#آرشام_پارت_442
قرار شد شام و پیشمون بمونن..
داشتم با کمک پری وسایلم و تو اتاق جا به جا می کردم که رو کرد بهم و گفت: اتاق خوابتون محشره..معلومه شوهرت خوش سلیقه ست..
با لبخند سرم و تکون دادم و گیره ی لباس و از رو تخت برداشتم..
-این چیزا مهم نیست..مهم اینه که بالاخره بعد از این همه کشمکش و دردسر من و آرشام تونستیم زیر یه سقف کنارهم باشیم..
--اوهوم..برات خوشحالم دلی، واقعا لیاقت این خوشبختی رو داری..شاید هر کس دیگه ای جای تو بود این 5سال و دووم نمیاورد و بازم ازدواج
می کرد، مخصوصا با این همه حرف که مردم واسه ادم در میارن نخوادم مجبوره..
-شاید زنایی با «مشکلات» من تعدادشون زیاد نباشه ولی مشابه ش فراوونه..زنایی که با صبر و استقامتشون زبانزدن..
پوشه ی دست نوشته هام و گذاشت رو میز و گفت: با رمانت می خوای چکار کنی؟..
لبخند زدم .. پوشه رو از روی میز برداشتم و گذاشتم تو کشوی پایین کمد..
-ادامه ش میدم..ولی الان نه..
--چرا؟!..
-این رمان داستان سراسر تلخی ها و شادی های زندگی من وآرشام ِ ، باید واسه پایانش یه برنامه ریزی درست و حسابی بکنم..
--پس چون از روی واقعیته نمی خوای هول هولکی تمومش کنی..
-دقیقا....راستی بی بی چکار می کرد؟..
--همه ش یه شب پیشش نبودیا..مثل همیشه..
-از اینکه تنهاش گذاشتم ناراحت شدم ولی خب.......
--تو الان دیگه زندگی خودت و داری..من و مامی هم که قرار نیست تنهاش بذاریم..
-می دونم..بابت همینم یه دنیا ازتون ممنونم..همیشه گفتم بازم میگم که تو و مادرت هیچ وقت نذاشتید من و بی بی احساس تنهایی کنیم..
--نه دیگه نداشتیم..ما هم تنها بودیم این به اون در..درسته اقوام و فامیلا اطرافمون بودن ولی می دونی که زیاد باهاشون رفت و امد نداریم هر
کی سرش به کار خودش گرمه..
در کمد و بستم وبه لباسم دست کشیدم..
-دستت درد نکنه پری امروز خیلی واسه م کمک بودی، همه چیز مرتب شد..دیگه بریم به فکر شام باشیم..
خندید..
--عیبی نداره یه جا جبران می کنی..
با لبخند سرم و تکون دادم و حینی که می رفتیم سمت در گفتم: باشه تو عروسیت با ابکش واسه ت اب میارم..
--همین؟..
-دیگه وُسعَم تا همینقد.. ِ
خندیدیم و رفتیم بیرون....آرشام و امیر تو پذیرایی نشسته بودن....
شام کباب تابه ای و برنج زعفرونی درست کردیم....آرشام هنوزم مثل قدیما سر غذا کم حرف می زد و جدی غذاش و می خورد .. بیشتر ترجیح
می داد شنونده باشه..
اون شب از زبون امیر شنیدم که بیتا فردا بر می گرده شمال..
دختر بدی نبود و حالا که همه چیز و در مورد ارشام بهم گفته بود حس می کردم اون احساس منفی رو دیگه نسبت بهش ندارم..
«چقدر بیان اتفاقات می تونه یه عمل درست و حساب شده باشه که خیلی راحت از یکسری سوتفاهمات جلوگیری کنه»..
بعد از شام پری میوه های شسته شده رو از تو یخچال اورد بیرون تا بچینه تو ظرف..
می دونستم آرشام قهوه رو تلخ دوست داره، قبلا از بتول خانم در موردش شنیده بودم.. قهوه ی اماده شده رو ریختم تو فنجونا....و نمی دونستم
آرشام کنار اپن ایستاده..
پری_ دلی، چاقوهای میوه خوریتون کجاست؟..
-نمی دونم....شاید تو یکی از این کابینت بالاییا باشه یه نگاه بنداز..
و درست تو همون کابینتی بود که من کنارش ایستاده بودم..یه لحظه حواسم نبود در کابینت بازه یهو برگشتم که سرم محکم خورد به لب
تیزش و....آخ..
پری_ وای.....
آرشام_ دلارام.....
دستم و محکم گذاشتم رو سرم..می دونستم فقط یه خراش کوچیکه چون لبه ش اونقدرام تیز نبود ولی در اثر ضربه هم درد می کرد و هم یه
کوچولو می سوخت..
دست آرشام دور مچم حلقه شده بود و سعی داشت روی زخم و ببینه که گفتم: چیزی نیست آرشام، فقط یه خراش ِ ساده ست بعد از تصادف
یه ضربه ی کوچیک که به سرم می خوره سریع.............
یک دفعه مغزم مثل موتور شروع به کار کرد و فهمیدم که نباید از موضوع تصادفم چیزی می گفتم..
لبم و محکم گزیدم..و دیدم که دست آرشام از دور مچم شل شد..
@romangram_com