#آرشام_پارت_438
جدی تر از قبل سرم و انداختم بالا و تو چشماش زل زدم: در غیراینصورت همینجا می مونم و تا وقتی هم راضی نشی که از دید مثبت به
زندگیت نگاه کنی هیچ وقت..........
پرید وسط حرفم و با خشم بازوهام و گرفت: حق نداری حرف از جدایی بزنی......و بلندتر گفت: فهمیدی؟..
تنم از صدای بلندش لرزید ولی خودم و نباختم: من جدی گفتم..
دستم و ول کرد و با 2تا قدم بلند خودش و رسوند به تختم و مانتو و شالم و برداشت ..شال و انداخت رو موهام ..مات و مبهوت داشتم به
حرکاتش نگاه می کردم که دستم کشیده شد سمت در....
-صبر کن ارشام..آرشام با تو َ م....آرشام..داری چکار می کنی؟..
بی بی با تعجب از تو درگاهه اشپزخونه به ما نگاه می کرد..
بی بی _ چی شده؟....رو به ارشام که داشت از تو جاکفشی کفشام و می اورد بیرون گفت: پسرم چرا.......
و قبل از اینکه جمله ش کامل بشه ارشام که کفشای من تو دستش بود سرش و بلند کرد و گفت: بی بی، به پری بگو لوازم دلارام و جمع کنه
فردا یکی رو می فرستم بیاد ببره..
بی بی با تعجب به من نگاه کرد....منم که از حرکات تند و عصبی آرشام به جای اینکه ناراحت بشم برعکس خنده م گرفته بود شونه م و
انداختم بالا....
این رفتارا از جانب آرشام جای تعجب نداشت..چون می شناختمش و می دونستم اگه به میلش کاری رو انجام ندم به زور متوصل میشه..
مانتوم و اروم داد دستم ..خودم و جلوش ناراحت و گرفته نشون دادم..قبل از اینکه از در برم بیرون رو به بی بی گفتم: بی بی قربونت برم شب
اینجا تنها نمون برو پیش لیلی جون.....
با لبخند اومد سمتم..
از در بیرون و نگاه کردم، داشت می رفت سمت ماشینش..
بی بی _ دخترم الهی همیشه تو زندگیت خوشبخت و خوشحال باشی..داری میری خونه ی شوهرت؟..
به روش لبخند زدم و سرم و تکون دادم..صورتم و با مهربونی بوسید..نرم گونه ش و بوسیدم..اشک تو چشماش جمع شده بود..
قبل از اینکه خودمم احساساتی بشم ازش خداحافظی کردم و رفتم سمت ارشام که تو ماشین نشسته بود و اینطرف و نگاه می کرد..
همونطور که می رفتم سمتش سرم و زیر انداختم و اخمام و کشیدم تو هم....
بالاخره من تو رو راضی می کنم..گرچه یه حدسایی می زنم..
************************
اسانسور طبقه ی دهم ایستاد و آرشام دستش و گذاشت پشت کمرم..جلوی یه در قهوه ای سوخته ایستاد و کلیدش و تو قفل چرخوند..
خیلی به خودم فشار اوردم که چیزی نپرسم؟..مطمئنا اینجا خونه ی خودشه ولی کنجکاوی بدجور بهم فشار اورده بود..
درو باز کرد و دستش و گذاشت پشتم ..اروم رفتم تو..همه جا تاریک بود که ارشام کلید برق و زد..نور اطراف و روشن کرد..
و اولین چیزی که چشمم بهش افتاد یه سالن نسبتا بزرگ با 2دست مبل و صندلی سلطنتی شیک طلایی ..و یه پنجره ی بزرگ سمت راستم
که توسط پرده ای از جنس حریرسفید ..و ساتن زرشکی و طلایی پوشیده شده بود..
و سمت چپ یه آشپزخونه ی نقلی و اپن که سرویس داخلش متشکل از رنگ های زرشکی و سفید بود..و رو به رو یه راهروی کوچیک که
حدس می زدم اتاقا اونجا باشن..
گرمای دستش و رو کمرم حس کردم..محسوس خودم و کشیدم کنار و رفتم گوشه ی کاناپه نشستم.. و از پشت سر صدای نفسای عمیق و
محکمش و شنیدم..داشت حرص می خورد..
اومد کنارم ایستاد نگاهش رو من بود و نگاهه من به میز وسط سالن..
--روزه ی سکوت گرفتی؟..از تو ماشین تا اینجا یه کلمه هم حرف نزدی.. 2ساعته منتظرم بپرسی داریم کجا می ریم اما تو........
و با یه نفس عمیق اومد و اروم کنارم رو دسته ی کاناپه نشست..بلند شدم و خواستم از کنارش رد شم که مچ دستم و گرفت و نگهم
داشت..صورتم و با اخم جمع کردم..حسابی از دستش دلخور بودم..
-آرشام ول کن دستم و..
خندید..
--روزه ت و شکستی؟..
نزدیک بود لبخند بزنم که صورتم و برگردوندم و گفتم: حوصله ندارم..
دستم و کشید و چون خودم و شل گرفته بودم افتادم رو پاش..خودش و سُر داد رو کاناپه و منو تو بغلش گرفت..هر کار کردم بلند شم نذاشت،
با هر دو دستش قفلم کرده بود..
صدام با اینکه عصبی بود ولی از اونجایی که تو بغلش بودم کمی ناز هم چاشنیش شده بود..
-آرشــام..
یه دستش و اورد بالا و با یه حرکت شال و از رو سرم برداشت..پنجه هاش و تو موهام فرو برد و سرم و کج کرد سمت خودش اما از نیمرخ،
چون نگاش نمی کردم..
زیر گردنم نفس کشید و ریز گفت: جانــم..
@romangram_com