#آرشام_پارت_450
امیر_ باز کن دهنت و....
به درخت تکیه دادم و چشمای خیسم وبستم..از درد..از وحشت..از افکار مزاحمی که در سرم رژه می رفت........
قرص کم کم داشت تاثیر می کرد..صدای گریه و شیون بی بی و پری رو واضح می شنیدم..از پشت پرده ای خیس به اسمون نگاه کردم..
نفس عمیق کشیدم..انقباض قفسه ی سینه م رو هنوزم احساس می کردم..نرم وآهسته از درخت کنده شدم..
زانوهام می لرزید ولی اینبار تنها از روی درد نبود....ازکینه ..از نفرت پر بودم..
بی بی با گریه گفت: پسرم فرهاد درست میگه؟..تو این یه تیکه کاغذ اینا رو نوشته؟.....ضجه زد:دختر من تو دستای اون پست فطرت اسیر ِ
مادر؟..
جواب ندادم..جوابی نداشتم که بدم..هنوز حالم کامل جا نیومده بود که دویدم سمت پارکینگ..فرهاد دنبالم اومد....دیدم داره میره سمت
ماشینش که داد زدم: تو کجا؟!..
بی حرکت موند..قفل ماشینم و زدم و بدون اینکه نگاش کنم گفتم: هیچ کس حق نداره پشت سرم راه بیافته....
فرهاد_ لج نکن آرشام تو حالت خوب نیست من با.........
-همین که گفتم........و با خشم نگاش کردم: تو همینجا پیش بقیه می مونی، شیرفهم شد؟..
هیچی نگفت..نشستم و ماشین و روشن کردم..پام و رو گاز فشار دادم .. ماشین با صدایی گوشخراش از جا کنده شد..
بیرون پارکینگ پری رو با صورتی گریون توی لباس عروس دیدم که جلوم و گرفت..محکم زدم رو ترمز.. به طرفم دوید..شیشه رو دادم
پایین..نگاه اون به صورت منقبض شده از خشم من و نگاه من به در خروجی بود......
با هق هق گفت: ارشام تو رو خدا نجاتشون بده..دلارام الان.........
تا نگاهه منو رو خودش دید ساکت شد..
-منظورت چیه؟..
پری هق هق می کرد..گریه مجالی بهش نمی داد..
داد زدم: پری چی می خوای بگی؟..
بی بی که کنارش ایستاده بود با غمی که تو صدا و چشمای به اشک نشسته ش موج می زد گفت: پسرم زنت حامله ست..با هزار آرزو می
خواست این خبر خوش و بهت بده ولی اون نامرد داره خوشی رو ازتون می گیره..
پوزخند عصبی رو لبام رفته رفته محو شد..بهت..ناباوری..حسرت..درد.... خدایا چرا این همه عذاب فقط باید قسمت ما بشه؟..
داشتم جمله ی بی بی رو پیش خودم هضم می کردم..چقدر سخت بود..
اینکه بشنوی زنت بارداره اونم تو یه همچین موقعیتی ..که ببینی همه ی زندگیت تو چنگال یه گرگ ِ گرسنه اسیر.. ِ
چرا حالا؟..
چرا الان باید این اتفاق بیافته؟..
امیر که دید حالم بدتراز قبل ِ اومد طرفم و درو باز کرد..
--برو کنار من رانندگی می کنم..
حواسم جمع شد..با اینکه می دونستم برم تو جاده حتما یه کار دست خودم میدم فرمون و تو مشتم فشار دادم..جون دلارام واسه م از هر
چیزی تو این دنیا باارزش تر بود..
-باید تنها برم امیر، برو کنار....
--آرشام لج نکن تو حالت خوب نیست من باهات میام ولی قول میدم از محلی که باهات قرار گذاشته دور بمونم..
بیشتر از این نمی تونم لفتش بدم..این قلب لعنتی اگه حال و روزش این نبود، خیلی وقت پیش بهشون رسیده بودم..
امیر نشست پشت فرمون و خودم و کشیدم رو صندلی کنار راننده..
تو جاده بودیم..پس چرا نمی رسیم؟....
-مواظب باش راه و گم نکنی..
-نه همون ادرسی که دادی رو دارم میرم.. پیچ و خمش زیاده ولی می تونم پیداش کنم..
سکوت ماشین باعث شد تو افکارم غرق بشم..
ذهنم پر بود از تصویر دلنشین و نگاهه نقره ای و شیطونش....
جمله ی بی بی تو گوشم تکرار شد (پسرم زنت حامله ست..)دلی ِ من..همه ی آرامشم....
چرا زودتر بهم نگفت؟..چرا مراقبش نبودم؟..من قسم خورده بودم، توی این 5سال با خودم عهد کردم که اگه پیداش کنم دیگه نذارم غم تو
چشماش بشینه..
به خاطر خودش از خودش گذشتم..چشم رو احساساتم بستم تا تو آرامش ببینمش اما غافل از اینکه هر دوی ما تو اتیش عشق و حسرت
داشتیم می سوختیم....من در پی خوشحال کردن اون داشتم عذابش می دادم....
ارسلان ِ حیوون صفت لنگه ی همون عموی بی شرفش بود..فکر می کردم اونم با شایان کشته شده..بعد از اینکه حافظه م و به دست اوردم
پیگیرش بودم..از دوست و اشناهای قدیم سراغشون و گرفتم..
ولی گفتن که هردوی اونا کشته شدن..شایان به دست پلیس و ارسلان به دست افرادی ناشناس..پس همه ش دروغ بود..شاید شایانم هنوز زنده
@romangram_com