#آرشام_پارت_435
با حرص بغلش کردم و به خودم فشارش دادم: نگو..دیگه هیچی نگو....بس ِ دلارام داغونم..با حرفات اتیشم نزن دختر....
تو اغوشم اشک می ریخت و بازتابش سوزشی بود که تو چشمام احساس کردم..قلبم تو سینه بی قراری می کرد..سرش رو سینه م بود..شاهد
ضربان بلند و محکمش بود..
با غم خندیدم..
-صداش ومی شنوی؟..با هر تپش داره هشدار میده..این قلب با قلبای دیگه فرق می کنه دلارام امید زندگی نمیده، نوید مرگم و میده....
با خشونت خاصی رو موهاش و بوسیدم و چشمام و بستم..یه قطره اشک خودسرانه از گوشه ی چشمم چکید رو موهای نرم و
ابریشمیش..........صدام می لرزید، جسم نحیف اون هم تو اغوش من......
--میگه خودخواه نباش..میگه یه عمر خودت و دست بالا گرفتی حالا داری تقاصش و پس میدی..دلارام من دارم مجازات میشم چرا می خوای
جلوش و بگیری؟..عاقبت ادمایی مثل من همینه..خیلیا با ه*و*س زندگی می کنن و بدون مجازات چادر سیاه مرگ رو سرشون کشیده میشه..و
یه عده هم مثل من محکوم به مجازات میشن..اونم توی همین دنیا.........
از تو بغلم اومد بیرون..با بغض سرش و تکون داد و صورتم و تو دستاش قاب گرفت..
--نه اینا هیچ کدوم حقیقت نداره..تو مگه چکار کردی که خدا بخواد اینجوری مجازاتت کنه؟....
دستاش و اوردم پایین و نگام و ازش گرفتم تا شاهد چشمای طغیانگرم نباشه..
-من ادم بده ی این قصه م دلارام..قصه ی زندگی آرشام بالاخره یه روز و یه جایی باید تموم بشه..
بازوم و گرفت..
با صدای بلند ازم می خواست حرفاش و بشنوم..
--تو ادم بده نیستی..تو نمی تونی بد باشی..تو هم مثل من بازیچه ی حوادث تلخ سرنوشتت شدی..چرا به همه چیز از دید منفی نگاه می
کنی؟....
گریه می کرد..صداش پر شده از بغض.........
--چرا به جای اینکه بگی دارم تقاص پس میدم نمیگی خدا می خواد راهی رو نشونم بده که بتونم زندگی ِدوباره ای رو شروع کنم؟..ارشام ما با
هم و کنار هم اینده مون و می سازیم..بعد از این تولد دوباره، خدا انقدر بزرگ و بخشنده هست که به بنده هاش شانس دوباره زیستن و بده
اونم در کنار کسایی که دوسش دارن....
انقدر بی تابی کرد که مجبور شدم نگاش کنم............
--اون موقع که از دنیا و زندگی بریده بودی احساس تنهایی می کردی ولی الان خیلی ها هستن که نگاه پر از التماسشون به تو و تصمیم ِ تو ِ
که قلبای مهربونشون و باور کنی..آرشام به خاطر من....مگه نمیگی من بهونه ی زندگیتم؟..پس به زندگیت فکر کن، به بهونه ت....اگه خدایی
نکرده تو چیزیت بشه من دیگه یه لحظه هم حاضر نیستم رنگ این دنیا رو ببینم.........
نگاهه تندم و که دید ساکت شد......لبخند زد..میون اون همه اشک..
پیش خودم برای هزارمین بار تکرار کردم که «من چقدر این دختر و می خوام..»با همین نگاهی که هم می تونست وحشی باشه و هم..آرامش
دهنده ی قلب بیمار یه عاشق.........
خیره تو چشمام نزدیکم شد..اون چشمای نمناک و که حالا کمی هم خمار شده بود..
--آرشام..زندگی و به هردومون بر می گردونی؟..
سکوت کردم....نزدیک تر شد..دستش و اورد بالا و فکر کردم می خواد دور گردنم حلقه کنه ولی....
سردی زنجیری که گردن تبدارم و لمس کرد من و به خودم اورد..
دلارام کامل تو بغلم بود و سرش و خم کرده بود رو شونه م تا قفل گردنبند و ببنده....و دوباره بوی عطرش..ناخداگاه زیرگردنش و بوسیدم..ریز
خندید و دستش و اورد پایین..پلاک و تو دستم گرفتم..ولی تو چشمای اون زل زده بودم..
-نمی خوای نگاش کنی؟..
--ندیده هم می شناسمش..
-هنوزم می خوای طلاقم بدی؟..
اخم کردم....خندید..
-پس نمی خوای؟..
فقط نگاش کردم..با همون اخم کمرنگ بین ابروهام..
از رو تخت بلند شد..خواست شالش و برداره که قبل از اون برش داشتم....
--کجا؟..
با لبخندی که قلبم و زیر و رو می کرد شال و اروم از تو دستام بیرون کشید و گفت: خونه.........
شال و انداخت رو سرش..لبام و از هم باز کردم تا یه چیزی بگم.. ولی سکوت کردم..
که با شیطنت ابروش و انداخت بالا و به چشمای خیسش دست کشید..بعد از اون نگام کرد و گفت: چیزی می خوای بگی؟..
جوابش فقط سکوتم بود..با همون لبخند کمرنگ رو لباش برگشت و خواست بره سمت در که نگاش به تصویر روی دیوار افتاد..خشکش زد..نیم
رخش سمت من بود و نگاهه من بین تصویر نقاشی شده و صورت مبهوتش می چرخید..
@romangram_com