#آرشام_پارت_434

و با لحنی پر از تحکم..
-واسه چی گریه می کنی؟..
دستم و از رو گونه ش برداشت و لبای داغ و لرزونش و گذاشت کف دستم و..نرم بوسید....دلم ضعف همین یه بوسه رو داشت..
دستم زیر بارش اشک های کسی که چشماش اسمون شبای تنهاییم بود خیس شد..
بیشتر از اون طاقت نیاوردم..
می دونستم همه چیز و فهمیده..حضورش اینجا و این نگاهه غمگین و گرفته، حرفای نگفته ی دلش و با هرقطره از اون چشمای پاک و
معصومش تو صورتم فریاد می زد..
کشیدمش سمت خودم..سرش و گذاشت رو سینه م....دلم به همین راضی نشد..شالش و برداشتم .. تره ای از موهای خوش رنگش و تو دستم
گرفتم و نفس عمیق کشیدم..چشمام خود به خود بسته شد..
دیگه دردی رو احساس نمی کردم..انگار که هیچ وقت نبود..با اون گرما از دنیای پر از سیاهی کشیده شدم تو دنیایی که مملو از نور و ارامش
بود..
آرامش ِ من کنارمه.. همه ی زندگیم با فاصله ی کمی از من سرش و گذاشته رو سینه م..تپش های قلب بیمارم با نبض زندگیم عجین
شده....دارم نفس می کشم..دلارام منو به یه دنیای دیگه برگردوند..
سرش و نرم بلند کرد..صورتش خیس بود ولی دیگه گریه نمی کرد..لبای خوشگلش به لبخندی دلنشین از هم باز شد..
نگام بسته به چشمایی شد که دلتنگشون بودم..
دستش تو دستم ِ و از دوریش می ترسم....
-دلارام..
--آرشام من..
مهر سکوت رو لبامون نشست....
جدایی..ترس و ناامیدی..غم و دودلی .. تو یک لحظه با هم به سمتم هجوم اوردن..
جدایی و ترس به خاطر زندگیم..
ناامید از نبودن حیات..
دودلیم بابت از دست دادن ِ ........... نگام تو چشماش خیره بود..اره دو دلم..می ترسم از دستش بدم....ولی..
مجبورم..
دلارام نباید به پای گناهان ِ من بسوزه....چشماش پر از امید ِ پر از امید به زندگی..
نمیذارم نابود بشه..
خودم تو این اتیش خاکستر میشم، اما نمیذارم خاکستر ِ چشمای بهونه م سرد بشه..
ازم فاصله گرفت..تره ی موهاش از دستم رها شد....
فهمیده بود..پی به راز چشمام برد..
--چرا بهم چیزی نگفتی؟..چرا به جای اینکه بذاری کنارت باشم خواستی من و از خودت دور کنی؟....
مکث کرد........یعنی تا این حد واسه ت بی ارزشـ.........
-دلارام........
ساکت شد..چشماش می رفت که بارونی بشه..
-کی بهت گفت؟..
--چه اهمیتی داره؟..مهم اینه که الان همه چیز و می دونم..مهم اینه که تو بازم خواستی تو زندگیت با غرور تصمیم بگیری..الان تنها چیزی
که اهمیت داره اینه که تو با خودخواهی ِ تمام به جای من تصمیم گرفتی....چرا آرشام؟..تو فک می کنی من اینجوری خوشحالم؟..فک کردی با
این کارت من و مجاب به زندگی می کنی؟..
اروم تو جام نشستم..صدام گرفته بود، اما مصمم..
-دلارام من جای تو تصمیم نگرفتم..من به خاطر خودم اینکار و کردم..
تعجب و تو چشماش دیدم..به بالای تخت تکیه دادم و با لبخندی از روی درد نگاش کردم..
-تو جزوی از زندگی ِ منی..جزوی از گذشته،حال و.......تو بهونه ای واسه من دلارام..واسه اینکه خودخواهانه تصمیم نگیرم..برای اولین بار تو
زندگیم بشم همونی که بودم..دلارام تو واسه من بی ارزش نیستی تو از وجودمی....
چونه ی ظریفش با بغض لرزید..اومد سمتم و قبل از اینکه به خودم بیام تو اغوشم فرو رفت..
با لحنی پر گلایه گفت: من زندگیت نیستم، وگرنه ترکم نمی کردی..من واسه تو بهونه نیستم وگرنه به خاطر منم که شده به سلامتیت اهمیت
می دادی...
با هق هق خودش وسفت تو بغلم فشار داد و گفت: من از وجودت نیستم لعنتی....
پیراهنم و چنگ زد..........من هیچی نیستم..انقدری که.........
سرش و بلند کرد و با گریه تو چشمام زل زد........انقدری وجودم ناچیز ِ که شوهرم نتونست دردش و بهم بگه..من............

@romangram_com