#آرشام_پارت_436

اروم برگشت و نگام کرد..رو لباش لبخند و تو چشماش برق تعجب و دیدم..
لباش چند بار باز و بسته شد ولی اون چیزی که می خواست بگه رو به زبون نیاورد..
--چیزی می خوای بگی؟..
نفسش و با خنده بیرون داد..تو چشماش اشک حلقه بسته بود ولی سعی می کرد با لبخند عکس ِ اونو نشون بده..
رفت سمت در..ولی قبل از اینکه بازش کنه برگشت و نگام کرد..نگاهش هنوز شیطون و خواستنی بود..
--هر وقت تو بهم گفتی که چی می خواستی بگی، منم همون حرفی که تو دلم هست و بهت می زنم....اهان راستی........
منتظر با لبخند نگاش کردم که گفت: حلقه ت و که انداختم تو اتیش لا به لای هیزما از بین رفت ولی جای اون برات این گردنبند و اوردم
که.....
مکث کرد..نگاهش و چند لحظه از رو صورتم برداشت و باز بهم زل زد..ولی اینبار ارومتر گفت: اگه نخواستیش بهم برش گردون..اون موقع می
فهمم که.. برات اهمیت ندارم....
لبخندی تلخ چاشنی نگاه گرفته ش کرد و از در بیرون رفت..
پلاک تو دستم بود..لمسش کردم..دیگه سرد نبود......
******************************
«دلارام»
از ساعت 3تا الان که 9شب ِ دارم کف اتاقم و با قدمام متر می کنم..
یه لحظه اروم و قرار نداشتم..
از وقتی دیدمش و باهاش حرف زدم این حال بهم دست داده بود و تا الان که یا کنار پنجره م یا دارم راه میرم و فکر می کنم..
با توپ پر رفتم پیشش تا داد بزنم و هر چی عقده تو دلم تلنبار شده بود و سرش خالی کنم اما وقتی توی اون وضعیت دیدمش......
پــــوف، نفسم و دادم بیرون و تره ای از موهام که افتاده بود تو صورتم و بردم پشت گوشم....
پس ارشام داره خودش و مجازات می کنه..به خاطر گذشته و کارایی که انجام داده خودش رو محکوم به قصاص می دونه..
ولی این درست نیست..خارج از قانون انسانی، قانون خداوند حرف اول و می زنه..خدا به قدری بزرگ و بخشنده ست که اگه بنده ی خاطیش از
گناهانش پشیمون باشه راهه توبه رو پیش روش باز می کنه..
آرشام با عدالت حقیقی باید به اطرافش نگاه می کرد..در اینصورت به زندگیش امیدوار می شد و منم همین و می خواستم......
خدا،خدا می کردم حرفام روش تاثیر گذاشته باشه....
صدای اس ام اس گوشم بلند شد..تو کیفم بود، تند اوردمش بیرون..
یه شماره ی ناشناس!..
با این حال بازش کردم..
«در و باز کن..»
و صدای دوتا بوق پشت سرهم از بیرون..
تعجبم هر لحظه داشت بیشتر می شد..
«شما؟»!..
و طولی نکشید که رو گوشیم زنگ زد..دستام لرزید..اب دهنم و قورت دادم و دکمه ی برقراری تماس و زدم..
همین که گذاشتم کنار گوشم صداش و شنیدم: تا 3می شمرم، اگه باز نکنی باید خسارت این درو از جیب خودت بدی گربه ی وحشی....
با ذوقی که نشست تو دلم گفتم: آرشـــام!!....
-- 1....2..........
نفهمیدم چطوری خودم و رسوندم به ایفن و دکمه رو زدم و بعدشم از زور هیجان دستم و گذاشته بودم رو قفسه ی سینه م و نفس نفس می
زدم..
بی بی _ ای وای دختر چرا همچین می کنی زهرترک شدم....
تازه حواسم جمع صورت رنگ پریده ی بی بی شد که وسط هال وایساده بود و تو همون حالت میل بافتی و کامواشم دستش بود..
-ببخشید بی بی حواسم نبود که شما......
و صدای بوق ماشین آرشام تو حیاط ویلا باعث شد رو لبام لبخند بشینه و چشمای بی بی به خاطر لبخند بی موقعم و صدای بوق ماشین، رنگ
تعجب به خودش بگیره..
*****
خواستم در و باز کنم ولی واسه چند ثانیه دستم رو دستگیره موند و بعدم ولش کردم..
برگشتم و با یه مکث کوتاه رفتم سمت اتاقم و رو به بی بی که از کارای من گیج شده بود گفتم: بی بی ارشام داره میاد اینجا من تو اتاقمم،
باشه؟..
اسم آرشام و که اوردم لباش به لبخند ازهم باز شد..
--باشه دخترم..

@romangram_com