#آرشام_پارت_428

فهمه که داره چکار می کنه فکر می کنه راه درست همینه..
-اتفاقا راه درست همینه..ما باید از هم جدا بشیم..
دستام و گرفت وتکونم داد..
--دلی هیچ می فهمی چی میگی؟!..
رفتم عقب..
-من تصمیمم و گرفتم..دیگه نمی خوام بیشتر از این جلوش خار و کوچیک بشم..دیگه نمیذارم غرورم و له کنه..اون قلبم و با بی رحمی
شکست و وایساد تا صدای شکسته شدنش و بشنوه.. اونوقت توقع داری برم بهش چی بگم؟..!..
دستش و گرفتم و جدی و محکم گفتم: پری اگه می خوای ببخشمت باید دیگه اسم اون لعنتی رو جلوی من نیاری..باید واقعا مثل یه خواهر
کنارم باشی..من می خوام غرور از دست رفته م و برگردونم ..می خوام فراموش کنم..کسی رو که یه روزی می گفتم عاشقشم ومی خوام واسه
همیشه از قلبم بیرون کنم..
--گوش کن دلارام........
-یا قبول کن..یا دیگه اسمم و نیار.........
--ولی......
-فقط جوابم و بده..
سکوت کرد..معلوم بود دو دل ِ ..بالاخره لبای لرزونش و از هم باز کرد و گفت: باشه..
لبخند زدم..
--دلی می خوای چکار کنی؟!..
-اولین قدم و بر می دارم..
--چی؟!..
-از آرشام جدا میشم..
*************************
نگاهی اجمالی به کاغذ توی دستم انداختم..مچاله ش کردم..واسه دهمین بار سطل اشغال کنار میزم و هدف گرفتم و پرت کردم سمتش..
صدای زوزه ی باد نگاهم و کشید سمت پنجره..امشب چه باد بدی میاد..
رفتم کنارش..درختای تو باغ در اثر وزش شدید باد تکون می خوردن و اسمون رعد و برق می زد..
یاد فیلمای ترسناک افتادم..بیرون حسابی تاریک بود..
نفس عمیق کشیدم..خواستم برگردم که دستی دور کمرم حلقه شد..با ترس خواستم جیغ بزنم که همون ادم ناشناس اون یکی دستشم اورد
بالا و گذاشت رو دهنم..
چشمام داشت از حدقه می زد بیرون که صداش و شنیدم..
و پیچیدن صداش توی گوشم مساوی شد با ارامشی که کل وجودم و در بر گرفت..
یه حس متفاوت..
--از خیلی وقت پیش زیر پنجره ی اتاقت ایستادم تا بتونم یه لحظه صورت نازت و ببینم..ولی ازم دریغ کردی..
تقلا کردم.....
--هیسسسسس..بمون..جات همینجاست، تو اغوش من..جای منم همینجاست..فقط کنار تو..
دستش و از روی دهنم برداشت..از زور هیجان نفس نفس می زدم..برم گردوند..ولی هنوز دست راستش دور کمرم حلقه بود..
تو صورتم لبخند زد..پر از مهربونی..
دست راستم و گرفت و گذاشت روی قلبش..
اول متوجه نشدم ولی تو چشماش که خیره شدم با تعجب نگاش کردم..دستم و محکم روی سینه ش فشار دادم..ضربان نداشت..
تنم سرد شد..
ترس و وحشت..
وجودم از این همه سرما می لرزید..
محکم بغلم کرد..زیر گوشم با صدای لرزونی زمزمه کرد:عشقم و باور کن..اما.....
مکث کرد ..بغض داشت..و به خاطر همون بغض بود که صداش می لرزید......به لباسش چنگ زدم..لال شده بودم.......
--مرگمم باور کن...........
و این قسمت از حرفش مساوی شد با صدای رعد و برقی که جسمم و تو اغوش آرشام لرزوند..
با شنیدن این حرف وحشت زده جیغ کشیدم..بی وقفه با تموم وجود داد می زدم.....
بی بی _ دلارام..دلارام دخترم..عزیزدل ِ بی بی چشات و باز کن...........
در حالی که همراه با جیغ اسمش و صدا می زدم با ترس چشمام و باز کردم..هراسون اطرافم و نگاه کردم و تو جام نشستم..
هیچ کس جز بی بی کنارم نبود..

@romangram_com