#آرشام_پارت_427
بی بی بشقاب لوبیا پلو رو گذاشت جلو پری اونم با اشتها شروع کرد ..و ظرف چند دقیقه بشقاب و برق انداخت..
پری- عالی بود بی بی دستت درد نکنه به عمرم لوبیا پلو به این خوشمزگی نخورده بودم..
بی بی که از تعریفای پری خوشحال شده بود گفت: نوش جونت مادر گوشت بشه به تنت..زیاد پختم یه ظرفم واسه مادرت ببر..
از کنارشون بلند شدم و رفتم تو اتاقم..
منتظر بودم پری بره که برم کمک بی بی ظرفا رو بشورم..
می دونستم اومدنش اینجا بی دلیل نیست..حدسمم درست بود.. پاشد اومد تو اتاق..
با شیطنت خندید و گفت: از دست من فرار می کنی؟!..
حتی یه لبخند خشک و خالی هم تحویلش ندادم..
سکوتم و که دید درو بست و اومد کنارم رو تخت نشست..
اروم گفت: دلی بگم غلط کردم..شکر خوردم..خریت کردم..منو ببخش..بی خیال این سکوت چند روزه ت میشی؟..
نگاش کردم..
-احساس پشیمونی می کنی؟..
--به خدا خیلی..
-دیره..
--می دونم اما تو ببخش..باور کن همه ش به خاطر خودت بود..
-به خاطر خودم؟..!پری تو چشمام زل بزن وبگو کجای این سکوت به نفع من تموم شد؟..جز اینکه........
نفسم و عمیق همراه با حرص بیرون دادم و روم و ازش برگردوندم..
--به ارواح خاک بابام که واسه م عزیز ِ هیچ قصدی جز کمک نداشتم..آرشام به همه مون گفت سکوت کنیم و هرکدوممون و به یکی از
عزیزانمون قسم داد تا مطمئن بشه چیزی بهت نمیگیم..
خندیدم..خنده ای از سر عصبانیت..
-خیلی جالبه..اون لعنتی انقدر پست ِ که هر کار بخواد می کنه و واسه راحتی کارش دیگران و محض سکوت قسم میده..قسم به خاطر
چی؟..بالاخره باید یه چیزی باشه که بخواد پنهون کنه یا نه؟..من اگه می فهمیدم اون آرشام ِ چه اتفاقی میافتاد؟..هان..توبگو پری.........
سرش و انداخت پایین..اشک صورتش و پوشونده بود..لبشو گزید..
دستم و گذاشتم رو شونه ش..سرش و بلند کرد و با هق هق نگام کرد..
-پری؟..!دیوونه واسه چی گریه می کنی؟!..
--دلارام من و ببخش..
فقط نگاش کردم..
محکم بغلم کرد..با هق هق گفت: دلارام تو رو خدا بگو من و می بخشی..آرشام قسمم داد..بیشتر به من و بی بی حساسیت نشون می داد چون
می دونست ممکنه یه کدوم از ما جلوت لب باز کنیم و حقیقت و بگیم..
-کدوم حقیقت؟..!اینکه اون آرشام ِ نه آرتام؟!..
با گریه از تو بغلم اومد بیرون و دستام و گرفت..ملتمسانه تو چشمام نگاه کرد و گفت: هیچ کس جز خودش نمی تونه بهت بگه..دلی خودت و
بذار جای من..اگه یکی بیاد و به خاک پدرت قسمت بده که لب از لب باز نکنی چکار می کنی؟..حاضر میشی قسمت و بشکنی؟..دلی از ما توقع
نداشته باش به خدا خیلی سخته نه راه پس داریم نه راه پیش..تو رو قرآن انقدر زود تصمیم نگیر برو باهاش حرف بزن..
-تو چی داری میگی پری؟.!.مگه قضیه چیه؟..!داری منومی ترسونی..
--اینا رو بهت گفتم تا بتونی حالم و درک کنی..از یه طرف عزیزترین دوستم و از یه طرف دیگه قسمی که خوردم..از بی بی َ م توقع نداشته
باش..اون بنده خدا از همه ی ما بیشتر دلسوز ِ ولی خودتم می دونی تا چه حد معتقده..امروز با گریه به مامان گفته بود دلارام تو خونه خیلی
کم باهام حرف می زنه، دیگه پیشم درد و دل نمی کنه انگار بهم بی اعتماد شده..
با خشم دستش و پس زدم و بلند شدم..
-اره بی اعتمادم..الان به همه تون همین حس و دارم..یه چیزی رو می دونید و دارید ازم پنهونش می کنید..واسه اینکه ساکت بمونید می گید
قسم خوردید..خیلی خب قبول نمی خواید قسماتون و بشکنید اما معلومه که حال و روز منم واسه هیچ کدومتون اهمیت نداره..
--دلارام خودتم خوب می دونی که این حرفت حقیقت نداره..به خاطر همین میگم برو با خودش حرف بزن..
داد زدم: برم با کی حرف بزنم؟..با اون بی معرفتی که امروز تو چشمام زل زد وگفت می خواد طلاقم بده؟..
مات نگام کرد..
--چی؟..!آرشام اینو گفت؟!..
-اره..همین ادمی که میگی برم باهاش حرف بزنم تا ببینم دردش چیه و چرا داره باهام اینکارا رو می کنه رسما داره طلاقم میده..از همون اولم
قصدش بازی دادن من بود که موفقم شد..مگه راهی َ م واسه حرف زدن باقی گذاشتــه؟!..
بلند شد و اومد طرفم..
--دلی تو می تونی جلوش و بگیری..اگه هنوزم دوسش داری نذار کاری کنه که بعد هردوتون از انجام دادنش پشیمون بشید..اون الان نمی
@romangram_com