#آرشام_پارت_433
و باز اون صدای لعنتی: تو محکوم به عذابی....داد زدم: دست از سرم بردار لعنتی....
قلبم تیر کشید..دستم رو قفسه ی سینه م مشت شد..ناخواسته پایین تخت زانو زدم..به سرفه افتادم..پیشونی ِخیس از عرقم و به مچ دستم تکیه
دادم..سعی کردم نفس عمیق بکشم..
چقدر سخت بود....واسه بلعیدن ذره ای اکسیژن دهنم و مثل ماهی ی که از اب افتاده بیرون باز و بسته می کردم....یه درد بد..یه درد سرد و
نفرت انگیز..
دستم بی اختیار رفت سمت جیبم و قوطی قرصام و بیرون اوردم..درش و باز کردم اما دستام می لرزید.. قوطی از دستم افتاد رو زمین و قرصای
داخلش هر کدوم یه طرف افتاد..مثل دونه های تسبیحی که توسط رشته ای کنار هم قرار بگیرن و با پاره شدن اون یه رشته نخ، همه شون
سرگردون و فریادکشان یه طرف بیافتن..
چشمام از حد معمول بازتر شده بود و قفسه ی سینه م خس خس می کرد..
خواستم خم شم سمت یکی از قرصا که کمی دورتر از من افتاده بود کنار تخت....نتونستم..با همون یه حرکت کوچیک حس کردم علاوه بر
تشدید ضربان قلبم، قفسه ی سینه م منقبض شد..
به پشت افتادم رو زمین..هیچ صدایی جز سوت ممتد نمی شنیدم....سرم در حال انفجار بود ..لبام خشک شده بود و می سوخت..هنوز واسه
نفس کشیدن تلاش می کردم اما....به جای نفس مرگ و به ریه می کشیدم..داشت وجودم و پر می کرد..رنگ تیره و هرم سردش و احساس می
کردم..
یه قطره اشک با درد از گوشه ی چشمم چکید، در حالی که نگام به سقف سفید اتاق بود و دستام مشت شده روی سینه م....
یکی کنارم نشست..انگار که داشت صدام می زد....نمی شنیدم..صداش محو بود..تصویرش پشت پرده ای از اشک تار بود..
سرم از زمین کنده شد..حسش کردم..گرمایی که تن یخ زده م رو احاطه کرد اما هنوز انجماد و احساس می کردم..بی حرکت و سرد بودم....
خواست لبام و از هم باز کنه..اما فکم قفل شده بود..
صدای گریه...اره..داشتم می شنیدم اما....
دهنم و باز کرد..فکم درد گرفت..قرص و گذاشت زیر زبونم....سرم و تو یه جای گرم حس کردم..یکی داشت صورتم و نوازش می کرد..
نمی دیدم..
چشمام و با درد بسته بودم..
اما کم کم صداهای اطراف برام واضح شد..انگار وارد یه دنیای دیگه شدم..عرق سرد رو پیشونیم با هرم نفسای گرمش تضاد عجیبی داشت..حس
می کردم همیشه خواهان این گرما بودم..یه جور احساس ارامش..
قلبم داشت اروم می گرفت..اون استرس از تپیدن های پرشتاب........
احساس سبکی کردم..ضربانی که می رفت تا اروم بگیره..خسته بودم..
انگار که مسافت زیادی رو طی کرده باشم و حالا احساس رخوت می کردم..
انگشتای نوازشگرش رو صورتم کشیده شد..اروم گریه می کرد....
--آرشام تو رو خدا یه چیزی بگو..آرشام بگو که صدام و می شنوی..چشمات و باز کن عزیزم..تو رو قرآن جوابم و بده..آرشام..........
-دلارام..........
زمزمه م و شنید..لای چشمام و باز کردم..نگاهم تو یه جفت چشم خاکستری و خیس گره خورد..
میون گریه لبخند زد....تعجبم از حضورش، با تکرار اسمش همراه شد..
-دلارام..!..
--جانم..آرشام حالت خوبه؟..تو رو جون دلارام بگو که خوبی..
خواستم بشینم..کمکم کرد..با درد صورتم جمع شد و دستم و رو سینه م گذاشتم ..سرفه م گرفته بود..
نشستم لب تخت..دستاش و دو طرف شونه م گذاشت..
بوی عطرش که به دماغم خورد بی اراده نفس عمیق کشیدم..داشت کمکم می کرد دراز بکشم که متوجه شد..نگاه کوتاهی تو چشمام انداخت و
بالشت و زیر سرم جابه جا کرد..
-خوبم دلارام..می خوام بشینم...
سینه م هنوز خس خس می کرد..
دستم و گرفت..بی حرکت موندم و نگاش کردم، با اخم قشنگی بدون اینکه نگام کنه تموم حواسش به مرتب کردن بالشت و راحتی من بود..
--رنگت پریده، دراز بکش حالت که بهتر شد بعد بلند شو بشین..
تو سکوت فقط نگاش کردم..
دستم تو دستش بود..کنارم نشست و با لبخند گفت: خوبی؟..
سرم و تکون دادم....نگاهش هنوز بارونی بود..
با صدایی که از بغض می لرزید گفت:اگه به موقع قرص و نذاشته بودم زیر زبونت الان......
بغض نذاشت ادامه بده..قطره های درشت و شفاف اشک صورت نازش و خیس کرد..بازم نتونستم خودم و کنترل کنم..دستم و پیش بردم..فقط
نگام می کرد..گذاشتم رو گونه ش..نگاهه سرگردونم تو اون یه جفت چشم نقره گون ثابت بود..
@romangram_com