#آرشام_پارت_455

دکتر نبض گردنش و گرفت..دستش و به حالت ضربدر رو جناق سینه ش گذاشت و محکم فشار داد.. ..5..4..3..2..1و دوباره عمل احیا با نفس
مصنوعی ..هنوز نبض نداشت..تکرار کرد..تکرار..تکرار..و بازم تکرار..
اون مردی که کنارش بود یه لحظه دستش و از رو مچ آرشام بر نمی داشت و نبضش و کنترل می کرد..
دستم و گرفته بودم جلوی دهنم و مات و یخ زده شاهد تقلاهای دکتر و بی تحرکی آرشام بودم....
زیر لب اسم خدا رو صدا زدم..بسم الله گفتم..صلوات فرستادم..چشمام وبستم و تو دلم نذر کردم ..خدایا آرشامم و بهم برگردون..خدایا من درد
یتیمی کشیدم نذار بچه مم به درد من دچار بشه..خدایا..........
و صدای دکتر تو صدای هق هقم گم شد «نبض برگشت..تشخیص برادی کاردی(نبض خیلی کند)..»..
تند چشمام و باز کردم..
سرگرد_ چی شد دکتر؟..امیدی هست؟..
دکتر که تموم حواسش به آرشام وکنترل نبضش بود سرش و تکون داد و گفت: تشخیص من MIهست (انفارکتوس میوکارد _سکته ی قلبی
_ حمله ی قلبی..)در حال حاضر دچار آریتمی قلبی (غیر طبیعی بودن ریتم قلب) شده ..هر چه سریع تر باید منتقل بشه
بیمارستان در غیر اینصورت بازم دچار ایست قلبی میشه....
آرشام و گذاشتن رو برانکارد و از در رفتن بیرون..من که جونی تو پاهام نداشتم به کمک امیر از جام بلند شدم..اگه از رو کت بازوم و نگرفته بود
بی شک نقش زمین می شدم..
سرگرد_ خانم امینی، اگر حال جسمیتون مساعد هست لازمه که همراهه ما بیاید..
سرد و بی روح نگاش کردم..قدبلند بود و چهارشونه..و چشمای سیاهش..یاد چشمای آرشام افتادم .. نتونستم جلوی خودم و بگیرم..امیر که حال
زارم و دید رو به مامور گفت: جناب سرگرد می بینید که حال زن داداشم خوب نیست باید برسونمش بیمارستان..
سرگرد یه نگاهه کوتاه و سرسری به صورتم انداخت و به ناچار سر تکون داد: می تونن برن مشکلی نیست ولی باید در دسترس باشن..به محض
اینکه حالشون بهبود پیدا کرد جهت پاره ای از سوالات باید به اداره ی پلیس مراجعه کنن..
امیر سرش و تکون داد..
آمبولانس آژیرکشان اون منطقه رو ترک کرد و من و امیر پشت سرشون حرکت کردیم..نمی دونستم چی به سر ارسلان و دار و دسته ش
اومده..الان تنها چیزی که واسه م اهمیت داشت سلامتی ارشام بود.......
از ماشین امیر که پیاده شدم دوست داشتم پشت سر برانکاردی که آرشام روش خوابیده بود بدوم و تختش و ول نکنم..ولی نتونستم..توانی تو
پاهام حس نمی کردم..اینکه هنوز زنده بودم و داشتم نفس می کشیدم یه معجزه بود..
دکتر در حالی که کنار تخت آرشام تند تند قدم بر می داشت رو به پرستار می گفت: نوار قلب).. (EKGآزمایش خون (برای ارزیابی سطح
آنزیمهای قلبی..)اسکن پرفیوژرن میوکارد (اسکن قلب..)اسکن رادیواکتیو با تکنسیم ..99آنژیوگرافی (عکسبرداری از رگها با اشعه ایکس به
کمک تزریق ماده حاجب درون اونها) و اکسیژن.. بیمار هر چه سریعتر باید به بخش سی سی یو (بخش مراقبت های قلبی) منتقل بشه..
پرستار تند و بی وقفه دستورات پزشک رو تو پرونده می نوشت و سرش و تکون می داد..
آرشام و بردن تو بخش مراقبت های ویژه و به من اجازه ی ورود ندادن..
کت امیر رو شونه هام بود.. با حرص از یقه تو مشتم فشارش دادم و با غمی که سالهاست شاهد همسایگیش با چشمام هستم از پشت پنجره زل
زده بودم به صورتش..
دکتر بالا سرش بود و چند تا پرستار همزمان داشتن یه سری دستگاه و لوله رو به بدن آرشام وصل می کردن..
دکتر از اتاق اومد بیرون و تا نگاهش به ما افتاد اروم گفت: تموم تلاشمون اینه که به کمک داروهای ضد انعقاد لخته های خون رو حل
کنیم....در حال حاضر نمی تونیم به عمل جراحی فکرکنیم چون با وجود علائم نامنظم بیمار ریسک بالایی داره و اگه بخوایم جهت کار گذاشتن
دستگاه ضربان ساز و یا جراحی بای پاس سرخرگهای قلب رو روشون انجام بدیم، جون بیمارو به خطر میندازیم..در نتیجه منتظر علائم
امیدوارکننده تری هستیم..ظاهرا قبل از این هم چنین حملاتی بهشون دست داده درسته؟..
امیر_ بله، چند موردی بوده..
دکتر سرش و تکون داد و گفت: منتظر جواب آزمایشاتشون می مونیم انشاالله که نتایج امیدوارکننده خواهد بود.....
سرم به شیشه ی سرد تکیه دادم ونگاهم و به صورت رنگ پریده ش زیر چادر اکسیژن و اون همه لوله و دستگاه دوختم..
دست لرزونم و اوردم بالا و با سر انگشتام صورتش و از پشت شیشه لمس کردم..
شیشه سرد بود....
تنم لرزید..
رعد و برق چشمام نوید می داد..نوید اسمون ِ بارونی ِ نگاه ماتم زده م..
هق زدم..
اشک ریختم..
بغض کردم..
خفه شدم از این همه غم توی سینه م..
نفس ندارم خدا..

@romangram_com