#آرشام_پارت_425

-ما هیچ حرفی با هم نداریم..انقدر پست و نامرد بود که حتی به خودش زحمت نداد بیاد بیمارستان..درسته..میگه د........
سکوت کردم و در حالی که صورت فرهاد و از پشت پرده ای از اشک محو و مات می دیدم گفتم: زندگی من خیلی وقته نابود شده فرهاد..واقعا
احمق بودم که تموم مدت داشتم تو رویا زندگی می کردم .. همه ش وَهم و خیال بود..
آرشام از همون اولم تو زندگی من نبود و من باور داشتم که هست..اون انقدر نامرد و سنگدل بود که علاوه بر جسم با روحمم بازی کرد..
بدجور ضربه خوردم فرهاد..الان فقط یه مرده ی متحرکم که به زور تلاش می کنم نفس بکشم..دیگه نمی خوام زندگیم واز نو بسازم فقط می
خوام ادامه ش بدم..اما اینبار تنها..
با همون غروری که از وقتی فهمیدم دوستش دارم گذاشتمش کنار ولی حالا....
کمی سمتش خم شدم ومحکم گفتم: بهش ثابت می کنم اونی که شکست خورده من نیستم..ظاهر قضیه شاید اینو نشون بده اما من حقیقت و
رو می کنم........
برگشتم و خواستم از اتاق برم بیرون که صدام زد..
--صبر کن..
نگاش کردم که گفت: خیلی حرفا باهات دارم..
-چه حرفایی؟!..
--هر چقدر بخوام طولش بدم اوضاع بدتر میشه اینکه همین الان همه چیز و بدونی بهتره..تو هم حق داری که............
یکی دو تا تقه به درخورد..چون پشت در بودم کنار ایستادم..
یکی از پرستارا بود که هراسون رو به فرهاد گفت: آقای دکتر مریض اتاق 109حالش اصلا خوب نیست..
فرهاد که از روی صندلی بلند شده بود میزش و دور زد و وسط اتاق ایستاد..
--باز چی شده؟!..
پرستار_ انقدر تقلا کرد که بخیه هاش باز شد دو تا از پرستارا دستاش و نگه داشتن تکون نخوره کل بیمارستان وگذاشته رو سرش و میگه می
خواد با دکتر حرف بزنه.. تو رو خدا زودتر بیاید ببینید چی میگه..
همراه فرهاد از اتاق رفتم بیرون همونطور که با عجله می رفت سمت بخش رو به من گفت: تو حیاط باش کارم که تموم شد میام..
سرم و تکون دادم و رفتم تو حیاط..روی یکی از صندلیا نشستم..
حسابی تو فکر بودم..
نمی دونم چقدر گذشته بود که با شنیدن یه صدا و یه اسم آشنا سرم وبلند کردم..
و دقیقا همون موقع که نگام بهشون افتاد باهاش چشم تو چشم شدم..
مات و مبهوت سرجاش ایستاد و من..بی حرکت فقط نگاش می کردم..
و درست زمانی که دخترخاله ش بیتا رو کنارش دیدم اخمی ناخواسته نشست رو پیشونیم..
آرشام اروم و مثل همیشه با ظاهری محکم و جدی به طرفم اومد و بیتا هم که حالا متوجه من شده بود با لبخند پشت سرش اومد..
از جام تکون نخوردم..فقط سعی داشتم نگاهه عصیانگرم و جوری تو چشماش بندازم که پی به نفرت درونیم ببره..
رو به روم ایستاد و با همون اخمی که مهمون همیشگی صورتش بود گفت:اینجا چکار می کنی؟..
پوزخند زدم و یه نگاهه سرسری به قد و هیکل خوش فرمش انداختم..شلوار جین ابی نفتی که با کت اسپرتش ست بود و بلوز جذب ابی تیره
..مثل همیشه ظاهرش حرف نداشت..
-جالبه..فکر می کنم این منم که باید ازتون بپرسم اینجا چکار می کنید؟..!خب شاید ندونید که این بیمارستان محل کار فرهاد ِ ..پس اومدن
من به اینجا همچینم بی دلیل نیست.........
نگاهش چقدر عمیق بود..
معذب نبودم..به هیچ وجه....
اما..
دیگه خواهان این نگاه هم نبودم..چشمایی که یه روزی همه ی دنیام بود و حالا..
صدای بیتا باعث شد نگام و از آرشام بگیرم..مثل همون سری که تو شمال دیده بودمش خنده رو بود..
بیتا_ راستش من واسه یه کاری مجبور شدم بیام تهران دیشب همراه مامی رسیدیم خونه ی خاله مهناز..صبح آرشام لطف کرد منو رسوند
بیمارستان تا کارام و انجام بدم....
و با مهربونی که ذاتی بودنش کامل حس می شد نگاش کرد و گفت: اصرار کردم برگرده خونه اما قبول نکرد و..
و جمله ای که آرشام با خونسردی تمام به زبون اورد..
انگار که همون موقع یکی یه سطل اب سرد رو سرم خالی کرد..
وجودم یخ بست....
آرشام _ خودمم این اطراف کار داشتم....و در حالی که تو چشمام زل زده بود ادامه داد: کارای داداگاه و دارم انجام میدم فکر کنم همین روزا
احضاریه ش و واسه ت بفرستن........
نمی دونم..شاید رنگم پریده بود که بیتا با نگرانی نگام می کرد..

@romangram_com