#آرشام_پارت_446
نیم نگاهی بهم انداخت و گفت: رنگ به صورت نداری کجا حالت خوبه؟..
-زیاد راه رفتم فشارم افتاده الان بهترم..بریم دیگه..
سکوت کرد .. تموم حواسش و داد به جاده..کمی جلوتر نگه داشت و رفت تو یه فروشگاه و چند لحظه بعد با یه اب میوه و شکلات و کیک
برگشت..
پاکت و گذاشت تو بغلم و گفت همه ش و باید بخوری وگرنه از خونه ی بی بی خبری نیست..
خوشحال از اینکه نمی ریم بیمارستان سرم و تکون دادم..به زور فقط تونستم ابمیوه رو بخورم..ولی با اخم و جذبه ای که ارشام نشونم داد یه
کم از شکلات رو هم خوردم..
حالم خیلی بهتر شده بود دیگه حالت تهوع نداشتم..
*****************************
آرشام واسه بی بی هم غذا گرفته بود..ولی بین راه بهش زنگ زدن که باید بره..
گفته بود یه شرکت تجاری داره که امیر هم تو سهامش شریکه..
کنار بی بی نشستم و سفره رو پهن کردم..منی که فکر می کردم حالم بهتره و می تونم غذام و بخورم با دیدن کباب و بوش که تو دماغم پیچید
باز دویدم سمت دستشویی....
انقدر عق زدم که جون نداشتم راه برم..با حال زار از دستشویی اومدم بیرون که بی بی رو نگران جلوی خودم دیدم: خدا مرگم بده دخترم چت
شد؟..
-خدا نکنه بی بی..هیچی بیرونم که بودیم همینجور شدم فک کنم فشارم افتاده..
نشستم و به پشتی تکیه دادم..دیدم بی بی هیچی نمیگه..نگاهش کردم..
جلوم ایستاده بود و یه جور خاصی نگام می کرد..
-چی شده بی بی؟..
رو به روم نشست و دست سردم و گرفت..
--بی بی فدات شه مادر، چند وقته حالت بهم می خوره؟..
مردد گفتم: والا تهوع که الان یکی دو روزه دارم ولی امروز دیگه نتونستم جلو خودم و بگیرم..چطور بی بی؟..
--عقبم انداختی؟..
منظورش و فهمیدم..سرم وتکون دادم و گفتم: اره 3هفته ای میشه..
لبخند نشست رو لباش و با ذوقی که تو صداش بود بغلم کرد و گفت: الهی قربون دختر گلم بشم که داره طعم مادر شدن و می چشه..خدایا
شکرت که زنده موندم و این روز و دیدم..
من که گیج و منگ تو بغل بی بی بودم گفتم: بی بی چی گفتی؟..
نگام کرد و با نم اشکی که تو چشماش جمع شده بود گفت: فردا اول وقت برو واسه ازمایش مادر تا خیالمون راحت شه..نشونه های حاملگی رو
داری دخترم.....
با تعجب داشتم کلمه به کلمه حرفای بی بی رو واسه خودم تجزیه و تحلیل می کردم..
حاملگی؟.!.من؟..!..
یعنی....من و آرشام داریم....وای خدا، یعنی ممکنه؟....
با ذوق دستای بی بی رو فشار دادم: وای بی بی باورم نمیشه........
از زور ذوق و هیجان زبونم بند اومده بود..بی بی بغلم کرد و در حالی که پشتم و نوازش می داد قربون صدقه م رفت..
با فکری که به سرم زد ازتو بغلش اومدم بیرون و گفتم: بی بی فعلا چیزی به ارشام نگو تا جواب ازمایش و بگیرم باشه؟..
--باشه دخترم هرجور خودت صلاح می دونی..ولی من دلم روشن.. ِ
از خوشحالی نمی دونستم چکار کنم..گریه کنم..!بخندم........!..
اون شب پیش ارشام هیچ حرفی نزدم و فردا اول وقت لباس پوشیدم و رفتم پیش متخصص زنان و زایمان ..تشخیص احتمالی پزشکمم همین
بود ولی بازم واسه م آزمایش نوشت..
با وجود تست دلم راضی نشد سر راه از داروخونه یه بی بی چک گرفتم و وقتی رسیدم خونه بدو رفتم سمت دستشویی..
با دیدن جواب تست نزدیک بود جیغ بکشم که لبم و محکم گاز گرفتم..وای خدا جوابش مثبت بود..
عصر جواب قطعی حاضر شد و اینبار دیگه مطمئن شدم که باردارم..
نطفه ای که درون بطنم حیات داشت..نفس می کشید..منی که حالا عنوان مقدس مادر رو به عهده داشتم..
مادر..
مامان..
چند بار زیر لب تکرار کردم..از خوشحالی گریه م گرفته بود....
بچه ی من و آرشام..
میوه ی عشقمون..
@romangram_com