#آرشام_پارت_443
پری با فاصله از ما کنار میز وایساده بود و امیر با شنیدن سر و صدامون اومده بود تو آشپزخونه..
زل زدم تو نگاهه سرگردون آرشام که علاوه بر تعجب حالا اخماش و هم حسابی کشیده بود تو هم..
چشماش و باریک کرد و گفت: تو چی گفتی؟..
هول شده بودم..من من کنان برگشتم پشتم وبهش کردم..اصلا حرکاتم دست خودم نبود..
-هـ..هیـ..هیچی..من که.....
بازوم و گرفت و با شدت برم گردوند..و تا برگشتم باهاش رخ به رخ شدم و نفسای داغ و عصبیش تو صورتم پخش شد..
صداش بلندتر از حد معمول بود..
--دلارام راستش و بگو..تو تصادف کردی؟.....
لبام می لرزید..خواستم یه چیزی بگم که امیر مداخله کرد و گفت: ارشام آروم باش من برات.....
ارشام که نگاش تو چشمای من قفل شده بود، دست چپش و بلند کرد و گفت: هیچ کس جز خودش قرار نیست چیزی رو واسه م توضیح
بده....و نرم تکونم داد و گفت: قضیه ی تصادف چیه؟..
اب دهنم و قورت دادم تا بغضم و همراهش رد کنم ..لبای خشک شده از استرسم و با نوک زبونم خیس کردم..
-من..خب راستش..آرشام....
نمی دونستم باید از کجا و چطوری واسه ش توضیح بدم که قلبش اذیت نشه..
آرشام برگشت و با همون جدیت تو صداش، رو به پری و امیر گفت: شما برید تو هال، من و دلارام تا چند دقیقه دیگه میایم..
تو چشمای پری تردید و دیدم ولی امیر سرش و تکون داد و پری رو با خودش برد بیرون..
آرشام خیلی اروم دستش و از دور بازوم برداشت و بدون اینکه نگام کنه رفت رو صندلی نشست....
بدون هیچ حرفی رو به روش نشستم..سکوت کرده بود و از تو نگاهه خیره و اخمای درهم و فک منقبض شده ش می خوندم که خیلی داره
خودش وکنترل می کنه تا چیزی نگه....
مطمئنا واسه مردی با خصوصیات اخلاقی ِ آرشام قبول این پنهون کاری و مخصوصا علتش که تنها برای ما موجه بود می تونست سخت
باشه....
اروم اروم همه چیزو واسه ش تعریف کردم..ولی بازم مهم اصل قضیه بود که ..مجبور شدم بگم....اینکه به خاطر خودش حرفی نزدیم..
وقتی اینو شنید همچین با خشم از رو صندلی بلند شد که قلبم ریخت..
عصبی تو موهاش دست کشید..صداش بم شده بود..
--اخه چرا دلارام؟..چطور مسئله به این مهمی رو از من پنهون کردی؟..
-من فقط.....
--بسه..بسه دیگه ادامه نده.....
نفس عمیق کشید و به میز تکیه داد..
سعی کردم اروم و منطقی باهاش حرف بزنم..
-آرشام من همه چیزو واسه ت تعریف کردم ولی اون موقع با اون وضعیتی که داشتی بهشون حق بده..تو تازه بهوش اومده بودی شاید
اگه.........
با بغض سکوت کردم..
نگاهش از تو چشمام اروم کشیده شد سمت پیشونیم....و یه مکث کوتاه....
اومد طرفم..سرم و بالا گرفته بودم و نگاش می کردم که دستش و اورد بالا و با سر انگشت، گوشه ی پیشونیم و لمس کرد..
صداش هنوزم گرفته بود..
--تو 3روز بیهوش بودی اونم تو همون بیمارستانی که من بستری بودم اونوقت....
سکوت کرد و لباش و رو هم فشار داد..دستش و تو دستم گرفتم و از رو صندلی بلند شدم..
با لبخند مات رو لبام نگاش کردم و گفتم: الان جز یه زخم خیلی کوچیک اونم لا به لای موهام چیزی ازش مشخص نیست....تو هم منو درک
کن آرشام..همه ش فکر می کردم تو از موضوع باخبری..امید داشتم میای تا منو ببینی، اما نیومدی....با این وجود حال روحیم بدتر شد..جسمی
مشکلی نداشتم ولی روحا اسیب دیده بودم..تا قبل از اینکه حقیقت و بفهمم روز و شب نداشتم از زمین و زمان بریده بودم ولی حالا.......
از رو اپن اونطرف و نگاه کردم..پری و امیر اونجا نبودن..یا بهتره بگم تو قسمتی نبودن که تو دیدراس ما باشن.....
با لبخند تو چشماش نگاه کردم ..با حلقه ی دستام دور کمرش اخماش نرمک نرمک از هم باز شد ولی هنوزم جدی بود..
-حرفای دیشبمون و یادت میاد؟.. قرار شد گذشته رو فراموش کنیم و زندگیمون و از نو بسازیم..همه چیز و همون دیشب که منو اوردی تو
خونه ت به دست خاطره هام سپردم..یه سری خاطرات تلخ وشیرین گوشه ی دفتر زندگیمون........
گرمی دستش و پشتم حس کردم و با لبخندی که حالا پررنگ رو لبام خودنمایی می کرد اروم و با حرکاتی عشوه گرانه نثار مردی که روحا و
جسما می پرستیدمش زمزمه کردم: از حالا به بعد قلم سیاه تقدیر رو میندازیم تو دورترین گوشه از خاطراتمون و با قلمی خط به خط
سرنوشتمون رو می نویسیم که مرکبی از عشق باشه و صفحه ای از برگ، برگ ِسفید زندگی......
صورتش و به صورتم نزدیک کرد..با عجز وعطش تو صداش، ملتهب و داغ زیر گوشم گفت:بیخود پایبندم نکردی..دلارام مـ...........
@romangram_com