#آرشام_پارت_423

گله می کنم من از تو از تو که این همه بی رحمی
هزار بار مردم از عشقت تو که هیچ وقت نمیفهمی
گله می کنم من از تو از توکه این همه بی رحمی
هزار بار مردم از عشقت تو که هیچ وقت نمیفهمی
چشام همزاد اشک و خون دلم همسایه ی آهه
زمونه گرگ و عشق تو شبیه مکر روباهه
شدم چوپان ساده لوح کنار گله احساس
چه رسمی داره این گله سرچنگال گرگ دعواست
تو این قدر خواستنی هستی که این گله نمی فهمه
اگه لبخند به لب داری دلت از سنگ و بی رحمه
ببخش خوبم اگه این عشق حیله ی تورو رو کرد
نفرین به دله ساده که به چنگال تو خو کرد
هرچی عشقه توی دنیا من می خواستم ماله ما شه
اما تو هیچ وقت نزاشتی بینمون غصه نباشه
فکر می کردم با یه بوسه با تو هم خونه می مونم
نمی دونستم نمیشه اخه بی تو نمی تونم
گله می کنم من از تو از تو که این همه بی رحمی
هزار بار مردم از عشقت تو که هیچ وقت نمیفهمی
گله می کنم من از تو از توکه این همه بی رحمی
هزار بار مردم از عشقت تو که هیچ وقت نمیفهمی
اشکی که تو چشمام حلقه بسته بود نمی ذاشت درست جلوم و ببینم..دستم و اوردم بالا و به چشمام کشیدم که نفهمیدم چی شد .. برای یه
لحظه حواسم پرت شد و صدای بوق وحشتناک یه کامیون که درست از رو به روم می اومد باعث شد کنترلم و از دست بدم و بی اراده فرمون و
چرخوندم سمت راست که با کامیون برخورد نکنم و اون با سرعت از کنارم رد شد اما من......
ماشین منحرف شد سمت راست جاده که یه تپه ی کوچیک پر از درخت بود و....فقط خودم ومی دیدم که بین زمین وهوا معلقم و بعد از اون
سرم با لبه ی پنجره اصابت کرد و جوشش و گرمی خون رو،روی صورتم حس کردم..
ماشین 2تا ملق زد تا اینکه ایستاد و در اثر تکونای شدیدش فرمون تو قفسه ی سینه م فرو رفت که درد بدی رو تو سینه م حس کردم و بعد
از اون دیگه هیچی نفهمیدم..
فقط لحظه ی اخر دیدم که از کاپوت جلو داره دود بلند میشه..............
و تو همون حال همه چیز جلوی چشمام سیاه شد..
«دلارام»
تو حیاط نشسته بودم و بی هدف به گلای تو باغچه نگاه می کردم..
دقیقا 4روزه که از بیمارستان مرخص شدم و برگشتیم تهران..
از اون تصادف لعنتی چیز زیادی یادم نیست فقط دردی که تو سر و قفسه ی سینه م حس کردم ..و بعد هم تمومش فقط تاریکی محض
بود....
وقتی بهوش اومدم سرم به شدت درد می کرد..با جریاناتی هم که واسه م پیش اومده بود سریع با کوچکترین حرفی از کوره در می رفتم..
بیچاره فرهاد این مدت خیلی هوام و داشت..چندبار خواست باهام حرف بزنه اما من به هر نحوی براش بهونه تراشی می کردم..
دوست داشتم تنها باشم..به این تنهایی نیازداشتم..
احساس خلاء می کردم..احساس یه ادم پوچ و بی ارزش..یه ادم شکست خورده..کسی که همه ی امیدها و ارزوهاش وتو یه شب از دست داده و
حالا هم با تنی خسته و ذهنی درگیر میشینه یه گوشه و بی هدف به یه نقطه خیره میشه..
وقتی توی بیمارستان چشمام و باز کردم و حوادث و به یاد اوردم یه لحظه پیش خودم گفتم یعنی میشه تمومش فقط یه خواب بوده باشه؟!..
منتظرش بودم اما اون نیومد..اون بی معرفت..اون نامرد حتی نکرد یه ثانیه بیاد پشت پنجره تا ببینه مرده م ..یا هنوز زنده م و دارم نفس می
کشم؟..
یعنی تا این حد واسه ش بی ارزشم؟..
تموم این مدت داشت بازیم می داد؟..
همه ش دروغ بود؟..
اون نگاه ها..اون اغوش مهربون که خاص بودنش وبا همه ی وجود حس کردم..و اون حرفا که به یقین رسیده بودم آرشام داره از ته دلش با
تموم غروری که داره میگه منو می خواد..
اخه چطور می تونم باور کنم؟..که آرشام......

@romangram_com