#آرشام_پارت_426

خواستم اروم باشم..
به نگاهه معمولی و لحن خونسردش توجه نکنم ولی مگه می شد؟!..
دست خودم نبود..می خواستم بی تفاوت باشم اما سخت بود..
اینکه تا چند روز پیش با جون و دل دوستش داشتم.. و حالا باید نقش ادمی رو بازی کنم که قلب سرد و بی روحش پر شده از نفرت..
نفرت از ....شوهرم....
کسی که هیچ وقت حاضر نشدم شناسنامه ش و باطل کنم حتی وقتی گفتن اون مرده بازم اینکارو نکردم....
چقدر این حس عذاب اوره..
با اینکه از آرشام انتظارمی رفت اینو بگه اما بازم تاب و تحملش و نداشتم..
رو به بیتا اروم ولی جدی گفت: بهتره دیگه بریم.......
بیتا که نگاش رو من بود سرش و تکون داد و پشت سر آرشام راه افتاد..
از اونجا که دور شدن کیفم وانداختم رو شونه م..با سرعت از در بیمارستان زدم بیرون ..دستم و واسه اولین تاکسی بلند کردم و سوار شدم..
دیگه مجالی نبود که جلوی اشکام و بگیرم..سرم وچسبونده بودم به شیشه ی ماشین و دونه دونه اشکام صورتم و خیس می کرد..
ازت متنفــرم آرشام..ازت متنفرم لعنتــی..تویی که همه چیزم و ازم گرفتی..
صدای زنگ گوشیم بلند شد..فرهاد بود..
--الو دلارام کجا رفتی تو دختر؟!..
بغضم و قورت دادم و گفتم: بی بی زنگ زد دارم میرم خونه..
--تو اولین فرصت بهت سر می زنم..
-باشه..کاری نداری؟تو ماشینم صدات قطع و وصل میشه..
--نه فقط مراقب خودت باش..خداحافظ..
-باشه ..خدانگهدار..
با دستمال اشکام و پاک کردم..
مجبور شدم به فرهاد دروغ بگم..یاد حرفای آرشام افتادم..
پس جدی جدی داره طلاقم میده.!!.
منم که همین و می خواستم..برای همین رفتم پیش فرهاد تا باهاش درمیون بذارم....
صدایی تو سرم پیچید که بلند داد می زد تو اینو نمی خواستی.........
اره..شاید نمی خواستم ..شاید هنوزم نمی خوام..
قلبم هنوزم داره تند می زنه..وقتی دیدمش ضربانش و به وضوح بلندتر از قبل حس کردم..
یعنی هنوزم.....
نه..دیگه نه..
تمومش کن دلارام دیگه احمق نباش..به خودت بیا و ببین که داره باهات چکار می کنه..
تو چشمام زل می زنه و میگه به همین زودی احضاریه ش به دستت می رسه!!..
ای کاش لااقل اونقدری حالیش می شد که بفهمه چقدر عشقم نسبت بهش پاک بود..
به حرمت همون عشق اینکارا رو باهام نمی کرد..
آرشام واقعا خودخواه بود..
خوادخواه..مغـــرور..
و سنگدل.....
*****************************
تازه شام خورده بودیم و داشتیم سفره رو جمع می کردیم که صدای در بلند شد..
بی بی خواست بلند شه که گفتم من باز می کنم..
پری بود با یه ظرف آش رشته تو دستش..
پری_ ببینید براتون چی اوردم..مامان یه اشی پخته که انگشتاتونم باهاش می خورید..
ظرف و گذاشت جلو بی بی و گفت: بفرما بی بی..
بی بی -قربون دستت مادر چرا زحمت کشیدی؟..
پری_ زحمتی نداشت بی بی راستی شام چی داشتید؟..
بی بی_لوبیا پلو .. بشین برات بیارم دخترم..
پری- دست و پنجه ت طلا بی بی..
بی بی با لبخند رفت تو اشپزخونه..سرسنگین نشستم و سفره رو دوباره پهن کردم..
سنگینی نگاهه پری روم بود و من بی تفاوت بودم..

@romangram_com