#آرشام_پارت_445

و صدای آرشام و شنیدم: دلارام باز کن درو..
خوشبختانه زیپ لباس از بغل بود و می تونستم راحت بازش کنم..
-صبر کن یه چند لحظه..
داشتم از تنم درش میاوردم که گفت: بازکن کارت دارم..
تند لباس و در اوردم و مانتوم و گرفتم جلوم..قفل و باز کردم.....اما درو کامل باز نکرد فقط دستش و دیدم که یه پیراهن نقره ای و خوش رنگ
رو جلوم گرفت و گفت: اینو هم بپوش..
از دستش گرفتم و درو بستم..لباس وگرفتم جلو..رو قسمت یقه ش حریر نقره ای کار شده بود و بلندیش تا مچ پام می رسید..جنس پارچه از
ساتن نقره ای بود که یه گل بزرگ رو بند سمت چپ شونه م کار شده بود..
تنم که کردم ازش خیلی خوشم اومد.......ولی بازم اون سفید صدفی ِ رو بیشتر دوست داشتم..لباسام و پوشیدم و رفتم بیرون..
با لبخند گذاشتمشون رو میزو گفتم: خوب بودن....
فروشنده _ هر دو رو براتون بسته بندی کنم؟..
لب باز کردم بگم نه فقط یکیش، که آرشام پیش دستی کرد و به جای من جواب داد: بله هر دو رو می بریم..
با تعجب نگاش کردم و اروم گفتم: نه لازم نیست فقط همون که سـ.....
سرش و تکون داد و جدی گفت: تو کاریت نباشه فقط بپوش..
از لحن بامزه ش خنده م گرفت، در عین حال که مغرور بود می تونست مهربونم باشه..
دیگه چیزی نگفتم..از مغازه که اومدیم بیرون گفت: اون نقره ای َ رو واسه عروسی بپوش..
رک گفتم: ولی من از سفید ِ بیشتر خوشم اومد..
--نقره ای ِ واسه جشن امیرشون مناسبه لااقل یه شال روش می خوره..
-نگران شالش نباش با یه حریر سفید ستش می کنم..
--دلارام با من یک بر دو نکن میگم نقره ای ِ بگو چشم..
-مگه قرار نیست من بپوشم؟..خب منم میگم سفید ِ خوشگل تر ِ .. اگه قرار بود نقره ای َ رو بپوشم چرا اون یکی رو هم باهاش خریدی؟..
--چون دیدم ازش خوشت اومد، ولی جای اون لباس تو این عروسی نیست..
-پس کجاست؟!..
جوابم و نداد و گفت: تو اینبار به سلیقه ی من لباس بپوش دفعه ی بعد به عهده ی خودت، باشه؟..
یه کم فکر کردم..خیلی اصرار می کرد..خب حرفی نیست اونم شوهرم ِ جا داره تو بعضی موارد نظرش و بگه ولی تحمیل نکنه....گرچه دلیل مُصر
بودنش و نمی فهمیدم اما از پیشنهادش بدمم نیومد..
فقط سرم و تکون دادم....اطرفش و نگاه کرد وگفت: طبقه ی پایین یه رستوران هست ناهار و همونجا می خوریم..
-باشه فقط پری و امیر چی؟..
--نگران اونا نباش حتما تا الان یه جا سرشون گرم شده..
رفتیم تو رستوان نشستیم و هردومون سفارش کباب دادیم....و بعد از چند دقیقه سفارشمون و اوردن..
وای چه لیموترشای درشتی..اب 2تاش و رو غذام خالی کردم..
آرشام_ دلارام داری چکار می کنی؟..
دستم که از اب لیمو، ترش شده بود و زبون زدم و ابروهام و از مزه ی ترشش جمع شد: وای آرشام من میمیرم واسه اب لیموی تازه..
ظرف لیمو رو از جلوم برداشت و گفت: با شکم خالی ضعف می کنی نخور..
ته مونده ی لیمو رو با ولع زیر نگاهه سنگین آرشام خوردم..بو و ظاهر کبابا وسوسه برانگیز بود..با اینکه گرسنه م بود ولی نمی دونم چرا تا اولین
قاشق و گذاشتم دهنم حس کردم دل و روده م داره از حلقم می زنه بیرون و قبل از هر چیز جلوی دهنم و گرفتم و از پشت میز بلند شدم..
از همون اول که اومدیم تو رستوران از رو تابلویی که سمت چپمون بود فهمیده بودم دستشویی کجاست، سریع دویدم سمتش و درو بستم..
انقدر به صورتم اب زدم تا از حالت تهوعم کم شد..
آرشام از پشت در صدام می زد..با یه نفس عمیق درو باز کردم چشماش که به صورت رنگ پریده م افتاد با نگرانی اخماش و جمع کرد و گفت:
دلارام چت شد یهو؟..
فقط اروم گفتم خوبم.....دست راستش و دور کمرم حلقه کرد.. جلو مردم صورت خوشی نداشت ولی آرشام تموم حواسش به من بود که از زور
بی حالی نقش زمین نشم..
گرچه بهتر شده بودم اما حس تو تنم نبود..
آرشام_ بهت گفتم با شکم خالی ترشی نخور ولی هنوزم مثل قدیما لجبازی..
هیچی نگفتم و سرم و به شونه ش تکیه دادم..غذاهامون که دست نخورده مونده بود و بسته بندی کردیم و برگشتیم تو ماشین..
سرم و به پشتی صندلی تکیه دادم و بهش نگاه کردم: بریم پیش بی بی؟..
حینی که ماشین و روشن می کرد جدی گفت: اول میریم بیمارستان..
-نه..خواهش می کنم ارشام حالم خوبه..

@romangram_com