#آرشام_پارت_447
ثمره ی صبر و امیدمون..
خدایا شکرت..خدایا خیلی دوست دارم....
************************************
فرداشب عروسی پری و امیر بود و می خواستم بعد از جشن تو یه موقعیت فوق العاده مناسب و خاص این موضوع رو به ارشام بگم..
بی بی دیگه رو پا بند نبود..می گفت دونه به دونه لباسای زمستونه ش و خودم می بافم..
پیرزن چقدر ذوق داشت..منم دست کمی از اون نداشتم مخصوصا وقتی شب ارشام اومد خونه هر وقت نگاهه خیره م وهمراه لبخند رو خودش
می دید ابروهاش و مینداخت بالا و می پرسید چیزی شده؟!..
منم با لبخند سرم وتکون می دادم که یعنی نه..
صبح با پری رفتیم آرایشگاه همونجا بهش قضیه رو گفتم خواهرانه بغلم کرد وبا ذوق بهم تبریک گفت..مرتب می گفت خاله به قربونش بره..
خیلی خوشحال بودم....دنیا حالا پیش چشمام رنگ گرفته بود..رنگی از زندگی..امید..شور و عشق و هیجان..
از آرایشگر خواستم موهام و ساده اتو بکشه و فقط پاییناش و حالت بده و از قسمت جلو با یه تل نقره ای ساده همه رو جمع کردم بالا و فقط
تره ای از اونها رو کج ریختم تو صورتم..
دوست نداشتم آرایشم زننده باشه واسه همین با وسایلی که خودم اورده بودم یه آرایش ملیح و جذاب نشوندم رو صورتم..
لباسم و پوشیدم..پری کلی ازش تعریف کرد..به سلیقه ی ارشام هیچ شکی نداشتم..این دیگه کامل بهم ثابت شده بود..
پری تو اون لباس سفید و پفدار با اون آرایش شیک و جذاب رو صورتش بی نهایت خوشگل شده بود..
کمکش کردم شنلش و بپوشه..امیر میون سوت و دست و جیغ دخترایی که تو سالن بودن با دسته گل اومد تو..
فیلمبردار از لحظه، لحظه ی اون جمع ِ شاد فیلم گرفت....
یکی از دخترا زیر گوشم گفت: شوهرتون گفتن پایین منتظرتونن..
با لبخند مانتوم و رو لباسم پوشیدم و شال نقره ای رو هم که از جنس خود لباس بود و رو موهام انداختم....
آرشام جلوی آرایشگاه به ماشینش تکیه داده بود..اروم رفتم سمتش..عینک افتابیش و با دیدن من از رو چشماش برداشت..
مثل همیشه شیک و جذاب..کت و شلوار خوش دوخت مشکی براق و پیراهن طوسی کمرنگ مایل به سفید با کراوات همرنگش....دست به سینه
با ژست خاصی رو به روم ایستاد..
-سلام..خیلی وقته اومدی؟..
فقط نگام کرد..دستم و جلو صورتش تکون دادم که مچم و گرفت و اورد پایین..
لحنش با اینکه جدی بود ولی دلم و به ضعف مینداخت..
--بذار ببینمت دختر....
خندیدم و در ماشین و باز کردم..
-وقت واسه دید زدن زیاده بریم که.....
بازوم و گرفت..قبل از اینکه بشینم نگاش کردم..خواست گونه م و ببوسه سرم و کشیدم عقب.. لبم و به دندون گرفتم و با چشم به اطراف اشاره
کردم..
با لبخند سرش و به طرفین تکون داد و چیزی نگفت..
پشت سر ماشین امیر حرکت کردیم..فاصله ی سالن عروسی از آرایشگاه زیاد نبود عرض یک ربع رسیدیم..
عروس و داماد میان هلهله و شادی مهمانان به طرف جایگاهشون هدایت شدن..
مانتوم و در اوردم و شالم و انداختم رو شونه هام..آرشام هر لحظه که نگاش بهم می افتاد لبخند می زد..
بیتا با دیدنمون اومد جلو.. با هم روبوسی کردیم..با آرشام هم فقط دست داد..
فرهاد با لبخند کنار بیتا ایستاد و حینی که به من و ارشام دست می داد رو به ارشام تبریک گفت ..و آرشام کاملا جدی تشکر کرد..
1ساعتی گذشته بود ..من و بی بی و آرشام سر یه میز نشسته بودیم..
داشتم به بیتا و فرهاد نگاه می کردم که چقدر جذاب و خواستنی رو به روی هم می رقصیدند..
تو دلم گفتم چقدر بهم میان..اگه باهم ازدواج کنن عالی میشه..هر دو پزشک و فهمیده..
صدای آرشام و زیر گوشم شنیدم: انقدر با حسرت نگاه نکن گربه ی وحشی....افتخار میدی؟..
خندیدم و سرم وتکون دادم...بلند شد و دستم و گرفت..
آهنگ عوض شده بود..بیشتر از اینکه شاد باشه توش پر از احساس و هیجان بود..
ارشام دستم و گرفته بود و هماهنگ با اهنگ می رقصیدیم..
قبلا تو مهمونی شایان باهاش رقصیده بودم و همون موقع هم اعتراف کردم که رقصش محشره..
(آهنگ خشایار آذر_روشن)
اگه عاشق ِ منی، منو با خودت ببر
بنویس تو آسمون، عشقمون و با قلم
یا اگه می خوای بری، فقط اینو یادت باشه
@romangram_com