#آرشام_پارت_439

به خاطر گرمای اغوشش و بدتر از اون جمله ای که به زبون اورد احساس کرختی بهم دست داد..یه جورایی داشتم وا می دادم..ولی هنوز زود
بود..
دستام و گذاشتم تخت سینه ش و اروم گفتم: نکن..
صداش رگه ای از خنده داشت..
--هنوز که کاری نکردم..
گوشه ی لبم و گزیدم..نگاش چرخید رو لبام..سریع ولشون کردم و صورتم و برگردوندم ولی از اونجایی که زورم بهش نمی رسید و موهام تو
دستش بود بدون اینکه دردم بگیره تو یه حرکت صورتم و خم کرد سمت خودش..و چیزی نمونده بود لبام لباش و لمس کنه که سرم و تو یه
میلیمتری صورتش نگه داشت..
از زور هیجان نفس نفس می زدم..مجبور شدم نگاش کنم..به اون یه جفت چشم سیاه که وجودم و تو خودش حل می کرد..
نگاش کامل یه دور تو صورتم چرخید و تو همون حالت زمزمه کرد: وقتی اومدم ببرمت..وقتی میگم زندگیمی..وقتی میگم صدای نفسات بهم
جون میده و می خوام هر لحظه شاهدشون باشم، اینا یعنی چی؟..
سکوت کردم..نگاهش و محو چشمام کرد و گفت: دلم واسه گربه ی وحشیم تنگ شده بود..همونی که با نگاهه بی پرواش دل یه ادم سنگی رو
اب کرد.........
لباش و چسبوند به چونم و چشمام خود به خود بسته شد...............
--وقتی می خوام برگردی یعنی قبول کردم از نو شروع کنم..با تو..تو یه خونه ی جدید، با یه دنیای جدید..به دور از خاطرات تلخ گذشته.......
ریز چونه م و گاز گرفت..داشتم از حال می رفتم..خدایا.........
--تو، قانون سفت و سخت ارشام و شکستی..دلارام تو من و به خودم برگردوندی...........
داشتم دیوونه می شدم..انقدری نفسام داغ و تند شده بود که تو گلومم علاوه بر لبام احساس خشکی می کردم....سرم و کشید عقب و تو
چشمام نگاه کرد..هر دو با نگاهی مخمور و پر از خواهش....
دستام و که رو سینه ش بود حرکت دادم اوردم بالا و رو شونه هاش گذاشتم..این فاصله ی کم ....هیچ حد و مرزی بینمون نبود....فقط
نگاههامون..لبا و حرارت دلامون..هر لحظه بیشتر اوج می گرفت....
و با زمزمه ی آخر آرشام، دیگه چیزی نمونده بود قلبم خودش و تیکه تیکه کنه و از سینه م بزنه بیرون...........
--دلم برات تنگ شده بود دلارام....
و یه مکث کوتاه .....با عطش سرم و کج کرد و لباش و به لبام فشار داد..نفس تو سینه م حبس شد..
دستام و اوردم پایین تا رو سینه ش..قلبش به قدری محکم می کوبید که یه لحظه ترسیدم..با اینکه چشمام خمار شده بود ولی نگاش
کردم..چشماش و بسته بود..
تو بغلش محکم نگهم داشت و خوابوندم رو کاناپه .. روم خیمه زده بود و داشت با ولع لبام و می بوسید که یه لحظه از حرکت ایستاد....
لباش که از لبام کنده شد نگاش کردم..صورتش از درد جمع شد..تنش می لرزید..با درد از روم بلند شد و پایین پام، رو زمین زانو زد..دستش رو
قفسه ی سینه ش بود و رو به زمین خم شده بود..
با ترس کنارش زانو زدم و چندبار صداش زدم ولی اون زیر لب فقط ناله می کرد..صورتش و نمی دیدم..
با ناله ی بلندی که کرد ترسم بیشتر شد دستش و لب کاناپه گرفت و شنیدم که با خس خس گفت: ق..قرص..قرصا..........
*****
مغزم که تا اون موقع از سرما و وحشت قفل کرده بود به کار افتاد و دستم و تو جیب شلوارش فرو بردم....لعنتی پس کجاست؟..گریه م گرفته
بود.. دست و پام و گم کرده بودم..
تو جیب سمت چپش بود..قوطی رو بیرون اوردم و یکی از توش برداشتم..ازش خواستم دهنش و باز کنه..
به زور لباش و از هم باز کردم و قرص و گذاشتم زیر زبونش....قوطی قرصاش و گذاشتم رو کاناپه و صورتش و نوازش کردم..خیس عرق بود..از
سرمای بدنش حالم بدتر شد....
کم کم رنگ به صورتش برگشت ولی هنوز تنش یه کم سرد بود..با صدایی که از بغض خفه بود گفتم: آرشام خوبی؟..درد نداری؟..
با بی حالی سرش و تکون داد و خواست لبخند بزنه ولی از درد لباش جمع شد..با اون حال صداش جوری بود که نشون بده حالش بهتره و می
دونستم اینجوری می خواد حواس منو پرت کنه تا از نگرانی در بیام..
ولی من همه ی هوش و حواسم به صورت رنگ پریده و چشمای سرخش بود..
بریده بریده گفت: اون شب..تو کلبه..وقتی باهم بودیم..خیلی جلوی خودم و گرفتم..تا تو..چیزی نفهمی......
به سرفه افتاد ..پشتش و ماساژ دادم..یه کم بهتر شد و با یه نفس عمیق ادامه داد: ولی.. وقتی از کلبه رفتی بیرون..دیگه نتونستم..خودم و
رسوندم لا به لای درختا........
تو چشمای خیسم نگاه کرد .. با لبخندی که درد و غم ِ تو سینه ش و فریاد می زد گفت: از یه رابطه که جزوی از زندگی ِ هر زن و شوهری ِ
محرومم..چطور می خوای کنارم بمونی؟..
اشک می ریختم اما نه با صدای بلند..ساکت و اروم..خزیدم تو بغلش و سرم و گذاشتم روسینه ش..
-تو خوب میشی آرشام..فقط باید عمل کنی تا.......

@romangram_com