#آرشام_پارت_452
خدایا نذار تنم به گناه آلوده بشه..
خدایـــا...
خدایا جونم و همین الان بگیر ولی نذار این حیوون همه چیزم و به گند بکشه..
با یه حرکت پیراهنش و دراورد..پوست برنزه و عضله های گره خورده ش پیش چشمای وحشت زده ی من نمایان شد..چشمام و
بستم..محکم....جوری که سوزش اشک تو چشمام دوبرابر شد..
دستش که رو بازوم نشست هراسون نگاش کردم..با اینکه دستام بسته بود تقلا کردم..ولی ارسلان با دستای نیرومندش مهارم کرد..
با یه حرکت پیش بینی نشده خوابوندم رو کاه و علفای خشکی که تو آلونک انبار شده بود..در حالی که با جیغ های خفه و جملات نامفهوم و
تقلاهای بی امانم سعی داشتم اون و از خودم دور کنم دستای بسته شده م رو محکم نگه داشت و روم خیمه زد..گرمی لباش، رو پوست گردنم
حالم و بد کرد..
زیر تنش جون می دادم..
چشمام سیاهی می رفت..
اندام ظریف و ناتوان من زیر جسم قدرتمند ارسلان در حال له شدن بود..
از زور ش*ه*و*ت نفس نفس می زد..
--تا قبل از اینکه شوهرت بیاد کار و تموم می کنم..نمی تونم بعد از این همه سال به همین راحتی ازت بگذرم..گرمای تن خوشگلتم حس منو
ارضا می کنه..
مثل شکاری که تو چنگال ببری گرسنه اسیر باشه خودم رو هر لحظه ضعیف تر می دیدم....لبام تو حصار شالی بود که دور دهنم بسته شده
بود، نمی تونستم راحت نفس بکشم..
جسمم و با خشونت و حرکاتی جنون آمیز لمس می کرد..
صدای رعد و برق بلند شده بود و نوید بارون شدیدی رو می داد..
دوتا دستام و با وجود طناب به خاطر جلوگیری از تقلاهای پی در پی من با یه دستش قفل کرد..تقلا در برابر این غول بی شاخ و دم بی فایده
بود..
نا نداشتم..فقط از خدا یه چیز می خواستم..اینکه همین الان جونم وبگیره..
خدایـــــا می شنوی؟..خدایا صدام در نمیاد ولی از درون دارم فریاد می کشم که صدام به گوشت برسه..
خدایا دارم بی حیثیت میشم..یا نجاتم بده، یا خلاصم کن..خدایا نذار تن و بدنی که فقط دستای عشق ِ زندگیم اون و لمس کرده تو اغوش این
مرد به نجاست کشیده بشه..
چرا پس نمی میرم خدا؟..
چرا راحتم نمی کنی؟..
دست ارسلان رفت پایین..هر کار کردم پاهام و بیارم بالا تا نتونه به خواسته ش برسه نشد و در اخر یکی از پاهاش و گذاشت بین پاهام و جلوی
هر حرکتی رو ازم گرفت..
دستش رفت پایین تر و دامن لباسم و داد بالا..کف دستاش داغ بود و تن من سرد و یخ زده..رونم و نوازش کرد..چندشم شد ..گریه می
کردم..ضجه می زدم ولم کنه ولی راه به جایی نمی بردم..
دستش و اورد بالا و خواست کمربندش و باز کنه که در آلونک با صدای وحشتناکی باز شد..
ارسلان جلوی دیدم و گرفته بود..ولی صدای آرشام که داد زد « کثافت حرومزاده داری چکار می کنی؟! » انگار که هرم زندگی تو رگام، بهم
جون دوباره داد..
ارسلان با یه حرکت از روم بلند شد..نفس تو سینه م حبس شده بود..دهنم بسته بود و حفره های بینیم گنجایش بازدمش رو نداشت..
آرشام و ارسلان با هم درگیر شده بودند..بلند جیغ می کشیدم و گریه می کردم..اما صدام خفه بود..
ارسلان مشت محکمی تو صورت آرشام زد..می دونستم آرشام با وجود بیماریش نمی تونه در برابر ارسلان دووم بیاره..
آرشام با همون ضربه گیج شد..ارسلان با پوزخندی از روی خشم و کینه نگاش کرد: چیه کم اوردی..از ارشام بعیده با یه مشت خودش و
ببازه؟..یادمه اون وقتا ضرب دستت از منم بهتر بود پس چی شده؟....داد زد: د ِ پاشو لعنتی..پاشو بهم نشون بده که هنوزم همون ارشام
سابقی..د ِ یالا....
می خواست با ت*ح*ر*ی*ک کردن ارشام اونو به مبارزه دعوت کنه تا نیرو و توانش تحلیل بره و اینجوری خیلی راحت اونو از پا در بیاره..
خدا خدا می کردم آرشام به حرفش گوش نکنه..رو زمین زانو زده بود و دستش رو قفسه ی سینه ش بود..با ترس و نگرانی نگاش می
کردم..خواستم پاشم برم طرفش که با فریاد ارسلان تو جام خشکم زد..
ارسلان: بتمرگ سر جات....
و آرشام از همین غفلت ارسلان، استفاده کرد و با یه غرش از جاش بلند شد.. صورتش از درد جمع شده بود و چشماش کاسه ی خون بود اما
داشت مقاومت می کرد..این همه فشار واسه آرشام مثل زهر کشنده ست..
جیغ کشیدم که بکشه کنار و اروم باشه ولی صدام بهش نمی رسید..ارسلان که با مشت آرشام غافلگیر شده بود هنوز کامل به خودش نیومده
بود که آرشام با لگد زد تو صورتش و ارسلان به پشت افتاد رو زمین، فرز بود خواست پاشه که آرشام با زانو نشست رو شکمش و صدای نعره ی
@romangram_com