#آرشام_پارت_441
کنارم نشست و رو ارنج راستش دراز کشید..تره ای از موهام و تو دستش گرفت و ناز کرد..
--به چی خیره شدی؟..
شیطون خندیدم: به شوهرم..
سرش و اروم اروم تکون داد و بهم نزدیک تر شد: نگفتم به کی، گفتم به چی؟..
خندیدم و هیچی نگفتم..صورتش و تو قوس گردنم فرو کرد و بوسید..بوی شامپویی که به موهاش زده بود تو دماغم پیچید..بوش خوب بود....
حینی که سرش و گذشته بود رو سینه م گفت: یادمه اون موقع ها وقتی نگات به بالا تنه م می افتاد سریع می دزدیدیش..می گفتی به این
چیزا عادت نداری، یادته؟..
با لبخند سرم و تکون دادم..با پشت انگشتاش صورتم و ناز کرد..........
--یادته گفتم باید بهش عادت کنی؟..
خندیدم: یه چیزی بپوش سرما می خوری..
به پهلو خوابید ولی هنوز سرش رو سینه م بود..
کج شد و سر شونه م و بوسید: منبع گرمام همینجاست..
فقط نگاش کردم..هر دو تو سکوتی که از جانب لبامون بود ولی چشمامون کلی حرف واسه گفتن داشتن..
از رو تخت بلند شد و در حالی که می رفت سمت کمدش گفت: و اینو هم خوب یادمه که صبحونه هات و دوست داشتم..
با همون لبخند تو جام نمیخیز شدم و گفتم: الان اماده می کنم..
--عجله ندارم، برو یه دوش بگیر..
-ولی با خودم لباس نیاوردم..
به کمدش اشاره کرد..با لبخند سرم و تکون دادم..
رفتم سمت حموم و یه دوش مختصر گرفتم و اومدم بیرون....موهام خیس بود اما حال سشوار کشیدن نداشتم، با حوله بستمشون..
مجبور شدم یکی از پیراهنای آرشام و بپوشم ..یه پیراهن آستین بلند مردونه ی کرمی..انقدری بلند بود که تا یه وجب زیر باسنم می رسید..از
قصد این و انتخاب کردم تا دیگه شلوار نپوشم..
تو سالن نشسته بود، من و که دید بلند شد ..یه بلوز استین کوتاه سفید تنش بود با یه شلوار گرمکن مشکی..موهای خوش حالتش و زده بود
بالا ولی چند تار از جلو افتاده بود رو پیشونیش..
با دقت سرتا پام و از نظر گذروند..لباس تو تنم زار می زد..می دیدم می خواد بخنده ولی جلو خودش و می گرفت..
-آره بخند..شدم عین بچه هایی که هوس می کنن لباس بزرگتراشون و بپوشن..
خندید..اومدم طرفم و کمرم و بغل کرد..راه افتاد سمت آشپزخونه و گفت: ولی جدی بهت خیلی میاد..
با لبخند سرم و به شونه ش تکیه دادم..صبحونه رو حاضر کردم و کنارهم خوردیم..
که به جرات می تونم بگم بعد از این همه سال بهترین صبحونه ای بود که به عمرم می خوردم..با آرامش، در کنار کسی که با حضورش به
زندگی ِ غم زده م رنگ و بوی تازه ای بخشیده بود..
داشتم میز و جمع می کردم که گفت: راستی امیر و پری زمان جشنشون و مشخص کردن..
-جدی؟..!پس چرا پری چیزی بهم نگفت؟..
--خودمم دیروز عصر فهمیدم..اونجا که بودن شنیدم، حتما بهت میگه..
-حالا کی هست؟..
-- 2ماهه دیگه..
با لبخند سرم و تکون دادم..
چند بار رو زبونم اومد حرفی که تو دلم بود و ازش بپرسم ولی هر بار تردید افتاد به جونم..
خودشم فهمید یه چیزیم هست....ظرفا رو گذاشتم تو سینک که کنارم ایستاد و گفت: دلارام چیزی می خوای بگی؟..
حالا که خودش پیش قدم شده بود دل و زدم به دریا..
-می خواستم ازت بپرسم این مدت، منظورم به این 5سال ِ که از هم دور بودیم....چه اتفاقایی افتاد؟..یعنی راستش کلی سوال دارم که ازت
بپرسم..از شایان..ارسلان..خانواده ی امیر.......
نفس عمیق کشید و به لب کابینت تکیه داد: اگه بخوام همه رو با جزئیات برات بگم زمان می بره..یه کم بهم فرصت بده..
با لبخند کمرنگی نگام و از روش برداشتم و شیر آب و باز کردم..
اومد و کنارم ایستاد..یه کم سمتم مایل شد و اروم گفت: یه روز مو به مو همه رو واسه ت تعریف می کنم..باشه؟..
نگاش کردم..لحن و نگاهش اروم بود....با لبخند سرم و تکون دادم..
با اینکه عجله داشتم همه چیزو بدونم ولی دوست نداشتم مجبورش کنم..
*****
عصر پری همراه امیر وسایل و لباسام و اوردن..بعلاوه یه جعبه رولت شکلاتی..
ظاهرا پری هم از وجود آپارتمان آرشام بی خبر بود..
@romangram_com