#آرشام_پارت_451

ست..
اونا مسبب تموم بدبختیای من طی این 5سال بودند..زندگی ای که داشتم بهش امیدوار می شدم رو به کامم تلخ کردند..
امیر_ انگار همینجاست آره؟..
به خودم اومدم..بیرون و نگاه کردم....خودش بود..
-تو همینجا بمون..
--ولی آرشام.....
-همین که گفتم..هر اتفاقی افتاد هر صدایی که شنیدی، حق نداری بیای جلو فقط اگه دیر کردم به پلیس خبر بده....
--ارسلان ادم خطرناکیه..
-واسه همین میگم جلو نیا..
--مگه خودت نگفتی مرده؟..
دندونام و رو هم ساییدم: 7تا جون داره پدرسگ..
در ماشین و باز کردم..امیر دستم و گرفت..
امیر_ مراقب خودت باش..
فقط سرم و تکون دادم و پیاده شدم..
کتم و در اوردم و از پنجره انداختم تو ماشین..دکمه های استینم و باز کردم و تا آرنج بالا زدم..
این محل خارج از شهر و یه جای دورافتاده ست..شاید پشت اون درختا تو روز یه فضای تماشایی و خاص پیش چشم هر ببیننده ای به نمایش
در بیاد ولی الان..تاریک و مسکوت بود..
از سراشیبی سنگلاخی که سینه ی کوه بود پایین رفتم..درختان بلند و تنومندی که در اثر وزش باد در هم می لولیدند وصدای خش خش و
جیغ مانندی رو ایجاد می کردند..
صدای زوزه ی گرگ از فاصله ی دور به گوش می رسید..صدای جریان رودخونه رو دنبال کردم..سالهاست که دیگه پام و اینجا نذاشتم..
همه جا تو سیاهی فرو رفته بود..صفحه ی موبایلم و روشن کردم..
از بین این درختا که رد بشم اونطرف روشنایی ِ آلونک چوبی انتظارم و می کشید....
2تا آهنگ توی این پست هست که حتمــــا باهاش گوش کنید وگرنه فاز نمیده..
دانلود آهنگ ها _ گروه
«دلارام»
احساس سردی و رطوبت صورتم باعث شد با یه لرزش خفیف پلکای سنگینم و از هم باز کنم..نور لامپ مستقیم خورد تو چشمام..محکم
بستمشون..
صدای خش خش، اینبار باعث شد با وحشت چشم باز کنم..ارسلان با اون قد بلند و شونه های پهن و نگاهه سبز و وحشیش بالا سرم ایستاده
بود و دقیق نگام می کرد..
نگاهش که رو اندامم کشیده شد خودم و جمع کردم..دستم و با طناب..و با دستمال دهنم و محکم بسته بود..
با ترس نگاش کردم که یه قدم بینمون و پرکرد و رو به روم زانو زد..خدا می دونه که تا چه حد ترسیده بودم و ضربان قلبم با هر نفس عمیق و
کشیده ی من بالا و بالاتر می رفت..
--نترس عزیزم....
به گونه م دست کشید..اخمام و کشیدم تو هم و صورتم و برگردوندم..نفسش و محکم بیرون داد و موهام و تو چنگ گرفت..
تازه فهمیدم که با چه وضعی جلوش نشستم..همون لباس نقره ای که آرشام برام گرفته بود و حالا نگاهه خریدارانه و پر شده از ه*و*س
ارسلان و رو شونه و بازوهای برهنه م حس می کردم..با همون شالی که تو جشن عروسی رو شونه هام انداخته بودم دهنم و بسته بود..
موهای بلندم و که مامن نفس های گرم و ارامش بخش آرشام بود، تو دستای این حیوون وحشی داره از ریشه کنده میشه..
صورتش و به صورتم نزدیک کرد..چشمام از زور ترس گشاد ..و نفسام تند و نامنظم شده بود..
با لحنی خشن زیر گردنم زمزمه کرد: عشقم، چرا ازم می ترسی؟..چون الان مال آرشامی؟..چون اون قبل از من تو رو تصاحب کرده؟....و با غیض
ادامه داد: کی گفته اینا می تونه واسه من مهم باشه؟..مهم تویی..وجود تو..خود تو....الان کنارمی..با یه حرکت حرارت اغوشم و حس می
کنی....اینجا دیگه خبری از آرشامت نیست..یادته بهم گفتی اونو نمی خوای؟..گفتی همه مون مثل همیم ولی نبودیم..تو اونو می خواستی..آرشام
و....قلبت واسه اون می تپید..نگاهت دنبال اون بود..اون لعنتی..اون کثافت بی همه چیز..
هولم داد و موهام و ول کرد..اشک صورتم و خیس کرده بود....
با دیدن دستاش که تند تند داشت دکمه های پیراهنش و باز می کرد تا مرز سکته پیش رفتم..هق هق می کردم با اینکه دهنم بسته بود بهش
التماس کردم....ولی اون با یه پوزخند کریه رو لباش فقط نگام می کرد..
خدایا بچه م..
زندگیم..
آرشامم..

@romangram_com