#آرشام_پارت_429

یه لحظه شوکه شدم و مثل دیوونه ها از رو تخت بلند شدم و دویدم سمت پنجره..
با همون حالم که تنم خیس از عرق بود پنجره رو باز کردم..هیچ بادی نمی اومد..همه جا تاریک بود..
زیر پنجره رو نگاه کردم..هیچ کس اونجا نبود..و با صدای بی بی انگار که به خودم اومده باشم پاهام سست شد و افتادم رو زمین..
سرم و گرفتم تو دستام و صدای هق هقم سکوت اتاق و برهم زد..
بی بی اومد کنارم و بغلم کرد..خودشم گریه می کرد..
بی بی _ دخترکم چرا بی تابی می کنی؟..اروم باش عزیزم خواب بد دیدی..
زیر لب یکی از سوره ها رو زمزمه کرد و فوت کرد تو صورتم..
سرم و گذاشتم رو سینه ش و با گریه گفتم: بی بی دارم می میرم..
--خدا نکنه مادر.. این حرف و نزن.....
-به خدا دیگه توانش و ندارم.....
سرم و نوازش کرد و رو موهام و بوسید..
-بی بی..آرشام و تو خواب دیدم..
مکث کرد و گفت:ایشاالله که خیره......
با هق هق گفتم: می ترسم..بی بی آرشام داشت باهام حرف می زد..می گفت عاشقمه..دستم و گرفت گذاشت رو قلبش اما..اما قلبش....ضجه
زدم:بی بی قلبش نمی زد..هیچ ضربانی نداشت..
نفسم بالا نمی اومد.....بی بی پشتم و ماساژ داد..از جاش بلند شد و چند لحظه بعد با یه لیوان اب کنارم نشست..یه انگشتر طلا توش بود و با
قاشق همش می زد..
--بیا دخترم یه کم از این اب بخور..ترسیدی مادر رنگ به رو نداری..بخور دخترم..
لیوان و داد دستم و با عطش اب و تا ته سر کشیدم..
دستام و تو دست گرفت..همونطور که نوازشم می کرد گفت: طاقت ندارم هر روز شاهد عذاب کشیدنت باشم..تو برام خیلی عزیزی..الان اروم
بگیر بخواب..سعی کن به چیزی فکر نکنی تا فرداصبح..فردا که تعطیله اول وقت زنگ بزن به فرهاد و بگو بیاد اینجا..
با پشت دست اشکام و پاک کرد..
-واسه چی بی بی؟..!فرهاد کلی کار داره........
--تو بهش زنگ بزنی میاد حتی اگه کارم داشته باشه خودش و می رسونه..دخترم از فرهاد بپرس اون همه چیزو می دونه..
-چی رو بپرسم بی بی؟!..
--در مورد آرشام..
با تعجب نگاش کردم..دستم و گرفت و بلندم کرد..
-بیا بگیر دراز بکش..فردا زنگ بزن بیاد پیشت وقتی ازش بپرسی همه چیز و بهت میگه..
نشستم رو تخت..هنوزم بهت زده نگاش می کردم..تا خیالش از جانبم راحت نشد از اتاق بیرون نرفت..
رو تخت دراز کشیده بودم ولی نگام به سقف بود..هر چی فکر می کردم تا بفهمم منظور بی بی چی بود که فرهاد همه چیز و می دونه به نتیجه
ای نرسیدم..
بعد از شنیدن حرفای پری و تردیدی که تو نگاش دیدم کنجکاو شدم ته و توی قضیه رو در بیارم اما جوری که کسی پی به اشتیاقم نبره..
دیگه نمی تونستم غرورم و نادیده بگیرم..
به خوابم فکر کردم..هنوزم که یادش میافتم تنم می لرزه..
این خواب حتما یه نشونه ای داره!..!
مادر خدابیامرزم همیشه می گفت خواب همیشه یه نشونه ست..گاهی اوقات تعبیرش یه چیز دیگه ست اما اون خواب می تونه واسه ت یه
هشدار باشه..
و حالا....
یعنی خوابی که امشب دیدم، واقعا می تونه یه هشدار باشه؟!..
*************************************
با شنیدن زنگ در مطمئن بودم فرهاد ِ ..ایفون و جواب دادم خودش بود..
بی بی خونه نبود..از نیم ساعت پیش رفته بود پیش لیلی جون..
در و باز کردم .. فرهاد لبخند به لب پشت در ایستاده بود..مثل همیشه خوش تیپ و اتو کشیده..
با لبخند جواب سلامش و دادم و اومد تو..
با دست به پذیرایی اشاره کردم ..خواستم برم تو اشپزخونه که گفت: دلارام چیزی نیار زود باید برم..
سرم و تکون دادم و رو به روش نشستم..
نمی دونستم باید از کجا شروع کنم..
همون موقع صدای زنگ در بلند شد..با تعجب بلند شدم و جواب دادم..

@romangram_com