#آرشام_پارت_444

و با صدای بلند و شوخ امیر از تو سالن جمله ش نیمه کاره موند..
امیر _ اهای صابخونه، مهمون دعوت می کنی اونوقت خودتون میرید تو اشپزخونه پچ پچ می کنید نمی گین احیانا به مهموناتون بر بخوره؟..بابا
همه جوره ش و دیده بودیم الا این یه قلم و.......
و صدای خنده ی پری که نفهمیدم امیر چی بهش گفت که دو تایی بلند زدن زیر خنده..
آرشام که حالا یه لبخند کمرنگ به لب داشت از همون فاصله ی نزدیک بدون اینکه یه میلیمتر منو از خودش دور کنه با یه شیفتگی خاص تو
نگاش تک، تک اجزای صورتم و از نظر گذروند و گفت: قول میدی از این به بعد توی هر زمان از زندگی مشترکمون و تحت هر شرایطی چیزی
رو از من پنهون نکنی؟..
چشمام و خمار کردم و ریز گفتم: قول میدم اونم از نوع زنونه ش..
لبخند کمرنگی نشست رو لباش..
-تو چی؟....قول..اونم مرد و مردونه..
لبخندش یه کم رنگ گرفت و سرش و تکون داد: می تونی رو قولم حساب کنی..
با لبخند نگاش کردم..دستاش و گرفتم و خواستم ازش جدا شم که نذاشت..
-دیگه بریم پیششون..بده یه وقت میان می بیننمون..
--تو خونه ی خودمونم نمی تونیم راحت باشیم؟..
خندیدم: با وجود مهمون که نمیشه..
همونطور که خیره نگام می کرد حلقه ی دستاش شل شد .. خواستم برگردم سمت سینی قهوه ها تا عوضشون کنم یه دفعه نرم صدام زد و تا
برگشتم طرفش......
گرمی لباش و رو لبام حس کردم..شاید واسه 3ثانیه بیشتر طول نکشید ولی همون کافی بود تا قلبم و به تب و تاب بندازه..
بعد از اون منی که تو شوک بوسه ش بودم و با یه نگاه خاص تو اشپزخونه تنها گذاشت و رفت....
به خودم که اومدم با لبخند برگشتم..
به رفتار اخیرش فکر می کردم....با اخلاق و خصوصیات گذشته..و در عوض پر از احساس....
شاید باور کردنش واسه کسی که اون و نمی شناسه سخت باشه اما منی که حتی روحا باهاش زندگی کردم می تونم با ذره ذره ی وجودم
احساس همراه با غرور ِ توی رفتارش و درک کنم و بگم که چقدرمی خوامش..
یاد زخم روی پیشونیم افتادم..حسش نمی کردم..
بهش دست کشیدم و از تو در یکی از کابینتا که شیشه ش از جنس اینه بود صورتم و نگاه کردم..
همونطور که فکر می کردم.. فقط یه خراش کمرنگ..
*********************************
فقط چند روز به جشن عروسی پری و امیر مونده بود..
خداروشکر آرشام طی این 2ماه دقیق و منظم درمانش و شروع کرده بود..یه وقتایی که قلبش درد می گرفت از طریق قرص اروم می
شد..خوشبختانه همیشه قرصاش و همراهش داشت..
اصرار من برای اینکه تا سلامتیش و کامل به دست نیاورده دیگه پشت فرمون نشینه هم بی نتیجه موند..اون در همه حال کار خودش و می
کرد..
و حالا هر 4نفرمون واسه خرید اومده بودیم بیرون و پری یکی یکی فروشگاهها رو زیر پا می ذاشت..
من و آرشام تو یکی از پاساژا داشتیم قدم می زدیم و امیر و پری هم رفته بودن وسایل عروس و انتخاب کنند..
دوست نداشتیم تو کارشون دخالت کنیم واسه همین تنهاشون گذاشتیم..
آرشام_ تو نمی خوای چیزی بخری؟..
-مثلا چی؟..
به ویترین یکی از مغازه ها نگاه کرد و گت: مثلا لباسی چیزی..
-لباس که دارم..
--اگه یکی دیگه هم بخری چیزی میشه؟..
و دستم و گرفت و کنار خودش نگه داشت..با چشم به ویترین مغازه اشاره کرد و گفت: این چطوره؟..
به لباسی که مدنظرش بود نگاه کردم..یه پیراهن مجلسی سفید صدفی که تا قسمت کمر تنگ بود و از اونجا به پایین یه کم گشاد می شد .. رو
کمرش یه زنجیر ظریف نقره ای هم کار شده بود که از قفلش خیلی خوشم اومد طرح یه گل رز بود.. سرتاسر لباس سنگ کار شده بود که زیر
لامپای ویترین جلوه ی خاصی داشت..
و جالب تر از اون اینکه دامنش دنباله داشت و یه کم رو زمین کشیده می شد..تو یه جمله فوق العاده بود..
لبخند و که رو لبام دید، دستم که تو دستش بود کشید و رفتیم تو مغازه..فروشنده یه خانم نسبتا جوون بود که با روی خوش ازمون استقبال
کرد..
لباس و پرو کردم تن خورش حرف نداشت ..تقه ای به در اتاقک خورد بدون اینکه بازش کنم گفتم: بله..

@romangram_com