#آرشام_پارت_440

--دلارام.. به همین آسونی نیست..اگه قلبم به درمان پاسخ مثبت بده امکان عمل هست..اگه وضعیتم همینطور بمونه چی؟..
-نه آرشام..همین که به زندگیت امید داری یعنی نصف راه و رفتی..بقیه ش دست خداست..اگه ما الان کنار همیم اونم بعد از این همه سال و
بعد از این همه مشکلات، فقط به خاطر اینه که خدا دوسمون داشت....حالا که اینجا رسیدیم داریم امتحان پس میدیم..همه ی عاشقا بالاخره
یه روز مورد آزمایش قرار می گیرن و مهم اینه که همو تنها نذارن..........
سرم و بلند کردم و با صورت خیس نگاش کردم........
-یادته؟..قبل از خداحافظی تو خونه ی عمومحمد و بی بی بهم چی گفتی؟..گفتی هر چیزی بهایی داره، بهای خوشبختی رو هم باید
بپردازیم....الانم داریم همینکارو می کنیم.. 5سال انتظار کشیدیم و بالاخره همدیگه رو پیدا کردیم..من این 5سال دوری رو میذارم پای
امتحانی که خدا خواست ازم بگیره تا بفهمه تا چه حد صبور وعاشقم....تو الان میگی داری مجازات میشی و این درد تقاص کارای گذشته ت ِ ،
ولی نیست..آرشام خدا اگه قرار بود تقاص چیزی رو ازت پس بگیره توی این 5سال اینکارو کرده..ولی حالا می خواد بهت یه زندگی ِ دوباره
بده..این بیماری اخر این قصه رو رقم نمی زنه ارشام..
سرم و به سینه ش گرفت و روی موهام و بوسید..
--اینجوری که حرف می زنی یه کمم به فکر قلب ِ من باش..جنبه نداره..
میون اشک لبخند زدم..اروم و مردونه خندید..
--قول میدی بمونی؟..
-قول میدم..
--قول میدی تا اخرش تنهام نذاری؟..
-قول میدم..
--قول میدی پرستارم باشی؟..
خندیدم: قول میدم..
خندید: منم قول میدم..
سرم و بلند کردم..نگام که تو چشمای خندونش افتاد طاقت نیاوردم و زیر چونه ش و بوسیدم..
-چه قولی؟..
تو چشمام نگاه کرد..لباش و اورد جلو .. چشمام و بستم..پشت پلکام و بوسید و قبل از اینکه بازشون کنم صداش و شنیدم: زندگی رو به
هردومون برمی گردونم..
خندیدم..نگاش کردم..چشماش و خمار کرد و با یه لحن ِخاص، اروم گفت: پاشو بریم تو اتاق..
لبخندم و خوردم و با تعجب نگاش کردم..با لبخند گفت: نترس، اینبار سعی می کنم زیاد هیجان زده نشم..
با لبخند چپ چپ نگاش کردم..گونه م و بوسید و تو گوشم گفت: می دونی چقدر حسرت این لحظه ها رو کشیدم؟..که بازم تو رو کنار خودم
داشته باشم و هر شب اخرین صحنه پیش چشمام نگاهه خاکستری و شیطون تو باشه....دلارام من همچین ادمی نبودم..یه روزی بود که حتی
نمی دونستم احساس چیه؟..
با شیطنت که حالا نفسام تندتر شده بود زیر گوشش گفتم: الان چی؟..
آروم ولی جدی از جاش بلند شد و دستم و گرفت...........
--می تونی خودت ببینی..
خندیدم..دستش و دور کمرم حلقه کرد..داشت می رفت سمت همون راهرو..که بعد فهمیدم اتاقا اونجان..
3تا اتاق..که اتاق آرشام، یا بهتره بگم همون اتاق خوابمون، از اون 2تا بزرگ تر بود..یه تخت دو نفره که رنگ بندیش طلایی و مشکی و سفید
بود همرنگ پرده ها ..و یه تخت دو نفره ی سلطنتی که با میز آینه و عسلی و کمد ست ِ طلایی بود..
خونه 2تا سرویس بهداشتی داشت..یکی تو اتاق خواب ما و یکی هم تو راهرو قسمت ورودی....
*******************************
از صدای دوش آب، اروم لای پلکام و باز کردم..قبل از اینکه اطرافم ونگاه کنم به چشمام دست کشیدم..
تو جام نیمخیز شدم ..یه نگاه به خودم و یه نگاهه کوتاه به اتاق انداختم..تنم ب*ر*ه*ن*ه بود و ملحفه از روم کنار رفته بود..اروم کشیدمش رو
خودم و بالای سینه هام نگه داشتم..لباسام افتاده بود پایین تخت..با یاداوری اتفاقات دیشب لبخند زدم..
صدای قفل در حموم و شنیدم..تو جام دراز کشیدم و نگام و دوختم به در که آرشام اهسته بازش کرد و اومد تو اتاق..
یه حوله ی سفید دور بدنش پیچیده بود ولی بالاتنه ش ل*خ*ت بود..یه حوله ی کوچیک هم انداخته بود رو موهاش..
با یه حض خاصی زل زده بودم بهش ..اول متوجه نشد بیدارم، حوله رو که از رو سرش برداشت و رفت سمت آینه از تو اینه که رو به روی تخت
بود نگاش افتاد به من..
با لبخند گفتم: صبح بخیر..
با همون لبخندی که دلم واسه ش ضعف می رفت، در حالی که می اومد سمتم گفت: صبح تو هم بخیر..خیلی وقته بیدار شدی؟..
-نه، همین الان..
نگام و رو بالا تنه ش و سینه های عضلانیش چرخوندم و تو چشماش زل زدم که دیدم یه تای ابروش و داده بالا و مرموز داره نگام می کنه..

@romangram_com