#آرشام_پارت_430

-بله؟!..
--سلام..دلارام جون شمایی؟..
-بله خودم هستم شما؟!..
--من بیتام عزیزم..به جا اوردید؟..دخترخاله ی آرشام.........
با تعجب برگشتم وبه فرهاد نگاه کردم..
تو گوشی گفتم: بله بفرمایید تو..ادرس و......
--بلدم عزیزم..پری قبلا نشونم داده.......
دکمه ی ایفون و فشار دادم..
فرهاد_ بیتا خانم بود؟..
-اره تو از کجا فهمیدی؟!..
--من ازش خواستم بیاد اینجا..
-اخه چرا؟!..
--صبر کن بیاد می فهمی..
***************************
با تعجب نگاشون می کردم اما ظاهرم اینو نشون نمی داد..رفتارم کاملا جدی و سرد بود..و اونم فقط به خاطربیتا که ناخواسته دل خوشی ازش
نداشتم..
یه جور احساس حسادت..یه حسادت زنانه که داشت اذیتم می کرد....
فرهاد تک سرفه ای کرد و رو به من گفت: بی بی قبل از تو زنگ زد و همه چیزو برام تعریف کرد..اما به خاطر اثبات چیزایی که قراره بهت
بگم........به بیتا اشاره کرد و ادامه داد:خانم دکتر دانش هم باید با من می اومدن.......
گیج و منگ نگاش کردم..
-به خدا نمی فهمم داری چی میگی فرهاد..یه کم واضح تر حرف بزن..
بیتا_ دلارام جون من برات توضیح میدم..فقط ازت می خوام ارامش خودت و حفظ کنی..
-مگه چی شده؟!..
بیتا_ چیزی نشده عزیزم فقط اروم باش..
-به خدا دارم سکته می کنم شماها چرا اینجوری حرف می زنید؟..گیجم کردید یه کدومتون یه چیزی بگه......
فرهاد_ خیلی خب باشه..اروم باش، من شروع می کنم....
سکوت کرد و نیم نگاهی به بیتا که با نگرانی منو نگاه می کرد انداخت..
رو به من با لحنی که مردد بود گفت: من کم و بیش در جریان اتفاقاتی که بین تو و ارشام افتاده قرار گرفتم..هم از خودت یه چیزایی شنیدم
هم از..آرشام..
-آرشام؟..!اون چی بهت گفته؟!..
فرهاد_ صبر کن بهت میگم..من خودمم مدت زیادی نیست که همه چیز و می دونم....اون روز که از ویلا زدی بیرون و یادته؟..
-خب؟!..
--همون موقع که با سرعت ویلا رو ترک کردی آرشام پشت سرت بود..دنبال یه راهی بودم بیام دنبالت که همون موقع دیدم آرشام رو زمین
زانو زد..آرشام رنگش پریده بود و به شدت نفس نفس می زد..سینه ش خس خس می کرد جوری که انگار نفسش بالا نمیاد..وقتی بالا سرش
رسیدم که افتاد رو زمین و در حالی که دستش رو قلبش بود از حرکت ایستاد..نبضش و گرفتم نمی زد..مشکلش ایست قلبی بود..مجبور شدم
بهش تنفس مصنوعی بدم و با ماساژ قفسه ی سینه و قرص زیر زبونی(نیتروگلیسیرین) تونستم برش گردونم..ولی هنوز بیهوش بود........
-چـ..چی؟..!آ..آر..
فرهاد_ دلارام خواهش می کنم اروم باش..اگه می خوای ادامه ش و بگم باید ارامشت و حفظ کنی..می دونم شنیدن این حرفا سخته اما باید
همه چیز و بدونی..
بیتا اومد کنارم نشست و دستای سردم و تو دستش گرفت..هرکار کردم دهنم و باز کنم و یه چیزی بگم نتونستم..
عین ادمای لال فقط نگاشون می کردم..
فرهاد_ آرشام و رسوندیم بیمارستان..و درست همون موقع تو رو هم با امبولانس اوردن به همون بیمارستان.. من بالا سرت بودم .. آرشام 2روز
طول کشید تا بهوش بیاد اما تو دقیقا روز سوم هوش اومدی..به خاطر اینکه دوباره دچار شوک نشه مجبور شدیم سکوت کنیم و از تصادف تو
چیزی بهش نگیم..هرگونه اضطراب و استرس واسه ش سم بود..
فرهاد سکوت کرد و به بیتا نگاه کرد..
بیتا تو صورتم نگار کرد و اروم گفت: آرشام دقیقا 2سال و نیمه که داره از این بیماری رنج می بره.. 6ماه اولش دچار دردای خفیفی تو ناحیه ی
قفسه ی سینه ش می شد ولی بی توجه بود..
یه شب که خونه ی ما دعوت بودن دیدم زیاد حالش خوب نیست و همه ش دست چپش و ماساژ می داد..ازش که پرسیدم گفت چیزی نیست

@romangram_com