#آرشام_پارت_454

برگشت..سرش و تکون داد..نفساش نامنظم و صداش خش دار بود..ترسیده بودم..وحشت زده با نگاهی اشک الود و تنی مرتعش و دستایی که
سرماش و از بدن ارشام گرفته بود..
می خواست حرف بزنه..دوباره گوشم و بردم جلو و شنیدم که آروم تر از قبل گفت: دیگه فرصتی نیست..می دونم ثانیه های اخره....از
این..خوشحالم که..کنار تو دارم..میمیرم....دلارام....بذار بگم..بذار .... باهات خداحافظی کنم..برای اخرین بار.. نمی خواستم این.. روزا رو ببینی
اما..نشد....بهم قول بده.. مراقب خودت و ..ثمره ی عشقمون باش....خیلی حرفا دارم..ولی نمی تونم..فقط می خوام بگم............
خس خس سینه ش بیشتر شده بود و کلماتش نامفهوم تر..و صدای نجواش تو گوشم همنوا با صدای هق هقم شد..
--خداحافظ..اولین پیوند .. اولین سوگند .. آخرین لبخند.. خداحافظ ... لحظه های ما ..ناتموم موندند ، وعده های ما ....خداحافظ .. آغوش بی
وقفه .. دوست دارم .. آخرین حرفه .. آخرین حرفه، خداحافظ..
(قسمتی از آهنگ «خداحافظ_محسن یاحقی) »
همزمان با بسته شدن چشمای آرشام صدای آژیر از بیرون بلند شد..
و صدای ممتد شلیک گلوله فضایی که حالا از صدای نفس های آرشام ساکت بود رو شکست..
جیغ کشیدم:خـــــــدا..نــــــــه....
(آهنگ " یه روز از پیش تو میرم " از امید حجت)
یه روز از پیش ِ تو میزم که هوا بارونیه
یه روز از پیش ِ تو میرم
که اشکهات پنهونیه
لحظه ی تلخ ِ جدایی سر رو زانوم میزارم
میگم آسمون بدونه
که چقــــــــدر
دوست دارم
من وتو عاشق ابرای بهاریم مگه نه؟!
واسه دیدار ِ دوباره بیقراریم
مگه نه؟!
پشت ِ آسمون ِ آبی با تو وعده می کنم
که همه دلخوشی ِ دنیا رو
داری مگه نه؟!
یه روز از پیش ِ تو میزم که هوا بارونیه
یه روز از پیش ِ تو میرم
که اشکهات پنهونیه
لحظه ی تلخ .ِجدایی سر رو زانوم میزارم
میگم آسمون بدونه
که چقــــــــدر
دوست دارم
سرم رو سینه ی سرد و بی تحرک آرشام بود و از ته دل زار می زدم که در آلونک باز شد..با هق هق سرم و بلند کردم..
امیر و 2تا مرد که یکیشون لباس مامور امداد تنش بود و اون یکی روپوش پزشکی سریع اومدن تو و پشت سرشون یه مرد که لباس فرم پلیس
تنش بود بی سیم به دست وارد شد و وسط آلونک ایستاد..
امیر به زور منو از ارشام دور کرد....داد می زدم تا ولم کنه..اصلا متوجه نشدم کِی دستام و باز کرد.... باز خواستم سمت آرشام هجوم ببرم که
امیر بازوهام و گرفت..
به لباسش چنگ می زدم و جیغ می کشیدم..کتش ودر اورد و انداخت رو تنم و شال و سرم کرد ولی نگاهه خیره و دستای پرتمنای من به
طرف آرشام بود..
کاه و علفای کف زمین و مشت می کردم و تو سر خودم می زدم....
هر دو مامور کنار آرشام نشستن ..اونی که لباس پزشکی تنش بود نبضش و گرفت:«ایست قلبی، نبض نداره»..
و تا اینو شنیدم جیغ کشیدم و چهاردست و پا خواستم برم طرفش ولی امیر نمی ذاشت..داد می زدم: ولم کن لعنتی..ولم کن بذار برم
پیشش.........امیر گریه می کرد..می گفت: آروم باش..
چطوری؟..چطور می تونم آروم باشم وقتی همه ی زندگیم پیش چشمام بی جون افتاده؟..
دکتر گردن آرشام و به جلو و سرش و به عقب خم کرد..چونه ش و اورد بالا و کمی به جلو مایل کرد.. بهش تنفس مصنوعی می داد......2....1و با
هر نفس صدای گریه منم بیشتر می شد..گلوم اتیش گرفته بود بس که جیغ کشیدم..دستام می سوخت بس که خودزنی کردم..
امیرهم جلودارم نبود..هیچ کس جلودارم نبود..منی که شاهد پرپر شدنش بودم..

@romangram_com