دکتر در حالی که نگاش از پنجره ی شیشه ای به آرشام بود: متاسفانه بیمار علائم کما رو داره..ازمایشات لازم روشون انجام میشه
تا مطمئن بشیم....و به منی که دستم از لباسش کنده شد نگاه کرد و گفت: فقط می تونم بگم..به فکر یه قلب جدید باشید دیگه هیچ امیدی
نیست.............
با جیغ من دیوارای بخش لرزید..
وجودم فرو ریخت..
زانوهام سست شد و به سرامیکای سرد بیمارستان چنگ زدم..
چشمام بسته بود و هیچ چیز جز صدای هق هق از گلوم بیرون نمی اومد....
ضجه زدم..زار زدم....
@romangram_com