#آرشام_پارت_437

رفتم تو اتاق و درو بستم..
حالا از زور استرس نمی دونستم باید چکار کنم....بشینم....!پاشم....!راه برم....!.
به کل حواسم پرت بود....
دوست داشتم اون بیاد سمتم..این همه مدت من دنبال اون بودم حالا نوبتی هم که باشه نوبت آرشام.. ِ
صدای در خونه رو شنیدم و بعد هم سلام و احوال پرسی آرشام با بی بی..
بی بی _ خیلی خوش اومدی پسرم..
و بعد از چند لحظه صدای آرشام که گفت: دلارام کجاست؟..
بی بی _ تو اتاقش ِ .. اینطرف....
قلبم تو دهنم می زد..دست و پام سر شده بود..هیجانم هر لحظه بیشتر می شد....
2تا تقه به در خورد و قبل از اینکه اجازه بدم درو باز کرد و اومد تو..
رو تخت نشسته بودم که وقتی لای در دیدمش اروم بلند شدم..سعی کردم خودم و دستپاچه نشون ندم..
با لبخند نگاش کردم: سلام..
اومد تو و درو پشت سرش بست..چند قدم اومد جلو..صاف تو چشمام زل زده بود..
خیلی کوتاه و اروم جوابم و داد: سلام......
هول شده بودم..دست خودم نبود..حضورش اینطور ناگهانی و غیرمنتظره اونم تو اتاقم شوکه م کرده بود..
به تخت اشاره کردم: چرا وایسادی؟بشین..
سرش و تکون داد و اروم اومد طرفم..نگاهش و از روم برداشت و نشست رو تخت....کنارش با فاصله نشستم..
کوبش قلبم و شدید حس می کردم..خیلی دوست داشتم علت اومدنش به اینجا رو بدونم..انگار از تو چشمام حرف دلم و خوند..
که لبخند زد و به کمد لباسام اشاره کرد: حاضر شو بریم..
با تعجب گفتم: کجا؟!..
دستش و سمتم گرفت..نگام و از تو چشماش گرفتم و به دستش دوختم..دید حرکتی نمی کنم کمی نزدیکم شد و دستم و گرفت..
حلقه ی توی انگشتم و لمس کرد..نگاش به حلقه م بود که گفت: این چرا تو دستته؟..
یه لحظه از سوالش شوکه شدم..
--چی؟!..
دستم و اورد بالا..با شصتش اروم حلقه رو نوازش کرد..
--این حلقه رو واسه چی نگه داشتی؟..
مکث کردم و گفتم: خب..خب چون........
--متاهلی......
سرم و تکون دادم....
دستم و تو هر دو دستش گرفت و خیره تو چشمام گفت: و یه زن متاهل مگه نباید کنار شوهرش باشه؟..
منگ از جملاتی که به زبون می اورد سرم و تکون دادم و گفتم: آرشام منظورت از این حرفا چیه؟!..
خندید..و چال خوشگلی که افتاد رو گونه ش..نگام به چالش بود که خم شد رو صورتم..نرم گونه م و بوسید..دلم ضعف رفت..
کنار صورتم زمزمه کرد: دیگه نمی خوام ازم دور باشی..باید هر ثانیه، هر دقیقه کنارم احساست کنم.........دستم و گرم نوازش کرد و نفسای
ملتهبش و لا به لای موهام فرستاد........اومدم زندگیم و با خودم ببرم..بهونه م میذاره؟..
ریز خندیدم..با حرارت لاله ی گوشم و بوسید..آهسته سرش و برد عقب و نگام کرد..سرش و به حالت سوالی تکون داد که یعنی آره؟..و من با
لبخند چشمام و بستم وباز کردم....لبخند زد.......
-قول میدی که به درمانت ادامه بدی؟..
سکوت کرد و اون لبخند که حالا ردی ازش مونده بود..
--برو حاضر شو..
جدی گفتم: اول باید بهم قول بدی..
از جاش بلند شد و رفت سمت کمدم..با یه حرکت درش و باز کرد و یه مانتوی سبز و شال سفید در اورد و اومد طرفم..
گذاشتشون کنارم و بدون اینکه نگام کنه اروم گفت: بیرون منتظرم......
پشتش و بهم کرد و داشت می رفت سمت در که صداش زدم..ایستاد ولی برنگشت..تو موهاش دست کشید و پشت گردنش و ماساژ داد..
از رو تخت بلند شدم و پشت سرش ایستادم..آروم برگشت و نگام کرد..
-نکنه هنوز تصمیمت و نگرفتی؟..
--بعدا درموردش حرف می زنیم..
-نه..هر چی که هست همین الان باید تکلیفش مشخص بشه..اگه به سلامتیت اهمیت میدی من حاضرم برگردم پیشت در غیراینصورت......
ساکت شدم که ابروهاش و انداخت بالا و چشماش و خمار کرد: بگو..ادامه ش............

@romangram_com