#آرشام_پارت_449
دویدم..همون سمتی که بی بی و بقیه نشسته بودند....اون اطراف و از نظر گذروندم..
--بی بی دلارام..دلارام کجاست؟..
پیرزن بیچاره با دیدن حال و روز خراب و آشفته ی من هول کرد..از رو صندلی بلند شد و در حالی که نگاهش دور سالن می چرخید گفت:
پیش تو بود پسرم..مگه واسه رقص نرفتید وسط؟.......تو صورتم مکث کرد..صداش می لرزید: چرا رنگت پریده؟..پسرم زنت کجاست؟..
کلافه و عصبانی تو موهام دست کشیدم..مشت محکمی روی میز کوبیدم و داد زدم: نمی دونم..نمی دونم یه دفعه چی شد..تا برگشتم دیدم
نیست............
اون حرکت از جانب فرد ناشناس توی تاریکی..و یه لحظه غفلت من و....غیب شدن دلارام بین جمعیت....همه چیز غیرعادیه..
صدای امیر و شنیدم..
امیر_ چی شده آرشام؟..
توان حرف زدن نداشتم..قفسه ی سینه م اتیش گرفته بود..بی بی با بغض ِ تو صداش جواب امیر و داد: بچه م دلارام، معلوم نیست کجاست..
پری_ خب شاید یه جایی تو سالن باشه..یا رفته دستشویی....
صدام بالا نمی اومد ولی جوری که به گوششون برسه سرم وتکون دادم و افتادم رو صندلی..
-نه..با هم وسط داشتیم می رقصیدیم..فضا تاریک بود که........
و تو همون حالت قضیه رو براشون تعریف کردم....فرهاد و بیتا که بین حرفام رسیده بودند با نگرانی نگاهی به جمع انداختند و فرهاد گفت: اخه
چرا یکی باید با مشت بزنه تو صورتت و دقیقا همون موقع دلارام غیبش بزنه؟....
--قربان.....
سرم وبلند کردم..با دیدن خدمتکار که پاکت نامه ای رو جلوم گرفته بود از رو صندلی بلند شدم..
--اینو یه خانمی دادن که بدمش به شما..گفتند حتما باید به دست خود مهندس تهرانی برسه..
-اونی که اینو بهت داد الان کجاست؟!..
--نمی دونم قربان یه چند دقیقه ای هست که سالن و ترک کردند..یه خانم جوان و بسیار شیک پوش..
پشت پاکت سفید بود..با دستانی که سعی در پنهان بودن لرزش خفیفش رو داشتم نامه رو باز کردم..و در کوتاه ترین زمان دست خطش رو
شناختم..
و همین حدس کافی بود تا روی زمین زانو بزنم و با نگاهی به خون نشسته شاهد خط به خط نوشته هایی باشم که هر لحظه بیشتر آتیشم می
زد..
(سلام دوست دیرینه ی من..
می دونم برای تشخیص اینکه کی این نامه رو نوشته تنها کافیه به دست خطم دقت کنی..همیشه ادم باهوشی بودی..فردی زیرک و
قدرتمند....باهات خیلی حرفا دارم .. سوالایی که سالهاست دارم واسه شون دنبال جواب می گردم..
من الان دنبال تسویه حسابم..دیگه وقتش رسیده....الان که تو داری این پیغام و می خونی خانم کوچولوت تو دستای من اسیر ِ .. یادته که یه
روزی تا چه حد خواهانش بودم..من مردی بودم که هیچ وقت مُصر برای برقراری رابطه با هر دختری نبودم ولی این دختر با بقیه برام فرق
داشت..دست نیافتنی بود..از همه مهتر، واسه آرشام عزیز بود..
می دونی که، هر چی تو این دنیا واسه تو عزیز باشه برای من عزیزتر ِ ..نمی دونم یادت هست یا نه ولی با گفتن همین یه کلمه می فهمی که
کجا منتظرتم..« رودخونه ی شیطان ..»امیدوارم هنوز فراموشش نکرده باشی..
من و خوشگل خانمت بی صبرانه انتظارت و می کشیم..بهتره عجله کنی در غیراینصورت....
بعد از لمس تن، روحش و ازش می گیرم..جسم و روح دلارام الان تو دستای منه..
پس عجله کن....)
کاغذ از تو دستم رها شد..زانوم و چنگ زدم..رو به زمین خم شدم..اتیش ِ تو سینه م هر لحظه شعله ورتر می شد...
تنم برعکس همیشه اینبار داغ بود..می لرزیدم..دست راستم و رو سینه م گذاشتم..نمی خواستم اونجا...میون اون همه چشم، کسی شاهد خم
شدن کمر آرشام باشه..
با درد همه ی توانم و تو پاهام جمع کردم تا بتونم بلند شم..صداهای اطرافم برام گنگ و نامفهوم بودند..
گرمای دستی رو زیر بازوم احساس کردم که با خشم پسش زدم..از جام بلند شدم..زانوهام می لرزید..احساس ادمی رو داشتم که هر تیکه از
جسمش تو دستای یک نفر اسیر ِ و از هر سو داره کشیده میشه..تک تک اجزای بدنم در حال متلاشی شدن بود..
ضربان نامنظم قلبم....
چه ریتم تکراری و عذاب اوری..
دویدم سمت در..هوای بیرون ازاد بود ولی قلب ضیف من گنجایش این اکسیژن رو نداشت..
رفتم زیر یکی از درختا..دستم و به سینه م گرفتم و خم شدم..سرفه می کردم..انقدرعمیق که سوزش و حرارتش مجرای تنفسیم رو بی حس
کرده بود..
امیر_ آرشام..آرشام داری از حال میری قرصات کجاست؟.......
دستش و تو جیب کتم فرو برد................
@romangram_com