#آرشام_پارت_424
اون چطورمی تونه انقدر پست باشه؟..
با اون دخترایی که یه روزی مورد انتقامش قرار می گرفتن هیچ فرقی نداشتم..منم یه مهره بودم..و حالا یه مهره ی سوخته..
آرشام قلبی تو سینه ش نداشت که بشه به عنوان یه انسان روش حساب کرد..
دستام و بی اراده مشت کردم و در حالی که دندونام و روی هم فشار می دادم زیر لب غریدم: عوضــــی....
با حرص از جام بلند شدم..
با پری حرف نمی زدم، به خاطر سکوتش..به خاطر اینکه تموم مدت می دونست و چیزی نگفت..
ازش دلگیر بودم..از کسی که مورد اعتمادم بود..
اما اون جانب آرشام و گرفت و در برابر من سکوت کرد..
از بی بی هم دلم پر بود اما هر کار کردم دیدم نمی تونم نادیده ش بگیرم..اون توی این مدت خیلی بهم کمک کرد..تنهام نذاشت و درهمه حال
هوام و داشت..
مطمئنم به خاطر قسم آرشام سکوت کرده چون می دونستم تا چه حد رو این مسائل حساسه..
از بقیه توقعی نداشتم اما از پری بیشتر از اینا انتظار داشتم..
بعد از اینکه بهوش اومدم با فرهاد تماس گرفتن و گفتن یه مورد اورژانسی داره و باید برگرده تهران..
وقتی مرخص شدم تنها خواسته م این بود که دیگه نمی خوام اینجا بمونم..از این سفر فقط یه خاطره ی بد و چرکین تو دلم مونده بود..
به خاطر وضعیتم خواستم 2روز مرخصی بگیرم اما رئیس قبول نکرد..گفت یا برمی گردم شرکت یا دنبال یه منشی جدید می گردن..
مجبور بودم یه جوری سرم وگرم کنم و به اصرار بی بی واسه استراحت گوش نکردم و برگشتم سرکارم..
اونجا پری رو می دیدم و باهاش حرف می زدم اما خیلی راحت متوجه دلخوریم می شد و واسه همین مکالماتش و کوتاه می کرد..
با خشمی که تو وجودم پر بود رفتم تو اتاقم..
چشمم به دست نوشته هام افتاد..با چند گام بلند خودم و بهشون رسوندم و چند برگش و با حرص از روی میز برداشتم..
همین که خواستم از وسط پاره شون کنم دستم تو هوا خشک شد..
چرا می خوام از حقایق فرار می کنم؟..با پاره کردن این چند خط نوشته آروم میشم؟..نه.. با اینام نمی تونم....
لبام و روی هم فشار دادم و پرتشون کردم رو میز..
خودمم افتادم رو صندلی..
به موهام چنگ زدم..
آرشام..لعنتی تو با من چکار کردی؟..
خدایا ای کاش تو اون تصادف مرده بودم..
***************************
فرهاد_ خب چه خبرا؟..
با لبخند کمرنگی نگاش کردم..
-خبر خاصی نیست..سرت خیلی شلوغه؟..
--از وقتی برگشتم تهران دیگه وقت نمی کنم سرم و بخارونم..
سکوتم و که دید گفت: چیزی شده؟..
دسته ی کیفم و تو مشتم فشار دادم..با تردید گفتم: قضیه ی من وآرشام و که می دونی؟..
سرش و تکون داد..
--آره خب خودت گفتی..اتفاقی افتاده؟..
پوزخند زدم..
-هنوز نه..
--منظورت چیه؟..
سرم و زیر انداختم..نگام به دسته ی کیفم بود که تو مشتم داشت له می شد..
-من می خوام......
نفس عمیق کشیدم و نگاش کردم........ من می خوام هر چه زودتر از آرشام جدا شم..
فرهاد با دهانی باز نگام کرد و گفت: چی؟!..
با همون پوزخند نگاش کردم..
-چرا باید اسم مردی تو شناسنامه م باشه که تموم مدت با حیله و نیرنگ بازیم داد تا به منافع خودش برسه؟..ازش متنفرم..اون به.........
پرید وسط حرفم و گفت: بس کن دلارام این چه حرفیه که می زنی؟..
از جام بلند شدم و رفتم جلوی میزش وایسادم..دستام و به لب میز گرفتم و با حرص گفتم: دیگه نمی خوام از روی احساس تصمیم بگیرم..می
خوام کاری رو بکنم که درسته..
--این راهش نیست..بهتره با خودشم حرف بزنی شاید بخواد که......
@romangram_com