#آرشام_پارت_421
دونی کارا رو جلو میندازم حداکثر تا 1هفته ی دیگه بعد از کارای دادگاه می تونیم بریم محضر و از هم جدا بشیم.......
حلقه رو تو مشتم فشار دادم..همه ی وجودم می لرزید..جسم و روحم پر از خشم بود..
اینبارم شکستم..آرشام برای دومین بار خردم کرد..
لرزون و بی رمق از جام بلند شدم..اون هنوز داشت حرف می زد که نفهمیدم چی شد و دستم و اوردم بالا و محکم خوابوندم تو صورتش....
صورتش چرخید سمت چپ و دستش و گذاشت رو گونه ش..
هیچی نگفتم..
هیچی..
خاموش و بی صدا..
دیگه نمی تونستم حرف بزنم..دیگه نمی خواستم صدام و بشنوه و صداش وبشنوم..نمی خواستم نگاش تو چشمام بیافته..
با خشم حلقه رو پرت کردم سمت شومینه ..حلقه با صدای ریزی افتاد لا به لای هیزما..
باید تو صورتش داد می زدم و می گفتم دستمریزاد خیلی مردی..!!به خودت افتخار کن که بعد از 5سال برگشتی و به زنی که تا پای جون
عاشقت موند خیلی آسون میگی از زندگیم برو بیرون..!!..
بس بود هر چی التماسش و کردم..دیگه بیشتر از این نمی تونم ببینم که چطور غرورم و زیر پاهاش له می کنه..
اون بدون من به ارامش می رسه پس..
میرم که دیگه نتونه منو ببینه..
شالم و از روی تخت برداشتم و دویدم سمت در..همون لباسای دیشب تنم بود..
صدای قدم های بلندش و از پشت سر شنیدم و حتی چند بارصدام زد اما من بی توجه به اون فقط می دویدم..
بارون نم نمک می بارید..گریه نمی کردم..حتی هق هقم نمی کردم اما اشکام خود به خود صورتم و پوشونده بودن..لعنتیا هیچ وقت دست از
سرم بر نمی دارن..
با زانویی که زخمی بود حالا جوری می دویدم که آرشامم نتونه به گرد پام برسه..
بالاخره تونستم از شر اون جنگل لعنتی خلاص بشم..دویدم سمت روستا..نفسم بریده بود..دیگه جونی تو پاهام نداشتم..مخصوصا اینکه از دیشب
هیچی نخورده بودم..
یه تاکسی تلفنی درست مرکز روستا بود که خدا رو شکر ماشین داشتن..همین یه دونه تاکسی تلفنی تو روستا بود..
راننده که یه پیرمرد حدودا 60ساله بود از تو اینه ی جلو نیم نگاهی بهم انداخت و با لحنی پدرانه گفت: دخترم حالت خوبه؟..!رنگ و روت
بدجوری پریده..
فقط سرم و تکون دادم .. اب دهنم و قورت دادم..گلوم می سوخت..تنم داغ بود..انگار که داشتم تو تب می سوختم..اما بازم مقاومت می کردم..
--دخترم اون ماشینی که پشت سرمون ِ با شماست؟..مرتب داره چراغ می زنه..
بی رمق برگشتم و از شیشه ی عقب ِماشین بیرون و نگاه کردم..خودش بود..ماشین آرشام بود..
تند رو به راننده کردم و گفتم: هر چی چراغ زد، بوق زد نگه ندارید ..خواهش می کنم..
--مزاحمت شده دخترم؟!..
مکث کردم و گفتم: اره اقا مزاحمه..فقط نگه ندار..
--باشه دخترم خیالت راحت..اروم باش..
تا خود ویلا هی برمی گشتم و پشت سرم و نگاه می کردم چندبار خواست از تاکسی بزنه جلو ولی راننده که مردی کارکشته و باتجربه بود
خیلی راحت تونست از پسش بر بیاد..
جلوی ویلا نگه داشت .. ازش تشکر کردم و گفتم صبر کنه تا پول کرایه ش و بیارم..
جلوی در پری رو دیدم با دیدنم مات سرجاش موند..
تندتند بهش گفتم: پری بدو کرایه ی این راننده بنده خدا رو بده شرمنده عجله دارم..
بعدم بدو از کنارش رد شدم.. صدای ترمز وحشتناک لاستیک ماشین آرشام و از پشت در شنیدم..تا خود ویلا دویدم و با حالی زار در و باز
کردم..همه توسالن نشسته بودن..
که با دیدنم توی اون سرو وضع هراسون از جاشون بلند شدن..فرهاد با قدم های بلند به طرفم اومد و با نگرانی نگام کرد..بی بی با صلوات
نزدیکم شد..
می دونستم الان ِ که ارشام سر برسه..
با اضطراب رو به فرهاد گفتم: سوئیچت و بده فرهاد همین حالا..
-دلارام این چه سر و وضعیه؟..!آرتام کجاست؟!..
داد زدم: فرهاد سوئیچت و بده خواهش می کنم..
بنده خدا کپ کرده بود منم تو حال خودم نبودم..سوئیچ و از تو دستش چنگ زدم و به سمت در پشتی که تو اشپزخونه بود دویدم..قبلا دیده
بودمش به حیاط خلوت پشت ویلا راه داشت..
فرهاد پشت سرم اومد..تو تب داشتم می سوختم اما کف دستام سرد بود..
@romangram_com