#آرشام_پارت_432

بیتا_دلارام آرشام و تنها نذار..اون داره با زندگی هردوتون بازی می کنه..آرشام اگه هر چه زودتر به خودش نیاد از بین میره..دلارام ارشام فرصت
زیادی نداره .. فقط تو میتونی کمکش کنی..ازت خواهش می کنم تا دیر نشده راضیش کن..اون باید هر چه سریعتر معالجه بشه..
از جام بلند شدم..رفتم تو اتاقم..بیتا پشت سرم اومد و به منی که تند تند داشتم تو کشوهای میزم و نگاه می کردم خیره شد..
بیتا- دلارام حالت خوبه؟!..
تو همون حالت سرم و تکون دادم..اشک دیدم و تار کرده بود..ولی بالاخره پیداش کردم..
مانتوم و پوشیدم و شالمم عوض کردم..بی توجه به بیتا از اتاقم رفتم بیرون..
اصلا حواسم سر جاش نبود..بیتا و فرهاد پشت سرم اومدن..
فرهاد- دلارام وایسا داری کجا میری؟!..
-خونه ی آرشام..
فرهاد_ خیلی خب من می رسونمت صبر کن..
بهترین راه همین بود چون با این حال و روزم اگه می نشستم پشت فرمون حتما یه کار دست خودم می دادم..
*****************************
مهناز خانم با دیدنم اول تعجب کرد ولی بعد با خوشرویی صورتم بوسید و خوش امد گفت..
--بیا تو عزیزم..
-ممنون.. می خواستم با آرشام حرف بزنم خونه ست؟..
--اره تو پذیرایی پیش بچه هاست..شرمنده معطل شدی دخترم نمی دونم ایفون چش شده امروز..
به روش لبخند زدم......
-اختیار دارید..زیادم معطل نشدم....
بیتا و مهناز خانم موندن تو حیاط و من رفتم تو..
بی سر و صدا خواستم برم تو پذیرایی که اسم خودم و از زبون پری شنیدم..
پشت دیوار ایستادم..
پری _ دلارام تصمیمش و گرفته..میگه می خواد جدا شه..
سرم و کج کردم و اروم جوری که متوجه من نشن نگاشون کردم..
امیر پشتش به من بود و پری هم کنارش نشسته بود..
ولی ارشام درست سمت راستشون پا روی پا انداخته بود و حسابی اخماش و کشیده بود توهم..
امیر_ باهاش حرف زدی؟..
پری_ هر کار کردم قانع بشه بی فایده بود....انگار واقعا تصمیمش و گرفته..هیچ وقت دلارام و تا این حد جدی ندیده بودم....و بعد از مکث
کوتاهی گفت: درضمن اینو هم بگم من بهش حق میدم..
نگام به آرشام بود که با حرص از روی مبل بلند شد و با قدمای بلند از سالن زد بیرون..
پذیراییشون جوری بود که از دو طرف راه داشت..
اون سمت می رسید به اشپزخونه و اتاقا ..و این سمت هم به راهرو و راه پله..
با شنیدن صدای در فهمیدم مهنازخانم اومده تو..
دیگه نرفتم تو سالن ازتو راه پله پیچیدم سمت چپ و مستقیم رفتم سمت اتاقی که می دونستم متعلق به آرشام.. ِ
اون بار که اومده بودم اینجا تا اتاق عقد پری و امیر و درست کنم تقریبا چند جا از خونه رو بلد بودم..
پشت در اتاقش ایستادم..
نفسم و که حبس کرده بودم با یه نفس عمیق بیرون دادم..
نمی خواستم در بزنم..از دستش عصبانی بودم..
هر چی هم می خواستم اروم باشم می دیدم نمی تونم..
واسه همین با یه حرکت دستگیره و گرفتم و در و باز کردم........
«آرشام»
با پاشنه ی پا در و پشت سرم بستم..صدای کوبیده شدنش عصبی ترم کرد..دور خودم می چرخیدم..چیزی تا مرز دیوونه شدنم نمونده بود..
رو تخت نشستم..با استرس موهام و چنگ زدم..
نگام چرخید سمت کشوی میزم..
با خشم دستم و دراز کردم..چشمم به پاکت سیگارم افتاد..برش داشتم..یه نخ از تو بسته ش در اوردم و....
خواستم بذارم بین لبام، که همزمان نگام چرخید رو دیوار..به تصویر دختری که با لبخند قشنگش و اون چشمای خاکستری و براق زل زده بود
تو چشمام..
یه لحظه تو همون حالت موندم....صدایی رو محو شنیدم: دوسش داری؟....نخ سیگار و از رو لبام برداشتم و با حرص تو دستم مشت کردم..بلند
شدم، پاکت و فندک و هر چی که تو دستم بود و با خشم پرت کردم وسط اتاق....

@romangram_com